
نوشته اصلی توسط
sasha
دوستان حرفهاتون خيلى رو من تاثير گذاشت، ديشب با يه حالت حق به جانب و جرى برداشتم بهشون زنگ زدم كه سنگهامونو وا بكنيم و به نتيجه برسيم كه اگه نشد الكى وقتمونو هدر نديم، بعد از سلام و احوالپرسى گفتم آقاى فلانى من از اين رفتارتون ناراحتم، گفت كدوم رفتار؟ گفتم همين كه شما به حجاب من گير ميدين، شما ديدين كه من چه جور آدمى هستم براى چى نرفتين يه دختر همفكر با خودتون پيدا كنين؟ برگشت گفت فكر؟ خانوم شما شايد تا آخر عمرت بخواى اشتباه زندگى كنى، يعنى جدا تحمل يه روسرى خيلى سخته؟ بعد هم من چاقو زير گلوى شما نذاشتم كه، دوران نامزدى براى چيه؟ براى اين كه آدم مى شينه خواسته هاشو مطرح مى كنه، صحبت مى كنه، گلايه مى كنه، حتى فحش ميده و بد و بيراه ميگه و دعوا مى كنه تا بفهمه نهايتا چقدر ميتونه افكار و سلايقشو با هم وفق بده، گفتم به نظر شما به جنگ اعصابش مى ارزه؟ برگشت گفت از نظر من كه جنگ اعصاب نيست و هركس بود بالاخره من تو يه مواردى باهاش تفاهم نداشتم، بعد هم از نظر من شما خود واقعيت اين نيست، شما به خاطر انتخاب غلط دوستانتون! اينطور شدين. براى پز و كلاس آرايش مى كنين، والا بدون آرايشتون از آرايش كرده تون زيباتره، منتها شما فكر مى كنين اگه آرايش نكنين امل ميشين، خانم تا حالا شده به جاى پز و كلاس و ماشين بقيه به عقل و متانتشون حسادت كنيد
علاقه مندی ها (Bookmarks)