سلام عزیزم
توی پستهات متوجه تشابهاتی با شرایط قبلی خودم شدم.اول اینکه خانوادت بدون اینکه به تو بگن خواستگارهات رو رد کردن و اینکه علیرغم اینکه خیلی بهت اهمیت میدن
ازدواج کردن تو دغدغشون نیست و بعد هم غرورت که باعث میشه نیازها و خواسته هات رو به کسی نگی.
شاید مشکل همینه.خانواده منم دقیقا همینطورن.خودمم که قبلا کاملا بیخیال ازدواج و این حرفا بودم.ولی وقتی این مساله برام مهم شد،غرورم رو کاملا گذاشتم کنار
و با خانوادم صحبت کردم.طوری شد که این موضوع دغدغه اونها هم شد.
این خیلی تاثیر داره.پدر و مادرت میتونن تو این قضیه خیلی کمکت کنن.اگه بدونن اینقدر برات مهمه که ازدواج کنی خیلی چیزها عوض میشه.
خودت هم مسائلی که دوستان گفتن رو رعایت کن.اینکه تو جمع هستی ولی زیاد گرم نمیگیری خیلی بهت کمک نمیشه.تا حد امکان روابط اجتماعیت رو گسترش
بده،از خانوادت هم بخواه همین کار رو بکنن.
من یه سال از تو بزرگترم و چندماه پیش خواستگاری برام اومد که بیشتر ملاکهام رو داشت.یه مدت من سر قضیه دیر شدن ازدواجم ناامید و ناراحت بودم.ولی جالبه وقتی این
اتفاق افتاد که من قبلش موفق شده بودم تبدیل به یه دختر شاد و امیدوار بشم که خودش به تنهایی میتونه خوشبخت باشه و خوشحالیش رو منوط به ازدواج نمیدونه.
زندگیت رو بکن،شاد و امیدوار باش در عین حال تمام تلاشت رو هم بکن.
ببین تو جمع بودن و گرم گرفتن با بقیه و خوشرو بودن میتونه منجر به ازدواج بشه برات.ولی غیر از اون نتیجه ای که قطعا برات داره شاد بودن و شاد زندگی کردنه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)