سلام من همیشه از عدم اعتماد به نفس خودم شاکی و ناراحت هستم و شرایط اطرافم هم به این موضوع دامن زده مثلا کسی که دوستش داشتم اما عاشق دوستم شده این موضوع چندین بار در زندگی من اتفاق افتاده و من هم از خودم هم کسی که دوستش داشتم وهم دوستم بیزار شدم حتی به سفارش یک احمق با یک بسر که برای دوستی اصرار میکرد دوست شدم و اون احمق به خواهرش(زن داداشم) گفت من هم چون اعتماد کرده بودم ناراحت نشدم تازه دوستی ما داشت شکل میگرفت که فهمیدم با زن داداشم دوست شده .....بگذریم حالا ازدواج کردم و از زندگیم راضی هستم اما مشکل من دخترهای فامیل شوهرم هستند که برای من هضم نمیشوند مخصوصا دختر عمویش چون خیلی موفق هست و قبلا یک خواستگاری شده خیلی کوچک البته این حساسیت به اون بعد از فوت بدرش و ناراحتی های شوهرم و اوردن اسم انها شروع شد و به بقیه اضافه شد
به هر حال هرجا که اسم سمیرا میاد فکر میکنم شوهرم یاد اونه و هرجا که بقیه دخترهای فامیل هستند من احساس میکنم هیچی نیستم حالا هم حامه هستم و دو قلو دارم امیدوارم مشغول شدن به این بچه ها من را ازلحاظ اعتماد کامل تر کنه شما چی فکر میکنید؟