من 29 سال دارم و لیسانسم. همسرم 33 سال داره و دیپلمه.معیارم فرق داشتنش با جوونای امروزی بود که اهل کار و زندگیه.حسابگره.حتی از وقتی شاغل شده برای اینده ی بچه هاش هر ماه مبلغی رو پس انداز کرده تا به امروز.من با همسرم از طریق خواهرم اشنا شدم.4 سال پیش با مادرش اومدن و منو تو دفتر خواهرم دیدن اما من اون موقع درس میخوندم و بهش گفتم که من تا درسم تموم نشه تمایلی به فکر کردن به حرفای شما ندارم.اما گوش نکرد و خواست با بیرون رفتن بیشتر همدیگرو بشناسیم.نظرش کلا نسبت به دانشجوها خوب نبود.من شهرستان درس میخوندم و با دوستم تنها زندگی می کردیم.یه بار اومد اونجا که منو تعقیب کنه و من فهمیدم.بعد با چشم گریون برگشت تهران و دیگه باهاش تماس نگرفتم.بعد از چند وقت اومد دفتر خواهرم و تلفن منو ازش گرفت.و گفت بیا دوست بمونیم و ازدواج نکنیم.منم گفتم باشه.چون زندگی خواهر اولم شکست خورده بود نسبت به ازدواج بدبین شده بودم.بعد از دوسال که باهم بودیم گفت اصلا ازش خوشم نمیومد اوایل.چون من به ادامه تحصیلم بیشتر فکر میکردم.وقتی اومد خواستگاری گفت باید کارتو بذاری کنار.البته من یه کارایی ازش دیده بودم قبل خواستگاری.مثلا زنگ میزد شرکتو میگفت چرا بلند خندیدی با همکارت.یا زنگ میزد از همکارام ساعت رفت و امدمو میپرسید.یه بارم اومد از دم شرکت تعقیبم کرد که دعوامون شد.من چند تا فیلم خریده بودم و توی کیفم گذاشته بودم که یدفعه کیفمو گرفت و گشت. گفت حتما اینارو از همکارت گرفتی و ... همونجا دعوامون شد و گفت که تو مثل یه دستمال کاغذی میمونی برای من . اونشب که از پیشش رفتم به گوشیم زنگ زد و مادرم جوابشو داد و گفت که دیگه به فایزه زنگ نزن.شما بدرد هم نمیخورید.اما بازم ول نکرد و اومد خواستگاری.خلاصه من کارمو گذاشتم کنار.
مشروب همیشه نمیخوره . سالی یکی دوبار
- - - Updated - - -
میگفت ازدواج نکنیم بهتره . اما اگر نمیخواست چرا اومد خواستگاری ؟
- - - Updated - - -
ببخشید جمله امو اصلاح میکنم
.بعد از دوسال که باهم بودیم گفت اصلا ازش خوشم نمیومد اوایل: اوایل ازش خوشم نمیومد .
- - - Updated - - -
کلا تغییرات روحیش زیاده.مثلا اگر کسی باهاش تو جمع حرف نزنه اون با کسی حرف نمیزنه .ده روز خوشحاله .دو روز غمگین.احساس میکنم افسرده اس.
- - - Updated - - -
چون کارش شیفتیه برام سخته تشخیص اعتیادش.
الان چند هفته اس که تا میرم سمتش جبهه میگیره .منم دیگه نمیرم سمتش .چون دیگه غرورم اجازه نمیده.خیلی ازش دلگیرم.خیلی.واقعا داره دیوونم میکنه.
- - - Updated - - -
نسبت بهش سرد شدم.از بودن کنارش لذت نمیبرم دیگه.
- - - Updated - - -
واقعا عاشقش بودم اما دارم با این کاراش سردتر از روزای قبل میشم.اینکه منو پس میزنه و همش کنایه میزنه.
- - - Updated - - -
چه جوری از حرفایی که اونشب زده بگذرم. روحیه امو داغون کرده کاملا.همش سردرد دارم.خوشم نمیاد بهش نگاه کنم.انرژی برای انجام کارای خونه حتی اشپزی ندارم . اخه چه جوری از حرفاش بگذرمممم








علاقه مندی ها (Bookmarks)