ازاده جان سلام
اشتباه شما این بوده که مثل بچه های مدرسه ای رفتی پیش خانواده همسرت و بدیهاشو گفتی....شاید همسرت اصلا نمیخواسته اونا از این موضوع خبردار بشن...حریم بین شما و همسرت مال شماست...نه مادر و خانواده همسرت....این اولین و بزرگترین اشتباهت......
دومین اشتباهت ادامه رابطه از زور ترس و خراب نشدن دوباره است....که اصلا کار درست و منطقی نیست....شما یا ایشون رو دوست داری و یا نداری....ادامه زندگی از روی ترس اشتباهه......
و اگر این زندگی انقدر سسته که با یک گله و گله گذاری بخواد از هم بپاشه، بهش نمیشه گفت زندگی....
اشتباه بعدی شما امقایسه مدام همسرت با برادرشه (حتی در ذهن خودتم غلطه)
این همسرته با این شرایط....پس این کارو نکن و کبریت زیر زندگیت نکش.
تا وقتی انقدر داری مقایسه میکنی نمیتونی همسرت رو با خوبیها و بدیهاش بپذیری.....
گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.
علاقه مندی ها (Bookmarks)