سلام عزيزم ،
من هم ماجراي مشابهي برام پيش اومد كه مدتي بلاتكليف موندم ، هم ابراز علاقه مي كرد ولي مي گفت فعلاً نمي تونم با خونوادم مطرح كنم و در حاليكه تصميم قطعيشم به قول خودش گرفته بود . استرس هم داشت كه مي ترسم اينقدر كه براي جلو اومدن كش ميدم تورو ازدست بدم و با كس ديگه ازدواج كني . منم اونو دوست داشتم و تنها كسي بود كه باهاش آشنا و علاقمند شدم و اشنايي هم با معرفي يه دوست مشترك بود . ولي هر وقت صحبت ازدواج ميشد عصبي ميشد و مي گفت نمي تونم با خونواده مطرح كنم و موضوع كش ميومد،از ماه دوم اشنايي اين ادم با خودش كلنجار ميرفت كه چطور منو با خونوادش آشنا كنه و ما ٥ ماه عمرمونو داشتيم براي اين موضوع دنبال راه حل مي گشتيم ! ولي من با اين هدف با اون اشنا نشده بودم و هدف فقط اشنايي و ازدواج بود ، در هر حال منم كم كم خسته و سرد شدم و هر حور فكر كردم ديدم اين ادم جلو نمياد و اين منم كه دارم ضربه مي بينم و بلاتكليف موندم . موضوع رو درسم كارم و روانم اثر خيلي بدي گذاشت ،زود عصبي ميشدم . احساس بازيچه شدن داشتم ولي تصميم گرفتم هر بارزنگ زد درباره ازدواج و مزايا صحبت كنم و بهش بگم خسته شدم و بيا خواستگاري ولي اون يهو شد يه ادم ديگه و كلي پرخاش كرد و رفت ، گفت پيگير بشي ميام كوچتون عربده مي كشم و ابروتو مي برم . من حتي اونقدر به اين ازدواج مطمين بودم و اين فردو دوست داشتم كه فكرشم نمي كردم نشه و به فكر جمع كردن جهيزيه هم بودم ولي اخر حس كردم رابطه ما داره تو يه مرحله درجا مي زنه و منم كه دارم لطمه مي بينم . و تصميم گرفتم هر چند سخت ، خودمو از اين مخمصه نجات بدم . اونم كه خواسته منو ديد ول كرد و رفت ، من بهش گفتم ما تموم صحبتارو كرديم و اگه مي خواد بيشتر فكر كنه ديگه لزومي به بيرون رفتن و صحبت نيست . مي دونيد وقتي اين كارو كردم از درون خيلي ناراحت و شكسته بودم ولي چاره اي نبود . اشنايي ما به سمت هدفي كه من داشتم پيش نمي رفت و من داشتم تبديل مي شدم به دوست دختري كه وقتشو پر كنه و اين خواسته من نبود و بايد مسيرمو مشخص مي كردم ولي من بعدش مدتها ناراحت بودم و ديگه هنوزم كه هنوزه دختر پر انرژي و شاد و مرتب قبلي نيستم .گاهي ياد قولاو حرفاش و تناقضات كاراش ميوفتم و گاهي هم دلم براش تنگ ميشه ولي من كه نمي تونستم تا مدت نا معلومي اون بلاتكليفيو تحمل كنم و بايد تموم ميشد .








علاقه مندی ها (Bookmarks)