به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 51

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 17 شهریور 95 [ 16:17]
    تاریخ عضویت
    1393-8-19
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    2,108
    سطح
    27
    Points: 2,108, Level: 27
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    11

    تشکرشده 75 در 34 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام. سحر جان منم تقریبا مشکل تورو دارم.
    2سال عقد بودم 1 ساله ازدواج کردم. 2سال اول تنها چیزی که اذیتم میکرد این بود که خودشونو از همه بالاتر می دونستن در حالی که واقععاااااااا از خیلییییییییییییییییییا از هر نظر(قیافه- هیکل- تحصیلات- شغل و ... ) پایین ترن. مثلا من قدم 170 و وزنم 59 اما خواهر شوهرای مجردم قد حدود 155 و وزن 45 - اما همیشه میگن تیپ و هیکل ما تو دنیا تکه!!! یا از هیکل من ایراد می گرفتن. و مسایل دیگه. که یه وقتایی دلخور می شدم اما به روی خودم نمی آوردم چون خیلی مهم نبود. اما از وقتی رفتم خونه خودم سر یه موضوع الکی واقعاااا الکی که اصلا هم به من مربوط نبود مادر شوهر و 3تا خواهر شوهرم قیافه گرفتن ناجووور. در حد اینکه اوایل سال یکی دو بار رفتیم اونم واسه روز پدر و مادر کادو بردیم خواهرا که از تو اتاقشون حتی بیرون نیومدن سلام کنن مادر هم که پیش ما نشست فقط تلوزیون نگاه کردیم بعد 1 ساعتم پاشدیم اومدیم. چندین بار زنگ زدم حال مادرشوهرمو بپرسم الکی گفتن نیست دیگه نزدم. یه روزم رفتم رسما و عاجزانه ازش عذر خواستم و براش توضیح دادم که کار من بد نبوده. جوابی نداشت چون حرف من منطقی بود اما بازم قیافه گرفت. الان طوری شده که نه زنگ میزنیم نه خونه هم میریم فقط تو مراسما همو میبینیم که باز نااااااااجور قیافه گرفتن. منم بی تفاوتم اما وقتی میام خونه تا چند روز عصبی ام و زندگی بهم کوفت میشه. به خاطر این میفهمم که میگی نمیتونم بی تفاوت باشم. از طرفی هم از قطعرابطه خیلی بد میاد.
    آقای خله قزی من ازتون می خوام به ما مشاوره بدید چون من قبولتون دارم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید nodelit تشکرکرده است .

    sahar67 (یکشنبه 26 بهمن 93)

  3. #2
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    nodelitعزیز منم به هیچ وجه دلم نمیخواد این ارتباط قطع بشه اول اینکه همسرم مادرشو خیلی دوس داره وندیدنش افسردش میکنه دوم اینکه نمیخوام من باعث این قطع ارتباط بشم چون از خدا میترسم ونمیخوام نفرینشون دنبال زندگیم باشه هرچند الانم هست اما حداقل الان دلم خوشه که من مقصر نیستم

    از طرفی تحملشون روز به روز برام سخت تر میشه

    بخدا من همه ی تلاشمو میکنم که اونا بدونن من بین اونا و خونوادم فرقی قائل نیستم حتی وقتی میریم شهر خودمون زمانمونو به یک اندازه تقسیم میکنم که مباداناراحت بشن وما

    بیشتر خونه ی پدرم نمونده باشیم وقتی میرم اونجا هیچوقت طوری رفتارنکردم که احساس کنن خودمو میگیرم یا خودمو بالاتر ازشون میبینم حتی شاید باورنکنید
    رفتارهای خاصمو

    تغییر میدم که مثل اوناباشم واونا تفاوتی احساس نکنن بلکه بتونم این فاصله رو کم کنم اما متاسفانه این رفتارام
    باعث میشه اونا راحت تر به خودشون اجازه ی هر رفتاری رو بدن

    همسرم دفعه اول که از خونشون برگشتیم دستمو بوسیدو گفت هیچوقت فکر نمیکردم با وجود اونهمه بی احترامی خونوادم اینقدر محترمانه وبا محبت رفتارکنی باهاشون من مطمئنم تو

    با رفتارت نظرشونو تغییر میدی یه چندبار که بریم خونشون تورو بشناسن رفتارشون تغییر میکنه اما متاسفانه هر بار بدتر از قبل میشن وتحملشون هر بار واسم سخت تر


    اوایل امیدوار بودم تغییر میکنن اما هرچی زمان میگذره مطمئن میشم ایناهیچ تغییری نمیکنن


    واسه همین منم تحملشون واسم سخت تر میشه


    ناراحتی من رفتارم با همسرمه


    امروز خسته و کوفته از سر کار برگشت نه نهار درست کرده بودم نه ازجام بلند شده بودم همش سرم تو این سایت بود چندبار گفت بیا پیشم اما حوصله نداشتم بخدا نه که بخوام لج کنم

    وعمدا نخوام تحویلش بگیرم نه
    حوصله نداشتم بعد که خواست دوباره بره سر کار دوباره اومد پیشم بازم نتونستم مثل قبلا بدرقه اش کنم یعنی اصلا حوصله نداشتم از جام بلندشم اونم

    با ناراحتی و کسلی رفت فکر کرد حالم خوب نیست از خودم بدم میاد چکار کنم که واسم بی اهمیت باشن بهشون فکر نکنم واینقدر روم تاثیر منفی نذارن


    رفتاراشون خیلی روی اعتماد به نفسم اثر گذاشته نمیدونم چطوری باید ازذهنم بیرونشون کنم


    دیروز که برگشتیم کلا خواب بودم هر وقت چشممو باز میکردم حرفای پدرشوهرم یادم میومد دلم میخواست دوباره بخوابم


    خواهش میکنم اگه کسی میتونه حرفی بزنه که کمکی بکنه بهم دریغ نکنه
    ویرایش توسط sahar67 : یکشنبه 26 بهمن 93 در ساعت 16:48


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ببینید شکست عشقی با من چه کرد .... شما حواستون باشه
    توسط برنده 1988 در انجمن ارتباط دختر و پسر(عشق)
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: پنجشنبه 14 اسفند 93, 00:18
  2. ازدواج با یک فرد کلستومی
    توسط alirezaalireza در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: سه شنبه 20 خرداد 93, 00:36
  3. یه کاری کردم کارستون
    توسط هاله نو در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: یکشنبه 06 آذر 90, 22:57
  4. به ستوه امدم!
    توسط النا61 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: سه شنبه 08 اردیبهشت 88, 23:31

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:23 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.