سلام مریم جان.راستش من و همسرم سر مسایل کاری زیاد با هم دعوا و بحث داشتیم.هر دفعه هم خانوادش واسطه شدند.فکر می کنم خانوادش دیگه از این همه بحث خسته شدند.برا
همین وقتی که زنگ زدند چیزی نگفتن(البته این نظر منه مطمئن نیستم).البته با من خوب احوالپرسی کردند.در مورد اون قضیه که گفتم اس ام اس دیدم.من نمیخواستم بهشون بگم.از گریه
های من از تو اتاق متوجه شدند.خیلی اصرار کردن منم گفتم.من اصلا دوست ندارم دعوا یا بحثمون رو چه خانواده همسرم و چه خانواده خودم بفهمن.همیشه بعد از بحث همسرم بهشون
میگه که ما دعوامون شد.منم همیشه بهش تذکر دادم ولی گوش نمیده.سریع به پدرم زنگ میزنه جریان رو میگه.در مورد مسائل مالی،من برا همسرم وام گرفتم که ضامنش پدرمه.پدرم یه آدم
خیلی منظمیه.منم همیشه به همسرم میگم که پول وام رو به موقع بده.چون پدرم از بینظمی خوشش نمیاد واینکه اگر بانک زنگ بزنه خیلی برا پدرم گرون تموم میشه.منم چون نمیخوام
شوهرم از چشم پدرم نیفته مجبورم تو این مسئله دخالت کنم که پول به موقع داده بشه.هرچند که از زمان قهر ما پول رو نداده.شب دعوای ما،همسرم ساعت 12 شب با داد و عصبانیت بهم
گفت برو لباست رو بپوش ببرمت ترمینال،بری خونتون.منم حرفی نزدم،بعد گفتم من نمیرم.بعد با زور (کتک)گفت باید بری.منم هم خیلی ازش تو اون لحظه ترسیدم و هم خیلی بهم
برخورد،خودم از خونه اومدم بیرون.همسرم سابقه عصبانیت وحشتناکی داره.دیشب اشتباها
تو وایبر دستم به تماس باهاش خورد ولی سریع قطع کردم.بعد یک ساعت پیام داد که چیکار داشتی.من جواب ندادم.بعد 2-3 ساعت پیام داد دختری که از خونه بره بیرون،همون بهتر که بره.
بازم جواب ندادم.البته برا عید و روز مادر به مادرم زنگ زد و خوب صحبت کرده بود و تبریک گفت.با پدرم زیاد راحت نیست.زیاد هم دوست نداره .غرورم هم اجازه نمیده وقتی خودش منو مجبور
به بیرون کردن کرد،من و خانوادم پاپیش بذاریم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)