سلام.
مینوش جان.ممنونم.فقط تاپیک اول رو فعلا مطالعه کردم. جالب بود.
آقا پارسا معذرت میخوام. اعصاب نداشتم بد حرف زدم. ببخشید.
اگر بخوام صادقانه بگم میشه این:
نیاز شدید به رابطه عاطفی با کسی دارم. و این فقدان اعصابمو خرد میکنه.
سعی میکنم این رو با ارتباط با دوستان هم جنس جبران کنم.یا مثلا با ارتباط با خواهر و برادرهام. خواهرام رفتارشون خوبه. ولی برادرام اکثر مواقع پرخاشگر هستند.دوستام هم واقعا خیلی بی معرفتن. من خودم آدم خاکی هستم و خودمو برای کسی نمیگیرم ولی دوستام ظاهرا چون مدرک تحصیلیشون بالاتر رفته یا ازدواج کرده اند کلا عوض شده اند و تحویل نمیگیرند.اگر هم من زنگ نزنم عمرا یه سراغ نمیگیرند. خب من هم دیگه ناخودآگاه فاصله میگیرم چون احساس آویزون بودن بهم دست میده.
کل دخترهای فامیل حتی اونهایی که سه چهار سال از من کوچکتر بوده اند هم ازدواج کرده اند و چندتاشون بچه دارند. و همین روال رو اونها هم داشتند. البته ایرادی نمیگیرم. بالاخره چه دوستام چه دخترهای فتمیل از مجردی خارج شده اند و فازشون تغییر کرده و شاید باید هم اینطور بوده باشه. ولی خب امسال عید احساس تنهایی خاصی داشتم. فقط دلخوشیم دخترخاله ی 17 ساله ام بود.
راستش سر کار هم که رفتم همه پرسنل خانم بودند و همه خب سن هاشون خیلی خیلی بالاتر از من بود و همه دوسه تا بچه داشتند و حرف برای هم زیاد داشتند. با اینکه منم سعی میکردم تو جمعشون باشم و وقتی تعریف میکنند من هم عکس العمل نشون بدم و مثلا بخندم. ولی خب احساس تنهایی زیادی داشتم.
البته باز هم رفتم همونجا و دارم کار رو ادامه میدم.
ولی واقعا درست میگید جناب پارسا. من حتی نمیدونم از این کار چی میخوام.شاید فقط به خاطر آبروی خواهرم.
خواهرم قبل از بارداریش همونجا کار میکرده و سفارش منو هم کرده بود. کاریه که اصلا من هیچ گونه اطلاعات و مهارتی و علاقه ای بهش ندارم. ولی خب به خاطر اینکه خواهرم رو زده بوده و حالا اونها قبول کرده اند نمیشه نرم.
راستش بامبول اون روز هم سر همین شد. روز اول رفتم. دیدم اصلل این کار کار من نیست. فرداش گفتم من نمیخوام برم. مامان شروع کرد و با لحن فوق العاده بدی گفت تو فقط میخوای آبرو ریزی کنی و آبروی خواهرتو ببری.تو فامیل فقط بلدی بگی دنبال کار هستی و گیر نمیاری. چرا نمیگی کار هست و من نمیرم؟ ما دیگه نون تو رو نمیدیم و برو خودت نون در بیار و نشستی من و بابات خرجتو بدیم و برو از دخترای مردم یاد بگیر و مگه فلانی نبود فلان کارو کرد و مگه اون یکی نبودذ فلان جور بود و ....
و من هیچی نمیگفتم و سکوت کرده بودم.
مامان هم یک دم میگفت. در ادامه هم گفت فکر کردی من نمیدونم دردت چی بود هی اصرار میکردی بریم خونه خاله بریم خونه خاله؟تو که چشمت هنوز دنبال اون علی و شعور نداری زن و بچه داره چرا اصرار میکنی بریم خونشون.(!!!!!!!!!!!1 به خداوندی خدا. به هرچی میپرستید قسم اگه من اصلا حرفی زده باشم در مورد اینکه بریم خونه خاله. خاله اینا خودشون یه روز ناهار دعوتمون کرده بودن و خود مامان اینا دعوت رو قبول کرده بودن. اصلا هم خبر نداشتیم علی اومده و اونجاست. از طرفی اتفاقا من با اینکه علی هم بود ولی اون روز اتفاقا خیلی هم عادی برخورد کردم و کلی هم تو جمع گفتم و خندیدم)
مامان هم همچنان داشت ادامه میداد که تو مایه آبروریزی هستی و دیگه ما خرجتو نمیدیم و ....
من هم دیگه زد به سرم بلند شدم رفتم تیغ برداشتم و رفتم تو حموم . که برادرم اومد و یک ساعت کتک بارم کرد. بعدم یک ساعتی بعدشم رفتم هرچی قرص دستم اومد خوردم.
چون واقعا دیگع تحمل این مقایسه ها و سرکوفت ها و قضاوتها و تحقیرها رو ندارم.
احتمالا شما هم مثل دیگران میگید تو خیلی لوس و ننری و گرنه چیزی نشده بوده.
بله من هیچ وقت اعتمادی حتی به همدردی های دیگران ندارم. چون میدونم در اوج همدردی و دلداری دادنشون هم باز ته دلشون میگن تو خیلی لوس و ننری.
از همدردی ها و دلسوزی های ظاهری دیگران واقعا خسته ام. از دوستی های دروغین و الکی و ظاهری همه خسته ام.








علاقه مندی ها (Bookmarks)