کاربر محترم sahar67 و همه دوستانی که راهنماییم می کنید. من دلم به راهنمایی شما خوشه تا خدایی نکرده اشتباهی مرتکب نشم که اوضاع بدتر بشه.
ممنون از راهنمایتون. تو این مدت از هر دری که بگید وارد شدم. ولی فایده نداره. همش حرف خودش رو می زنه. چند بار تو خواب خواستم بهش نزدیک بشم که خودش رو کنار کشید و یک بار هم می خاستم بوسش کنم از اتاق رفت بیرون. بار دوم هم در رو روی من قفل کرد. منم برای اینکه حرمت ها حفظ بشه چند روزیه سمتش نمی رم. الانم توی اتاق دیگه می خوابه و منم می رم تو اتاق همیشگی.
مشاور هم گفت به زور بهش نزدیک شو و بغلش کن. چند بار این کار رو کردم ولی نتیجه نگرفتم. حالا نمی دونم چه کار کنم. اگه بغل کنم پرخاش می کنه و در رو قفل می کنه. اگر هم نزدیکش نشم بعدا می گه تو حسی نداری و متهم می کنه چرا از فرصت استفاده نکردی. به خدا کلافه ام چه رفتاری باهاش داشته باشم.
من بهش می گم تکلیف من رو مشخص کن چه رفتاری باهات داشته باشم. من واقعا موندم باهات چه رفتاری کنم. می گه قبلا من می خواستم زندگیمون رو تو نمی خواستی. الان من نمی خوام تو می خوای. میگه فقط طلاق می خوام منم گفتم من اقدامی واسه طلاق نمی کنم و اگه می خوای اذیتم کنی و مهریه بگیری و طلاق، باید خودت اقدام کنی من چیزی رو شروع نمی کنم. گفتم اگه با زندانی کردن من و گرفتن کار و اموالم خوشحال می شی، این کار رو بکن تا من از خوشحالی تو خوشحال بشم. دیگه چیزی نگفت. گفت خودت این طوری می خوای من که می گم توافقی جدا شیم. منم گفتم طلاق توافقی باید با توافق دو طرف باشه نه اینکه بهم زورکی تحمیل کنی. من الان نمی تونم به جدایی فکر کنم ولی هر تصمیمی بگیری بهش احترام می زارم.
1- الان بعضی موقع ها که شام درست نمی کنه من درست می کنم و میاد می خوره. وقتی هم شام درست می کنه، بهم با احترام نمی گه بیا سر سفره و و می گه "اگه شام می خوری بیا". به نظرتون تو این مواقع چه کار کنم؟
2-دیروز عصرکار بودم و شیفت عصرم بود تو شرکت. از سر کار رفتم خونه دیدم نیست. بعد از 2 ساعت اومد خونه و گفتم حداقل بگو داری می ری بیرون. گفت به خودم ربط داره. منم سر به سرش نذاشتم و بعدش گفتم حداقل احترام ها رو حفظ کن. گفتم من که هرجا خواستی بری نگفتم نرو ولی در شخصیت تو نیست این کا رو بکنی. گفته رفتم دنبال کارای مهریه و طلاق. منم گفتم کار یندارم کجا بودی و هر تصمیمی بگیری بهش احترام می زارم فقط حرمت ها رو حفظ کن. به نظرتون خوب جواب دادم یا اشتبها کردم؟
3-من سعی می کنم اوضاع را آروم کنم ولی اون همش موج منفی ایجاد می کنه. وقتی می رسم خونه همش با تلفن با خانوادش صحبت می کنه. به نظرتون تو این جور مواقع چه کار کنم؟
4-الان دو روزیه که زیاد باهاش حرف نمی زنم. فقط سلام می دم. چند کلمه باهاش حرف می زنم و اگه بگه بیا شام بخور منم می رم می خورم. خونه رو هم مرتب نمی کنه و ظرفا رو نمی شوره ، من این کارها رو انجام میدم . به نظرتون بازم انجام بدم؟ می خوام بدونه که وابستش نیستم. بهش گفتم من وابستت نیستم ولی دل بستتم.
5-به نظرتون خودم رو بهش وابسته نشون بدم یا نه. می ترسم خودم رو وابسته نشون بدم، نتونه بهم اعتماد کنه و از طرفی وابسته نشون ندم، می گه به من نیازی نداره و خودش کاراشو انجام می ده.
6-من فکر می کنم یکی از اشتباهاتم این بوده که تو این چند سال خیلی منطقی با مسائل برخورد کردم و اون خیالش از رفتارهای من راحته که اشتباه نمی کنم. اون می دونه من اهل فکر کردن و مشورت و منطق هستم و شاید به خودش اجازه می ده هر کاری بکنه و پرخاش کنه و خیالش هم راحته که من کار غلطی نمی کنم. به نظرتون الان برای اینکه خیالش راحت نباشه از تصمیمات من، چه کار کنم؟ می خوام یه شوک بهش وارد کنم؟
از دوستان می خوام نظر بدن. واقعا تو شرایط سختی قرار دارم که نمی دونم چی درسته و چی غلط. همه مشکلات رو هم توضیح دادم و چیز دیگه ای هم نیست. مشاور هم می گه مشکلات شما جدی نیست چند جلسه با خانومم صحبت کرده و همه مشکلات همین چیزایی بود که بهتون گفتم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)