یکی یدونه سلام...وقتی برام نوشتی شوهرم دوستم داره گریه کردم..نمیدونم واقعا شک کردم...من روزای خیلی خوبی توی زندگیم بود حتی این اواخرمیخواستیم بریم دبی..جشن عروسی من خیلی بود..ماه عسل نرفته بودیم..هرچی شوهرمومنت میککردم..قبول نمیکرد..اتفاقات بدی قبلا برام افناده...توی همه اونا هردوتامون مقصربودیم..بدی شوهرم اینه که وقتی بامن قهرمیکنه فقط به بدی هام فکرمیکنه..ولی من برعکس..دوستش عیدمیره کیش..البته خانوم ش هفته بعد میره چون فامیل دارن..دیشب هم من مهممان شون بودم..بهش گفتم اگه بری کیش 5 روز اول میام...اونجا..اونام قبول کردن..همش دلم میخوادازخودم فرارر کنم...خونه خودم نزدیک خونه مادرم..پیاده 10دقیقه راه..وهمسرم همیشه توی مغازه دوستش میمونه سرکوچه مادرم ایناست...شوهرم میدونه بی اندازه دوستشدارم...من 40روزیس وزیارت عاشورا نذرکردم...هرروز میخونم...بچه ها شماها چی فکرمیکنید فکرمیکنید اشتی میکنیم...وکیل خودش بهم میگفت طلاق بگیر شوهرت روانی برات ارزش قایل نیست..پشت سرت حرف میزد اینجا...
من بهش گفتم شوهرم عصبانی میشه کنترل خودشونداره...ولی ازاون روز حسابی بهم ریختم..







شوهرم میدونه بی اندازه دوستشدارم...من 40روزیس وزیارت عاشورا نذرکردم...هرروز میخونم...بچه ها شماها چی فکرمیکنید فکرمیکنید اشتی میکنیم...وکیل خودش بهم میگفت طلاق بگیر شوهرت روانی برات ارزش قایل نیست..پشت سرت حرف میزد اینجا...

علاقه مندی ها (Bookmarks)