سلام دوستان. ممنون از همه ی راهنمایی هاتون
میخواستم بگم که من به توصیه هاتون عمل کردم. دیگه الکی پیش دانشجو ایرانی های اینجا نمیرم . زیاد یونی نمیمونم. همش تو کتابخونه درس میخونم و تو یونی اصن زیاد افتابی نمیشم. کسی رو هم میبینم با یک لبخند یه سلام میدم و میرم. تند تند شال و مانتو عوض نمیکنم. کلا درسام هم زیاد و سخت شده و دیگه همش یا منم و کتاب. یا منم و لب تاب و کارهای یونیم. یا منم و همدردی. گهگاهی هم با خانواده ام یا دوستام در ایران صحبت میکنم. یک دوست اینجایی هم دارم که دختر هست و هر روز فوقش 5 مین با هم حرف بزنیم از یونی و درسها. برنامه های ایرانی ها و مسجد و اینا نمیتونم برم زیاد چون وسیله ندارم و اکثرا شب هست مثلا دعا کمیل و من نمیتونم شب بیرون باشم. جمع دانشجو ایرانی ها هم اصن به خصوصیات من نمیخوره , خیلی راحتند و همه چیز هست بینشون. کلا همش دیگه صبح تا شب کتابخونه ام . خیلی حس تنهایی دارم و حسرت یه همدمسعی میکنم توجه نکنم و احساساتم رو سرکوب کنم به درسم برسم , اما بعضی وقت ها واقعا کم میارم. میدونین؟ اون تلاش ها و انگیزه ها انگار برام یه امیدی بود که هر روز با انگیزه پاشم و به امید این که امروز اخرین روز تنهاییه بیام دانشگاه. اما از وقتی قطعشون کردم خیلی حس تنهایی میکنم. اصن دیگه نمازهام رو هم سرسری و تند تند میخونم که فقط یه چیزی خونده باشم. اصن حس این که خدا هست و ادما تنها نیستن و با انجام واجبات و مستحبا ت میتونی احساساتت رو سرکوب کنی و اینا رو ندارم. دلم یه نفر رو میخواد که بتونه باهام حرف بزنه, جواب بده, بغلم کنه, یه نفر که وجود خارجیش ملموس باشه. عمیقا به وجود خدا اعتقاد دارم اما خب خدا هیچ کدوم از این کارا رو نمیشه که انجام بده! یعنی اصن شان خدا اینا نیست.میبینین؟
میترسم اعتقاداتم هم از دستم بره.
ادم های اینجا سرد و بی روحند. از با حجاب فراریند. هر چه قدر هم که سعی میکنم تو کلاس و درسام فعال باشم کسی نیست که قبولم داشته باشه. تازه پیش این همه مو بور و چشم رنگی معلومه که کسی نظرش واسه ازدواج به من جلب نمیشه. حس میکنم زشتم. اگه یه همدم و همسر داشتم که براش مهم بودم و قبولم داشت و منم همه عشقم رو میریختم به پاش دیگه اصن نگاه و نظر بقیه برام مهم نبود که. اینقدر دلم میگیره تو یونی دختر پسرهای جفت جفت میبینم یا ایران دوستام ازدواج میکنن. من حرفتون رو گوش کردم. دیگه ضایع بازی درنمیارم یه ذره هم خودم رو میگیرم. اما اگه تا اخر این طوری تنها بمونم چی؟ خیلی بد دردیه. هر چه قدر هم خودت رو گول بزنی که ادم باید بتونه خودش تنهایی خوشحال باشه هم باز فایده نداره. اگه بعد برگشتنم به ایران هیچ کی نیاد سراغم چی؟ البته بگم اینا حسها و فکرهای درونیم هست که داره از تو میخورتم. تو ظاهرم شادم و سعی میکنم یه اون 40 تا قانون نوشته شده تو همدردی واسه خواستگار پیدا کردن عمل کنم. به نظرتون برم تو سایت های همسریابی معتبر یا موسسه ی همسریابی فاطمیه ی قم که تو اینترنت خوندم معتبره ثبت نام کنم؟ شاید قسمت من اون جا باشه. فکر خوبیه؟
برای ازدواجم من رو هم خیلی خیلی تو دعاهاتون یاد کنین لطفا.![]()








سعی میکنم توجه نکنم و احساساتم رو سرکوب کنم به درسم برسم , اما بعضی وقت ها واقعا کم میارم. میدونین؟ اون تلاش ها و انگیزه ها انگار برام یه امیدی بود که هر روز با انگیزه پاشم و به امید این که امروز اخرین روز تنهاییه بیام دانشگاه. اما از وقتی قطعشون کردم خیلی حس تنهایی میکنم. اصن دیگه نمازهام رو هم سرسری و تند تند میخونم که فقط یه چیزی خونده باشم. اصن حس این که خدا هست و ادما تنها نیستن و با انجام واجبات و مستحبا ت میتونی احساساتت رو سرکوب کنی و اینا رو ندارم. دلم یه نفر رو میخواد که بتونه باهام حرف بزنه, جواب بده, بغلم کنه, یه نفر که وجود خارجیش ملموس باشه. عمیقا به وجود خدا اعتقاد دارم اما خب خدا هیچ کدوم از این کارا رو نمیشه که انجام بده! یعنی اصن شان خدا اینا نیست.میبینین؟
میترسم اعتقاداتم هم از دستم بره.

علاقه مندی ها (Bookmarks)