سلام دوست عزيز
من شرايط شمارو درك مي كنم ، چون براي منم اين مشكل پيش اومد . تازه مورد من هم مستقل تو شهر ما زندگي مي كرد و معرفم خيلي معتبر بود و اونم خواست بين خودمون باشه ولي خونواده ها هم تا حدي در جريان بودن . همه حرفا بين خودمون زده بوديم و من هر وقت مي پرسيدم مي گفت تصميممو گرفتم و تو دختر خوبي هستي ولي نمي تونم اينو با خونوادم مطرح كنم و اگه مي تونستم تا حالا مجرد نمي موندن ، و مرتب تو فكر بود و تحت تاثير حرف ديگران . اونم مسايلي رو كه وجود نداشتو مرتب مطرح مي كرد و من تو مصيبت بزرگي بودم . يه روز مي گفت دوستم ميگه كساييكه رشته تو رو خوندن تو زندگي غدن ، چون زن اون دوستش رشتش با من يكي بوذ و مشكل داشتن ! در حاليكه من در مدت اشنايي كوچكترين بي حرمتي به اين ادم نكردم ولي واسه هر چي استرس داشت و مرتب رسمي كردنو عقب مي نداخت و سعي مي كرد مرتب منو مقصر جلوه بده ، هر چي مي گفتم دوستاي من خيليا زندگي موفقي دارن و اختلافات زندگي ربطي به رشته نداره ، اون حرف خودشو ميزد . جون همسر دوستش ولش كرده بود رفته بود امريكا ، مي گفت تو هم منو ول مي كني . منو خسته كرد . اوايل منم چون دوستش داشتم مرتب توضيح مي دادم و عذر خواهي مي كردم كه قانعش كنم ولي روز بروز بدتر ميشد و فاصله بيشتر ، هيچ وقتم متوجه نشدم مشكل بين ما چي بود ، فقط بعد اون همه بازي با احساسات من گفت هر كاري كردم نتونستم با خونوادم مطرح كنم و پافشارياي تو باعث ناراختي شد ، انتظار داشت من راحت ول كنم و برم ولي مكه ميشه . يك سال و نيم صدمه ديدم . از درسم عقب موندم و از كارم . افسردكي شديد ، ولي با هركس مشاوره كردم گفت اين نمي تونه تكيه گاه تو زندگي باشه و ازدواجم بكني راحت خونواده و دوستاش تو زندگيت نظر مي دن و اون وقت مجبوري با دوتا بچه جدا بشي .








علاقه مندی ها (Bookmarks)