سلام دوباره و تشکر از دوستان.
این پست رو در جواب آقای مدیر محترم میزارم و کاملا خلاصه. هر چند خلاصه نویسی برام سخته. عضو عادی هستم و نتونستم دیروز جواب بدم ببخشید.
خیلی به دسته بندی فکر کردم و متوجه شدم که سرتیتر مشکل من اینه که در بین مشکلات فردی شک به درست بودن عملکردم رو دارم. در واقع پیدا کردم. علتش هم مقایسه ی خودم با
دیگرانی هست که فکر میکنم درست رفتار میکنن و من هستم که اشتباهم. من میخوام عملکردم درست باشه .
من تا به حال تو این مدت هیچ مشکلی با حجم کارام نداشتم ولی الان دارم فکر میکنم چرا؟ من انرژیم کم نشده اما قبلا با هدف بودم الان چون هدفم برام مبهم شده و درستی هدفم برام
سوال شده این اتفاق برام افتاده وگرنه افسردگی فکر نمیکنم. اینکه چرا من متناسب با خوانواده ام عملکرد نداشتم و سطح آرزوهام خیلی بالا بوده و برای رسیدن بهشون هر کاری کردم و
الان که تقریبا رسیدم از نظر تحصیلی و کاری و جلوه ی اجتماعی میبینم هیچ خبری نیست و برام سوال پیش اومده که چرا اینکارا رو کردم؟ چرا مثل یه دختر معمولی تو خانواده ام نبودم؟ چرا
قانع نبودم؟
هدفی که در رابطه با ادامه ی تحصیلاتم داشتم کمرنگ شده برام و هدف کسب درآمد و ارتقا شغل هم داره برام کمرنگ میشه.
سوال برام پیش اومده که چرا من این جوری ام و خانواده ام این جوری نیستن؟ چرا من اهل تلاشم و به عنوان یه دختر اونچه که ازش انتظار میره رو ندارم؟
من الان دارم فکر میکنم که هیچی به دست نیاوردم و تمامی کارهایی که کردم بی ارزش بودن. اینکه من با تمام سختی هاش وارد دانشگاه تهران شدم و کلی برای درسم و رتبه 1 بودنم
تلاش کردم و اون همه زحمت برای المپیاد و اون همه بی خوابی برای شغلم و ... در واقع من این همه عمرم تلف کردم در حالی که لازم نبود. چی به دست آوردم؟
به عنوان یه دختر باید تمام این مدت فقط به زیبایی فکر میکردم و مثل دخترای دیگه باید اندام و ظاهرم رو الویت میذاشتم و ازدواج رو مهم میدونستم نه تحصیل و کار و پول. در حالی که قبلا
همیشه فکر میکردم که اینکه من ظاهر ساده ای دارم که متناسبه با وضعیت مالیمه و به پدرم و خودم فشار نمیاد و کاملا با حجابم به معنای رعایت اخلاقه و متناسب با منطق و من رفتارم
درسته.
من الان واقعا گیج شدم. عمرم رو هدر شده میبینم . احساس از اساس اشتباه بودن وجودمو پر کرده.
اگه میشه لطفا کمکم کنید تا از این مبهم بودن در بیام.
من فرصت های زیادی برای ازدواج داشتم اما اونها رو صرفا به خاطر اهداف تحصیلی و درآمدی و شغلی کاملا نادیده گرفتم و الان هم فرصت برای ازدواج زیاد دارم. سنم بالا نیست .
برای من مسئله چاقی و لاغری نیست، برای من مسئله دماغ عملکرده و ظاهر زیبا نیست واقعا میدونم که میتونم از الان دختری باشم که این جوری باشه. اما دیگه به خودم و تصمیمام
اعتباری نیست.
احساس میکنم درونم جنگی بر پاست که تو ناخودآگاهم دارم با اونچه که قبلا به عنوان هدف بوده برام یعنی تحصیلات و درآمد و وجهه ی اجتماعی مبارزه میکنم و در واقع تو رفتارهام به وضوح
این دشمنی با خود رو میبینم. میخوام یه کاری رو انجام بدم اما نمیتونم چون تو درونم دیگه برای انتهای اون کار جایزه و پاداشی نمیبینم و فقط درد و رنجش رو میبینم که نمی ارزه به خاطرش
تلاش کنم.
ممنون میشم اگه کمکم کنید.
جواب سایر دوستان رو هم با تشکر فراوان ازشون تو پست جداگانه ای خواهم داد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)