[QUOTE=m64;374833]سلام شوهرم شبش برگشت خانه مهریه ام ونبخشیدم گفت برو خانه بابات نرفتم ازش یک فرصت دیگه خواستم میگه خانوادتو ترک کن درستو بخوان یابروخانه بابات وطلاق حتی گفت بروخانه بابات بعدعیدمیام دنبالت قبول نکردم .میگه مشکل زندگیمون اینه که تواتفاقاتو برای خانوادت تعریف کردی اونا هم دخالت کردن میخواهم باخواهربرادرام قطع رابطه کنم شایدزندگیم درست بشه بهم اعتنا نمیکنه میگه دوست دارم بری قبلا شبانمگذاشت تنهابرم بیرون حتی تامغازه ای کهنزدیک
خانه بود میگفت شب نروامنیت نداره الان خودش میره بیرون شبم باشه میگه تاکسی بگیربرو دلم برای محبت کردنش اعتناکردناش تنگ شده نمیدونم چیکارکنم مثل قبل بشه.دراین بین یک فیش بهم
نشون دادوگفت برای دوست دخترم پول فرستادم عصبانی شدم لباس پوشیدم برم ولی گفت علکی گفتم
- - - Updated - - -
سلام شوهرم شبش برگشت خانه مهریه ام ونبخشیدم گفت برو خانه بابات نرفتم ازش یک فرصت دیگه خواستم میگه خانوادتو ترک کن درستو بخوان یابروخانه بابات وطلاق حتی گفت بروخانه بابات بعدعیدمیام دنبالت قبول نکردم .میگه مشکل زندگیمون اینه که تواتفاقاتو برای خانوادت تعریف کردی اونا هم دخالت کردن میخواهم باخواهربرادرام قطع رابطه کنم شایدزندگیم درست بشه بهم اعتنا نمیکنه میگه دوست دارم بری قبلا شبانمگذاشت تنهابرم بیرون حتی تامغازه ای کهنزدیک
خانه بود میگفت شب نروامنیت نداره الان خودش میره بیرون شبم باشه میگه تاکسی بگیربرو دلم برای محبت کردنش اعتناکردناش تنگ شده نمیدونم چیکارکنم مثل قبل بشه.دراین بین یک فیش بهم
نشون دادوگفت برای دوست دخترم پول فرستادم عصبانی شدم لباس پوشیدم برم ولی گفت علکی گفتم








علاقه مندی ها (Bookmarks)