سلام دوستان
از فرشته مهربان، مریم 123 و واحد عزیز ممنونم که باز با راهنماییشون منو تنها نگذاشتن
دیروز به پیشنهاد فرشته مهربان به همسرم گفتم با اینکه از این مسئله رضایت ندارم اما به خاطر زندگیمون سکوت میکنم و شما هم بدون که سکوتم به معنای رضایت نیست
راستش حرف دلم نبود ولی دیدم باید یه بار دیگه برای زندگیم تلاش کنم امیدوارم بتونم درستش کنم.
طبق انتظارم ایشون گفت بله من میشم همون ادم قبلی و میرم مهمونی و تو هم اگه نخواستی نیا. من هم چیزی نگفتم بهش دیگه. شب که اومده بود خونه انگار فاتح یه جنگ بزرگ شده بود. در حالیکه من از درون داغون بودم. همش این فکر میومد تو ذهنم که ایشون سایر زنها براش عزیزترن و تماس فیزیکی با اونها باش خیلی لذت داره.با خودم فکر میکردم اگه دستش بهم بخوره چندشم خواهد شد. اما ایشون خوشحال بود رفت ابمیوه درست کرد برام اورد بسیار با محبت نگاهم کرد. برام خنده دار بود. کسی که تا چندساعت قبلش میگفت به هیچ وجه نمیتونم باهات زندگی کنم و کارات اصلا فراموش شدنی نیست و تو منو نابود کردی و .... حالا شد بود عاشق با نگاه های عاشقانه.حالم داشت واقعا بهم میخورد.بعدش که دید من توجهی بهش نکردم رفت و بعد از چند دقیقه ومد دستم گرفت و برد کناره خودش و بعد هم سرشو گذاشت رو پام. کمی نوازشش کردم اما دلم میخواست فرار کنم. میخواستم نباشم.
جالبترش اینه که باز هم شب نیومد پیش من بخوابه
خستم ازش.
اما امیدم به خداست. به فاطمه زهرا توسل کردم که کمکم باشه. ایشالا این احساساتم فروکش میکنه و سعی میکنم کانون زندگیمو گرم کنم. به کمک همتون نیاز دارم.
باز هم جا داره که ز مریم123 که در تمام این دوران منو تنها نگذاشت تشکر ویژه کنم.
از فرشته مهربان که دقیقا به موقع رسید و راه درت رو جلوی روم گذاشت.
از بالهای صداقت، واحد، سوده82، ابی اسمان و همه دوستانی که کنارم بودن ممنونم
خواهش میکنم باز هم تنهام نگذارید که من تازه اول راه پر پچ و خمی هستم
ممنونم از همتون








علاقه مندی ها (Bookmarks)