سلام دوستان ممنون که به هم سر زدید
از حال خودم بگم شرایط روحیم افتضاحه از نظر فیزیکیم دیگه جونی ندارم
حوصله دانشگاه وشوهر وخانواده ی شوهرم که به هیچ عنوان
روزای بدی رو سپری کردم انقد بد که هر لحظه از دست این فکرای لعنتی اروم وقرار ندارم همه چیم رو هواست خواستم تاپیک بزنم اونمدیگه حوصلم نکشید
از وضعیت من با خانواده شوهرم جویا شدین بدتر از اون چیزیه که فکرشو بکنید شوهرم با خواهرش دعواش شد من اونجا نبودم واصلا خبری نداشتم همه چی رو باز نوشتن به حساب من که من شوهرمو یاد دادم ودعوای بزرگی شد که حوصلم شد تعریف میکنم بعدها الانم قطع ارتباط کامل








علاقه مندی ها (Bookmarks)