رویا جان ممنونم ازت دوست عزیزم... راستش برادرشون بیشتر 5ماه هست که نامزد هستند و من فکر میکردم که حداقل تا عید عقد کنند اما اینطور که معلومه یکی از فامیل های نامزد برادرشون فوت شدن و عقد اونها عقب افتاده
ربطه عقد برادرشون به مسایل مالی هست که در واقع پدرشون نمیتونن که هم زمان هزینه دوتا مراسم و دیگر مسایل مالی رو پشتیبانی کنن...
آی تک جان
دوست مهربونم
ایشون مدت زیادی هست که برای سربازی و بعدشم کار به شهر بزرگتری نزدیک شهر فعلی من و خودشون رفتن و ما شاید یک ماه یا دو ماه همدیگرو نبینیم
من بسیار مستقل هستم و ایشون هم منو به مستقل بودن تشویق میکنه
من الان ترم آخر هستم و از وقتی به فکر کار افتادم ایشون خیلی منو راهنمایی میکنه
راستش من اگر جامعه بذاره میتونم یک سال دیگه هم صبر کنم برای اولین وتنها مرد زندگیم اما اطرافیان که همش میگن چرا ازدواج نمیکنی رو اعصابم هستن
از طرفی هم همه هم سن هام و حتی دخترای کوچکتر فامیل هر روز خبر ازدواجشون میرسه و اکثریت رو که از زندگیشون اطلاع دارم خوشبختن
بعد من وضعیت بلاتکلیف خودمو با اونها که آوازه خوشبختیشون همه جا رو پر کرده مقایسه میکنم
میبینم من حتی نمیتونم اسم عشقمو به زبون بیارم
و در مورد مورد 5 عزیزم خیلی برام عجیبه ولی من برعکس دخترای اطرافم خواستگار مناسب ندارم که بخوام اصلا در موردشون فکر کنم
نمیدونم چه حکمتی توی این موضوع هست واقعا!!!
شاید موضوعی که من به خاطرش ناراحتم کم اهمیت باشه ولی
چطور مقایسه نکنم ؟
چه تغییراتی توی نگرش و برنامه زندگیم بدم تا این مدته یک ساله کمتر اذیت بشم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)