سلام.
به هم ربط دارن.
تایید طلبی نیست. حرفات هم عجیب غریب نیست. به نظر من مشکلت کاملا روشنه.
آدما برای خودشون یه مرزی دارن. تو هم یه مرزی داری. این که دو تا لایه داری رو کی بهت گفته؟ بیشتر شبیه برچسبه !!!
مشکلت اینه که از نظر 1-بیان احساس و 2- عبور آدما از مرزهات یک نوع ترس داری. در واقع از اینکه آدما بهت نزدیک بشن و یه چیزی در موردت بفهمن میترسی.
حالا اون یه چیزی یا واقعا احساس کمبودی هست که داری و یا اینکه فقط به خاطر تصمیمات ذهن هیجانیت هست.
عللش ممکنه ریشه تو دوران کودکیت داشته باشه.
یه جور دیگه هم میتونی این ترستو بیاری تو سطح خودآگاه شناسایی و حلش کنی . اگه دقت کنی بین اینکه خواهرت تو رو ناراحت کرد و تو دوستت رو ناراحت کردی یه نکته هست و
اونم اینه که چون خودت از ناراحت شدن خودت میترسی (تصمیم هیجانی مغز برای بقا که میگه ناراحتی مساوی مرگ) و مدام از اینکه باهاش روبه رو بشی میترسی ، برا همین ازش فرار
میکنی و دیگران رو هم مثل خودت میدونی. یعنی فکر میکنی خانم 1 هم مثل توئه و ناراحتی براش همتراز با مرگه (سطح نا خودآگاه) و مهم تر از همه اصل ناراحتی تو از این ماجرای دوستات
اینه که اونها تو رو با خودت روبه رو کنن یعنی اونها تو رو ناراحت کنن. پس مدام به این فکر میکنی که نکنه ناراحت شده باشن. در واقع یه نوع واکنش دفاعی ناخودآگاهه برای حفظ خودت از
خطر.
برای حل این مشکل باید با ترسات که من نمیدونم چیه و حدس میزنم ریشه اس همون ترس از بیان احساس باشه روبه رو بشی و با خودت قرار داد ببندی که آزادانه احساست رو بیان کنی.
با خانواده هماهنگ کن که نزنن تو ذوقت.
البته میگم که میتونه ریشه های متعدد داشته باشه، مثلا اینکه وقتی بچه بودی شاید به خاطر پرسیدن بعضی سوالای تو ذهنت دعوات میکردن و یا اینکه اطلاعات زیاد تر از حدی که کشش
داشتی بهت دادن و تو ترسیدی.به هر حال باید خودت زندگی تو دقیق تر بررسی کنی. من برداشتم صرفا از پست اولت بود.
سال نو هم مبارک.








علاقه مندی ها (Bookmarks)