به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 56

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 آبان 01 [ 10:33]
    تاریخ عضویت
    1393-7-19
    نوشته ها
    134
    امتیاز
    8,639
    سطح
    62
    Points: 8,639, Level: 62
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 111
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    346

    تشکرشده 262 در 104 پست

    Rep Power
    38
    Array
    جناب برمودا دو پاکت سیگار زیاده کمترش کن تا اگه خانمت برگشت یه حالی برات مونده باشه که باهاش زندگی کنی

    فکر نکن خانمت الان اوضاعش بهتر از شماست. عکسای فیس بوک تو زمان خوشی گرفته شدن. ادما از بیقراری ها و دلتنگیاشون که عکس نمیگیرن

    شاید اشتباه شما این بوده که بیش از اندازه بهش محبت کردین

    به هر حال باید صبر کنین ببینین چی پیش میاد

    ممکنه دلش تنگ شه و بخواد برگرده

  2. کاربر روبرو از پست مفید محیا ناز تشکرکرده است .

    mohi (سه شنبه 26 اسفند 93)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 23 آذر 98 [ 09:29]
    تاریخ عضویت
    1392-6-02
    نوشته ها
    222
    امتیاز
    7,688
    سطح
    58
    Points: 7,688, Level: 58
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    143

    تشکرشده 338 در 125 پست

    Rep Power
    41
    Array
    سلام دوست عزیز
    حداقل تاثیری که تاپیک شما برای من داشت این بود که فکر می کردم همه مردا ها مثل نامزد سابق من هستن !!! ولی گویا شما فرق دارید
    اگر حس و حالی داشتید می تونید تاپیک های سابق من رو بخونید اون موقع دستتون میادد اگه زنی ، مردی رو دوست داشته باشه براش چه کار ها که نمی کنه
    ولی واقعا دلم نمی خواد اینو بهتون بگم که اگه همسرتون دوستتون داشت شما رو رها نمی کرد چون خودم هر وقت این حرف رو می شنوم واقعا دلم می شکنه
    الان 8 ماهه که رسما طلاق گرفتم و 1 ساله که از جداییم می گذره ( اول دعوا و بعد از چهار ماه بی خبری کامل رسما طلاق گرفتیم )
    به لطف کتاب " چطور به این جا رسیدم از دکتر باربارا دی انجلیس " , واقعا از حال افتضاح به حال خوب رسیدم اینو عملا درک کردم و همین طور شرایط شما رو درک می کنم واسه همین این کتاب رو بهتون پیشنهاد می کنم
    """"http://readbook.ir/119/""""

    این هم لینک دانلودش تا زحمت جستجو رو هم به خودتون ندید و حتی یه دقیقه هم زودتر به حال بهتر برسید ارزشش رو داره

    این نظر شخصی منه دلیلی نمی بینم که بخواین خودتون رو غرق کار و یا چیزی دیگه کنین تا همسرتون رو فراموش کنین
    من این کا رو کردم شاید برای شما هم جواب بده
    1. خوندن کتابی که بهتون معرفی کردم
    2.یه دفتر بردارین و تمامی مثال هایی رو که توی کتاب زده تو زندگی خودتون تامیم بدین مثل معادله می مونه
    3. از لحظاتی که با هم داشتین فرار نکنین اینقدر پیش خودتون تکرارش کنید تا زهرش از بین بره بعده یه مدت دیکه می بینین این توانایی رو ندارن تا ناراحتتون کنن
    4. توی سایت مردمان - پورتال جوانان ایرانی یه سری جملات امید بخش هست در صورت امکان دانلودشکنید و توی گوشیتون هر وقت دهنتون مغشوشه اون ها رو مرور کنید
    من طلاقی به شدت به شدت سختی داشتم و در واقع له و لورده شدم ولی خدا رو شکر الان خیلی خوبم چون خواستم خوب بشم
    و در اخر یه نصیحت دوستانه : شما خوبی کردید چون فطرت و ذاتتون این طوریه
    برای انسانیت خودتون ناراحت نشید
    این هم داستانی که توی همون کتاب خوندم و من رو خیلی اروم کرد
    در زمانهای قدیم , مهاراجه ای که فرمانروایی قلمروی ثروتمندی را برعهده داشت در قصری زندگی می کرد . فرمانروا مرد خوشبختی بود , به ویژه از هنگامی که همسرش نخستین فرزند او را به عنوان ولیعد , به دینا آورده بود . از هنگام تولد , روی پای شاهزاده یک خال وجود داشت . همه مردان روحانی معتقد بودند که آن طفل سرنوشت بی نظیری خواهد داشت . در نزدیکی قصر , جنگل انبوهی وجود داشت که پر از ببر بود . فرمانروا علاقه زیادی به شکار داشت و هر سال در انتظار فصل شکار ببر بود در آن دوران , شکارچیان بر پشت فیل ها می نشستند و به شکار ببر می رفتند . در آن سال که ولیعهد او به دنیا آمد , شاه دلش می خواست او را نیز همراه خود به جنگل ببرد . مهاراجه به مشاورانش گفت : هرچند هنوز طفل است , ولی خوب است که از همین حالا چنین تجربه ای را کسب کند , چون روزی فرمانروا خواهد شد . آنگاه روی فیل بزرگی نشست , فرزندش را به پشت فیل بست و عازم شکار ببر شد . تصمیم خطرناکی بود , در آن سال , ببرها از شکار شدن توسط انسان ها خشمگین و مصمم بودند که به صورت گروهی حمله و دفاع کنند . هنگامی که شکارچیان نزدیک شدند , ناگهان ببرها به فیل ها هجوم آوردند و آنها را رم دادند . فرمانروا دستور عقب نشینی داد . پس از رسیدن به قصر , شاه از فیلش پایین آمد و با تأثر متوجه شد که فرزندش نیست . احتمالا از پشت فیل افتاده بود . بلافاصله دستور داد مردانش به جنگل باز گردند و پسرش را پیدا کنند . جستجو بی فایده بود , فرمانروا و ملکه از شدت اندوه , دچار افسردگی شدند . شاهزاده در واقع از روی فیل افتاده , بیهوش شده بود و به گونه ای معجزه آسا سالم مانده و صدمه ای ندیده بود . از آن مهمتر , ببر ها هم او را ندیده بودند . درست پیش از فرا رسیدن شب , روستایی فقیر, ساده و مهربانی که به خانه می رفت , شگفت زده طفل را یافت و او را به عنوان هدیه ای الهی به خانه برد , تا بزرگ کند . سال ها گذشت و شاهزاده به سن بلوغ رسید . روستایی و همسرش به او گفتند که باید برای خودش کلبه ای در حاشیه جنگل بسازد . او با تلاش فراوان این کار را کرد . فرمانروای پیر هرگز پس از فقدان پسرش بهبود نیافت , او هر سال همزمان با روز گم شدن پسرش , عده ای را به جنگل می فرستاد تا شاید خبری از او به دست بیاورند . ولی آنها هر بار بی نتیجه باز می گشتند . این بار نیز با توجه به اینکه شاه می دانست مدت زیادی زنده نخواهد ماند , آخرین فرصت را به سپاهیان داد تا پسرش را بیابند . روزی که سرنوشت تعیین کرده بود , سربازان شاه به روستای داخل جنگل رفتند و از روستاییان وحشت زده , پرسیدند : آیا کسی سال ها پیش , کودک نوزادی را در این جنگل پیدا نکرده ؟ سالخوردگان با انگشت به کلبه متروکه ای که متعلق به شاهزاده جوان بود , اشاره کردند . سربازان , مرد جوانی را در کنار کلبه مشاهده کردند و خال بزرگی را که روی پایش بود , دیدند . بله خودش بود . به سوی جوان حیرت زده هجوم بردند و با خوشحالی فریاد زدند : شما را پیدا کردیم . خدا را شکر . شما شاهزاده ما هستید , پادشاه ما هستید . سالهای زیادی از گم شدن شما می گذرد . شما متعلق به این روستای پست نیستید . با ما به قصر با شکوه خودتان بیایید , جانشین پدرتان شوید و بر این سرزمین حکومت کنید , جوان حیرت زده باور نمی کرد که چنین چیزهایی را می شنود . آیا واقعیت داشت ؟ آیا واقعا شاهزاده بود ؟ آیا روستایی نبود ؟ به هر حال به آن نوع زندگی عادت کرده بود , چگونه می توانست آن روستا را ترک کند ؟ فرمانده سربازان به شاهزاده گفت : بفرمایید , قربان . باید پیش از فوت پدرتان به قصر بازگردیم . با این کلبه محقر وداع کنید . شما در اینجا در گمنامی زندگی می کردید و نمی دانستید قصر بزرگ در انتظار ورود شماست . آنگاه مشعلی افروخته برداشت و کلبه ای را که شاهزاده با زحمت فراوان درست کرده بود , به آتش کشید . جوان با مشاهده ی کلبه شعله ور که آن را محلی امن برای خود به حساب می آورد , گریان روی زمین زانو زد , فریادی اندوه بار کشید و گفت : آه کلبه ام , کلبه ام . بدون کلبه ام چه کنم ؟ فرمانده با شنیدن ناله های شاهزاده نتیجه گرفت که احتمالا از شنیدن حرف های او هیجان زده شده است . به راستی چه واکنش دیگری می توانست نشان دهد ؟ به سوی مرد جوان رفت , او را از روی زمین بلند کرد , روی فیل گذاشت و به سوی قصر برد . در راه و در حالی که هنوز از واکنش شاهزاده گیج بود شروع به دلداری دادن به او کرد : شما به قصر بزرگی می روید تا در آنجا زندگی کنید . فصر از مرمر و طلا ساخته شده و باغ آن , گل های بسیار زیبایی دارد . قوهای با شکوه در دریاچه ی آن شنا می کنند . ولی شاهزاده به حرفهای او گوش نمی داد . سرش را به عقب برگردانده بود و با حسرت به کلبه شعله ور می نگریست . نمی توانست تصور کند بدون آن چگونه خواهد زیست . می دانست تاریکترین روز زندگی خود را تجربه می کند , فریاد زد : آه کلبه ام آه کلبه ام .
    امیدوارم هر چه زودتر خود واقعی تون رو پیدا کنید

  4. 4 کاربر از پست مفید دختر 7 تشکرکرده اند .

    Deldar (دوشنبه 25 اسفند 93), mohi (سه شنبه 26 اسفند 93), نینا26 (شنبه 23 اسفند 93), بارن (شنبه 23 اسفند 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ،،اخلاق و عادات بد روزمره من ،،یه روزمرگی بیخود
    توسط ARAM-ESH در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 مرداد 93, 16:33
  2. مشخص نمودن میزان اضافه وزن یا کمبود وزن(bmi)
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 تیر 91, 14:02
  3. همسرم روزه نمیگیرد چه برخوردی با او داشته باشم
    توسط ghalam63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: شنبه 09 مهر 90, 14:57
  4. نظر در مورد وزن همسر
    توسط sina.sina11 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 مرداد 90, 04:12

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.