نقل قول نوشته اصلی توسط مهرااد نمایش پست ها
دلتنگ عزیزم از لطفت سپاسگزارم. ببین با چند تا نوشته حالت خ نغییر میکنه. خب چی میشه که کلا حالت بده؟

من می دونم

بخاطر غرق شدن در افکار منفی. در نظر داشته باش الان افکار دارن اذیتت میکنن. چون همش داری فکر میکنی طرد شدی. مورد خیانت قرار گرفتی . اون بود که رهات کرد و ..

وقت صرف شارژ خودت نمیکنی. بر همه ما واجبه هر روز حالمون رو چک کنیم. کسی از بیرون نمیاد حال مارو خوب کنه.

مورد بعد تغییر نگرشه. قطعا پشت این اسیب روحی افکار ریشه ای وجود دارند. باید دنبال انها بوود


انقدر زیبایی هست انقدر جا هست برای کشف مسایل جدید ولی متاسفانه فوکوس روی از دست دادن همه این فرصتها رو گرفته ازت. وقتشه که تصمیم بگیری و نهایتا تا سه ماه بعد خ عالی شده باشی. برنامه داشته باش براش. بسه دیگه . خیلیها فکر میکنند اول باید حالشون خوب بشه بعد شروع کنند به زندگی و ..اول باید شروع کنی به زندگی ( انجام امور دلخواه و ورزش و ..) تا بعد حالت خوب بشه.

امروز یکی از دوستان من در یکی از صفحات اجتماعی این متن رو نوشته بود با اجازه ایشون این متن را برای شما می فرستم

گوید که: "افسرده شدی بی من و پژمرده شدی
پیشترآ، تا بزند بر تو هوای دلِ من"
(مولانا، غزل 675، بیت 8)اصلِ اصلِ اصلِ پژمردگی و له شدگیِ روح و روانِ ما آدمیان از چیست؟ از این است که ما معمولا دهها و صدها نفر را دور خود جمع می کنیم و اگر به هر علت و دلیلی روزی اینها بروند و نباشند - اگر خدا را هم نداشته باشیم - کن فیکون می شویم. یعنی همنشین یا همنشینانی "بیرونی" برای خود فراهم می کنیم تا تنها نمانیم و به امید آنها روزگار بگذرانیم. اما خطر اینجاست که اگر روزی آنها نباشند، در "درون" عشق و امید و همدمی نداریم. لذا همیشه بر روی لبۀ پرتگاه راه می رویم و زندگی می کنیم. در حالیکه مساله ایمانِ آدمی به خداوند و تکیّه بر او، بارها و بارها در غرب توسط روانشناسان تحقیق و بررسی آکادمیک شده است و نتیجه همیشه یکسان بوده است و آن اینکه اگر آدمی همه چیز خود را از دست بدهد ولی خدا را به عنوان همدم، تکیّه گاه، عشق، و از همه مهمتر امید، داشته باشد، بی شک تَرَک برخواهد داشت امّا هرگز شکسته و فروریخته نخواهد شد.
دکتر ع. م .( دکترای روانپزشکی از امریکا دارند مفسر اثار مولانا هم هستند)



درسته بیشترش به خاطر افکار منفیه... اینکه 4سال دوست داشتنش یه باره از بین بره و 180 درجه تغییر کنه... اصلا باور نکردنی بود برام... و هزاران فکر دیگه

بعد 1سال و نیم فراموش نشده و هرشب با اشک خوابیدم البته تو این مدت هی پیام میداد واسه همین بدتر بود برام... اما الان دیگه تصمیم گرفتم کلا حذفش کنم... سخته اما باید جوری بشه انگار اصلا نبوده... واسه همین الان نزدیک به 16روزه دیگه نیمده و من کلا بلاکش کردم که دیگه نیاد...


امیدوارم به قول شما اول شروع کنم به زندگی تا حالم خوب بشه و آرامش گذشته به زندگیم برگرده.

من خدا رو شکر تو زندگی و خانوادم هیچ مشکلی ندارم و تنها دغدغم شده همین و فراموش شدنش وگرنه میشه گفت که جز این موضوع در باقی زندگیم خوشبختم.

امیدوارم خدا کمکم کنه

تشکر از شما دوست عزیزم خیلی چیزها از صحبت هاتون یاد گرفتم و البته قوت قلب