ممنون از فرشته مهربان که برایم نظرتون رو گذاشتین چشم حتما اینکارو میکنم .واقعا درست گفتین شوهر من مشکل کمبود اعتماد بنفس داره باورتون نمیشه اون فقط زورش بمن میرسید حتی به یک بچه تو خیابون نمی تونست حرف بزنه اگه مثلا مدیر ساختمون در رو میزد و مثلا شارژ ساختمون رو میخواست نمی تونست در رو باز کنه و باهاش حرف بزنه یا باید من باز میکردم در رو یا باید انقدر در میزد کسی باز نمی کرد میرفت یا حتی تلفن هاشو جلوی من مثلا صاحبکارش زنگ میزد جواب نمی داد نمی تونست باهاش حرف بزنه ولی برای من شیش متر زبون داشت تا صبح میزاشتی داد و بیداد میکرد و بد و بیراه میگفت و خونوادمو مقصر جلوه میداد ولی با یک نفر نمی تونست درست و حسابی حرف بزنه اگه باهم میرفتیم بیرون نباید جلوی مردم تو مترو یا خیابون باهاش حرف میزد بدش میومد باید لال میرفتم و لال میومدم .همونور که گفتین خشمشو نمی تونست کنترل کنه کتکم زده بود میدونست یکبار رفتم پزشکی قانونی برگه گرفتم چند دفعه میخواست جلوی خودشو مثلا بگیره قاطی میکرد و داد میزد دستاشو از پشت میگرفت محکم که مثلا منو نزنه ولی داد میزد بعد که طاقت نمیاورد دوباره میزد میگفت میزنمت حالا برو پزشکی قانونی نامه بگیر ببینم چه غلطی میتونی بکنی.یا بیرون که نباید باهاش حرف میزدم پارسال عید یک هفته خونه پدر مادرش بودیم سال تحویلنم اونجا رفتیم کلی به خواهرش و مادرش عیدی داد بعد یک هفته میخواستیم بریم عید دیدنیخونه پدر من تو راه بهش گفتم به خواهر و برادر منم عیدی میدی ؟ گفتم ندارمو قسط دارمو این حرفا بعد من خیلی با نرمی بهش گفتیم چرا پس به خواهرات دادی گفتم خوب بیا من پولشو بدم تو بهشون بده ناراحت میشن البته برای مادرم خودم عیدی گرفته بودم یواشکی داده بودم چون میدونستم نمیخره .خواهر و برادرم آخه از من عیدی نمی گرفتن فکر میکردن شوهرم راضی نیست منم گفتم تو بهشون بده بخدا خیلی با آرامش تازه خودمو براش لوسم کردم نمیدونید اینو که گفتم تو مترو چطوری کتکم زد با مشت و لگد کل مترو و مسافر داشتن نگاهمون میکردن حتی یکی از کارمندای مترو سرش دادم با اون حال و وضع عید منو برد خونه پدر و مادرم.موقع سال تحویل که داشتیم میرفتیم پیش پدر و مادرش میگفت خونه خیلی مرتبه ولش کن فقط حاضر شو وسایلو بردار بریم خیلی مهربون شده بود اما بعد از یک هفته که داشتیم میرفتیم خونه پدر و مادر من از صبحش غر میزد خونه بهم ریخته است و هیچ کاری نکردی و این حرفا دور از جون مثل ...... شده بود در حالیکه همون خونه ای بود که گذاشتیم رفتیم اون موقع میگفت تمیزه .توراهم که گفتم چیکار کرد و چطوری منو برد آخرشم عیدی نداد به خواهر و برادرم.منم فکر میکنم که مشکل داره و تا درمان نشه نمیشه با همچین آدمی زندگی کرد .








علاقه مندی ها (Bookmarks)