قرار بود بریم جنگ اما چون دیر رسیدیم شوهرم شروع به غرغر کرد گفتم خب خودت رفتی حموم که دیر شد تو که میدونی میخواییم بریم جنگ چرا دقیقه نود رفتی با اینکه از صبح خونه بودی
شروع کرد به غرغر و گفت کهتو چون خواهرات نمیامدن زیاد مایل نبودی و دمق بودی گفتم به خاطر نیامدن اونا دمق نبودم به خاطر این دمق بودم که می بینم تو چهارماه هیچ کششی نسبت به من نداری
نگذاشته و نبر داشته میگه چون بهت رغبت ندارم ...... چون تو زندگی نیست چون کارم گره خورده چون درس داشتم
باورتون نمیشه هر وقت درس خونده هیچ جا نرفتم نشستم پیشش تا بخونه و هر کاریخ واسته کردم همیشه بهش دلداری میدادم می گفتم تو سعیتو کن یا قبول میشی یا نمیشی مهم اینه که تلاش کردی همیشه با این حرفها سعی کردم زیاد استرس امتحان نداشته باشه
حالا برگشته میگه من به تو رغبتی ندارم که بخوام با تو باشم
بعد اینهمه تلاش برای کارش برای درسش اخر این هم شد دستمزد من
دیگه راه چاره برام نموده ..متاسفانه با مشکلاتی که خونه پدرم دارم دیگه دارم داغون میشم نه پدرم به فکرم بود نه حالا شوهرم