سحر غزیز سلام من تاپیکاتو به دقت خوندم
اگه یادت باشه من اون دفعه ازت چندتا سوال پرسیدم اما دیگه چیزی ننوشتم و پوووزش
سحر جان بعد از این همه دوری و حرف نزدن رفتی اونجا و اینا رو بهش گفتی؟ "خیلی عادی دلیل کاراشو پرسیدم!!!" و" بهش گفتم اجازه نمیدم اون بخواد اعتماد به نفس منو بگیره" و ازین حرفا؟؟؟؟!!!
من با همسرم مشکلات زیادی دارم اما الان به نتایجی رسیدم ، شاید واسه همه این سوال باشه که چهطور توی این فاصله کم نتیجه گرفتم و همه چی درست شده اما من دلیل رفتاره همسرمو نمیدونستم و گیج بودم و دقیقا مثل
شما هزاران سوال ذهنمو درگیر میکرد و دوست داشتم ازش جملاتی بشنوم که بشه مصداق آب روی آتیش
حالا میگم علتشو که دقیقا شما هم باید همین کارو کنید بهتون قول میدم 80 درصد رابطتون ترمیم میشه ، شما تا اونجا رفتید با علم به اینکه :
1: همسرتون از مواجه شدن با خانوادش به شدت میترسه چون این توی ذهنشه که چه جوابی میخواد به پدرش بده؟ آیا این بار چقدر تحقیر خواهد شد؟
2: اون یه شکست بزرگ رو تجربه کرده و ازین شکست احساس بیهودگی و سرخوردگی میکنه و نگران آینده است.
3: اون با غریضه ج ن س ی خودش هم داره مقابله میکنه و این کم رنگ نیست
4: شما این حسو بهش ندادید که کنارش هستید، نه مقابلش
5: اون نمیدونه که شما چه حال و روزی دارید از دوریش و چقدر بهش علاقه مندید و این آقای شوهر چقدر در شادی و زندگی همسرش دخیله.
خوب حالا شما جواب این سوالات و نیازها و افکار همسر را با چه جملاتی دادید که او هم جواب سوال شما را بدهد؟؟؟
من وقتی به جواب سوالاتم رسیدم که سوال همسرم را برایش جواب دادم با نگاهم - با جملاتم - با آن خواهش و حالت بهت زده ام که هر کسی میفهمید من غرق سوالات بی پاسخ و تشنه جوابم
شما دائم دارید بهش زنگ میزنید و هر بار دارید یه حرفی میزنید یه بار بعد از روزها یه پیام عاشقانه یه بار هم چندین بار تماس و پیام که همش دارید میگید من خسته شدم خوب اونم پیش خودش میگه منم خسته شدم .
1:شما باید بهش بگید هیچ کس حق نداره اونو به خاطر از دست دادن این سرمایه سرزنش کنه ، پدرش حق داره در جایگاه یک پدر سوال کنه اما همسرتون هم مثل خیلیهای دیگه اشتباه کرده پس اون باید جرات مواجه شدن
با هجوم تحقیرها و سرزنش ها رو با حرفهای شما و افکاری که بهش میدید داشته باشه پس باید اینها رو با جملات و طرز گفتنش محکم و خالصانه بهش القا کنید
2: باید بهش بگید بیا و از صفر شروع کنیم حتی اگه میخواد از منفی صفر هم شروع کنه شما هستید و 2تایی حتما پیشرفت میکنید ، شما باید بهش بگید که دنبال کمک کردن به او هستید و برای سرزنش به اونجا نرفتید
و میدونید او با پیامهای طنز و.. داشت تظاهر میکرد که حالش خوبه و خود شما هم داشتی تظاهر میکردی ولی بدون شوهرت نمیتونی و بدون اون میمیری چنانچه این مدت دوری بدون اون برات خیلی سخت بوده (یعنی باید بهش
یادآوری کنی که شما بدون هم نمیتونید و هر دو به کمک هم نیاز دارید / دقیقا با همین جملات ساده و روان)
3: بهش بگید گذشته را فراموش کنه حالا شما میخواهید محکم و عاشقانه کنار هم بایستید پس مهم نیست دیگران چی میگن مهم نیست کی چه فکری میکنه چون اگه مهم باشه شما زیر بار این افکار له میشید و اینو باید باور
کنید ،
درنتیجه شما نیازی نیست به قیمت دوری از هم - به قیمت سلب آرامشی که باهم دارید بخواهید یه شبه راه صد ساله برید اصلا مگه کار نمیکنه که شما زندگی کنید ؟ ولی انگار داره زندگی میکنه که کار کنه و
این غلطه و او اینو فراموش کرده و خودشو توی افکار بی پایه و غلط غرق کرده و از هدف اصلیتون که شما و زندگی کنار همه خیلی دور شده
ببین سحر جان تمام این اهدافو داشته باش و این حرفا رو حتما بزن و تا مطمئن نشدی این اهداف و صحبتها بهش القا نشده برنگرد از کجا میدونی اون خودش اینا رو میدونه؟ اون واقعا غرق خیالبافیها و فشاری که روش
هست شده و
یه بار دیگه برو اونجا ، قبلش بهش بگو داری میای اونجا واسه یه مساله حیاتی و یه کار مهم و خواهش کن که بری و نمیتونی نری و او هرچه گفت بگو دارم میام ، هدف اینه که بری و به اون کمک کنی چون اون نمیتونه به
خودش کمک کنه پس هیچ حرفش و پرخاشگریش توهین محسوب نمیشه و تو رو ناراحت نمیکنه ، حالا که رفتی و این حرفا رو زدی، (به موقع خواهشانه به موقع محکم به موقع یه سکوت کوتاه به موقع
دستاشو بگیر و ببوس و حتما بهش اینو بگو که داری تلاش کردنشو میبینی و از این همه تلاش داری غصه میخوری ازین دوری که بخاطر تلاشه بیزاری، بعد از اتمام حرفات ازش نخواه که اونم حرف بزنه مردها مثل ما زنها نیستن که یه
دفعه حالشون عوض شه و این انعطاف کمتره خواهش کن باهم برید یه مکان تفریحی که دوست دارید بگو حتی اگه بعد ازین جداییه ولی تو الان دلت بدجوری هوای یه گردش باهمو کرده نمیتونی همینطوری ناکام برگردی )
خلاصه بعدش 2حالت پیش میاد:
1: یا او هم بعد از یه فرصت کوچیک حالش کمی بهتر میشه و مدام حرفای تو توی ذهنش میاد و اونم میگه که چقد دلش واسه اون روزا تنگ شده
2: اون همچنان ناراحته و شایدم بگه این رابطه درست شدنی نیست و ازین حرفای به شدت ناامید کننده و شمارو راهی کنه که برگردی اما اگه شما خوب صحبت کرده باشی و خوب خودتو با این حسایی که الان داری نشون داده باشی
و در آخرم که داری برمیگردی ازش خواهش کنی که به حرفات فکر کنه و خودش حتما بهت زنگ بزنه مطمئن باش که بعد از برگشتن شما حرفاتون کار خودشو میکنه
فعلا نگو منم آدمم چرا اون به داد من نرسه اون مرده و در برقراری رابطه عاجزتره و تو الان اینجایی و همه فکرت درست شدن رابطه است اون اونجاست و توی فکرش اون مواردیه که اول گفتم بعد از اینکه یه کم عشقولانه شدین تو ام سوالاتو بپرس و ازش بخواه باهات حرف بزنه از خودش بگه
موفق باشی عزیزم











علاقه مندی ها (Bookmarks)