ممنون اقای بهزادکه لطف کردید اینجا پست گذاشتیدنمی دونید..... چقدر خوشحال شدمدیشب اینقدر گریه کردم که چشمهام دیگه صفحه مانیتور درست نمی بینه
از تحلیل عاقلانه تون ممنون نمی دونید با چه ترسی این نوشته تون خوندم بقیه اینجا حق به شوهرم دادند چند تا نکته دیگه هم میگم من بار ها بهش گفتم میپرستمش من اون قدر اوایل ازدواج دوستش داشتم که مثل خدا بهش نگاه میکردم هر چی میگفتم انجام میدادم امامن بههش اطمینان دادم
میدونید ایشون از ازار من لذت میبره همه چی رو برای خودش میخواد اگر مثلا منو میبره خونه مامانم حق ندارم از خونه مامانم برم بیرون حق ندارم با خواهر زاده ام بازی کنم وقتی هم اونجام هی زنگ میزنه چکم میکنه
یک مدتی خیاطی که کاملا زنونه بود کار میکردم از مدیر اونجا هم که زن بود ممتنفر بودم همیشه این بهش میگفتم اما بعد از یک مدتی بهم میگفت اگر دوست داری بازم می تونی بری اما اون مدیر منو خیلی اذیت میکرد شوهرمن از ناراحتی من لذت میبره یک بار بادوستم رفته بودم استخر خیللللللی بهم خوش گذشته بود اومدم بیرون با اب تابمثل یک بچه از روزی که بهم خوش گذشته بود تعریف میکردم بعد یک دعوار راه انداخت بیا ببین من حتی میترسم از خوشی هام براش بگم دفعه بعد رفتم استخر از بدی هاش که اصلا خوش نگذشته بود میگفتم فکر کنید من گاهی مجبورم حتی نخندم
اقای بهززاد من حتی وقتی توماشین نشستم میترسم بیرون نگاه کنم
چقدر درد دل کردم ببخید تنها دلخوشی من همین اینترنته شما میگید اطمینان برام واضح تر بگید گاهی میشینم توبغلش گریه میکنم میگم من از خونه نشستن خسته ام افسرده شدم ولی چند تا ناز میکنه گاهی هم مسخره ام میکنه کجا برم من شما بگید یک دختری که پدر نداره یک مامان مریض داره کجا بره
بازم یک دنیا ممنون خدایک دردنیا هزار دراخرت بهتون بده بهم بگید چیکار کنم
یک چیز دیگه دیشب کلی منو زد بعد به قول شما خوابید گفت توهم منو بزن فکر کن![]()







دیشب اینقدر گریه کردم که چشمهام دیگه صفحه مانیتور درست نمی بینه

علاقه مندی ها (Bookmarks)