سلام.
امروز حسابی دلم گرفته بود و باز به سرم زده بود بلند شم بیام توی همدردی یه گشتی بزنم!!
اما به جاش رفتم زنگ زدم به یکی دو تا دوستای دوران دبیرستانم.
بعد م زنگ زدم به خواهرم و کلی با هم حرف زدیم. از بسرش تعریف کرد و کلی خندیدم.
اینقدر کیف داشت....خیلی بهتر از اومدن به همدردی بود...
کلی انرژی گرفتم. انرژی واقعی نه مجازی.
چند وقته عجیب از خوندن کتابهای درسیم لذت میبرم. دیدی وقتی آدم حسابی گرسنه است و دلش داره غش میره و تا غذا نخوره آروم نمیشه؟ یه مدته نسبت به درسای رشته ام ین مدلی شده ام!! باورم نمیشه. آخه توی دوران دانشگاه اصلا فقط برام شکنجه بودن. ولی حالا اینقدر ازشون خوشم میاد. میفهممشون. تازه دارم درکشون میکنم. حتی یکی دو تا مقاله هم سرچ کردم و دانلود کردم و اضافه تر از کتابهای درسی دارم مطالعه میکنم!!!
ههههههههههه. مامانم وقتی میبینه نشستم بای کتاب و دارم با ذوق میخونم از اون دور نمیدونم چی چی زیر لب زمزمه میکنه و هی فوت میکنه بهم (:
بنده خدا این چند سال از بس من هی ماتم گرفته بودم دلش از دستم خون شده بود. حالا که میبینه بهترم میترسه چشم بخورم.
این چند روز خیلی دلم میخواست به کسی هر چی از دهنم در میاد بگم. اما ولش کن. او خیلی خیلی بدبخت تر از منه.به حالش میشه فقط تاسف خورد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)