الان حدود یه ماه از روزی که مادر خواستگار اخیرم به خونه ما اومد میگذره ،بعد از تلفن اخرش که گفته بود بعد از عید میان دیگه خبری ازشون نشد!
احتمالا بعد از شنیدن جریان حساسیت پوستی یا هر چیز دیگه ، نمی دونم.
حالم از خودم بهم میخوره که اینقدر ضعیفم، دارم تمام تلاشم رو میکنم که جلوی مادرم خودم رو بی خیالی بزنم و ناراحتش نکنم.
البته بیشتر برای اینکه نمیخوام غرورم خدشه دار بشه.
حالا یه تجربه بزرگ دارم:
1-دیگه مادر خواستگار رو تنهایی نمیپذیرم
2-موضوع حساسیتم رو بعد از آشنایی اولیه میگم
اینکه احساس کسی درگیر میشه یا نه هم به من مربوط نیست، من باید مراقب احساس خودم باشم.
الان شدیدا نیاز به همدردی دارم و راه حل برای بررسی خواستگارای دیگه.
البته سعی میکنم احساساتم رو کنترل کنم و عقلانی به این مسئله نگاه کنم.
یادمه مادر پسره خیلی تاکید داشت که سخت پسنده و چند ساله درگیره پیدا کردن دختره، همینکه تلفن اول رو زد لابد باید خدارو شاکر باشم!
احتمالا اول پسندیده و بعد از موضوع بیماریم نظرش عوض شده.
واقعا متاسفم برای بعضی از مادرایی که با سرنوشت بچه هاشون، با سختگیری های بیخودی بازی میکنن .
یه مدت هم هست که سخنرانی هایی با موضوع ازدواج رو گوش میدم، یا کتاب ها و وبلاگ هایی با این مضمون رو میخونم.
در کل ذهنم خیلی درگیر این موضوع هست.شاید باید این قضیه ازدواج رو رها کنم . نظر شما چیه ؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)