آقایون داداشام ، عامنُ علیکم
سلام خانم مصباح الهدی
میدونم دوست ندارید توی این تاپیک سرزنش بشید و دوست دارید درک بشید و فهمیده بشید ، ولی راستش من میخوام اینجا کمی غر بزنم ، مخصوصا اینکه این روزها فشار بی زنی هم روم زیاده به هر حال باید یکجا عقده هام رو خالی کنمبرای همین اگه نوشته های حاوی غر شما رو ناراحت میکنه خیلی راحت میتونید از خوندن این پست صرفنظر کنید
من از شما دو سه تا تاپیک دیگه با همین محوریت خواستگاری خاطرم هست ، راستش رو بخواید تا جاییکه من یادم هست محتوای این تاپیک با تاپیکهای قبلی زیاد فرقی نداره (شاید هم من اشتباه میکنم و حافظه ام یاری نمیکنه ) ، و این یعنی اینکه عملا اخر هر تاپیک شما مشکل اصلیتون حل نمیشه و فقط از یک تاپیک به تاپیک دیگه ای منتقل میشه .. و تنها حسنی که داره اینکه توی تاپیکها هیجانات و استرسهای لحظه ای شما خالی میشه و بقول خودتون کمی اروم میشید و بعد یک مدت کوتاه دوباره همون اش و همون کاسه ... میدونید ، خیلی از افرادی که مثلا سمت مواد مخدر یا مشروبات الکی میرن ، میخوان برای ساعاتی ، از غم و دردهای دنیا دور باشن و بعد که اثر اون مخدر از بین میره ، دوباره به همون دردها برمیگردن... نزارید این تاپیک شما هم حکم مخدر داشته باشه و برای چند روز شما رو اروم کنه و بعد دوباره اثرش از بین بره... اگه ده تا تاپیک دیگه هم نیاز داشتید ، بزنید ولی خط مشی و هدف رو بدونید و بدونید اخر تاپیک چی میخواید و حتما جواب دغدغه های ذهنیتون رو بگیرید...
تا جاییکه من خاطرم هست عمده مشکل شما با محوریت این دو موضوع هست که داره تکرار میشه : یکی مساله شما با پدرتون توی خواستگاری و موضوع دوم ملاکهای شما که میخواید طرفتون مذهبی باشه و اینکه مشکلی با تحصیل و اشتغال شما نداشته باشه...
میخوام کمی در مورد موضوع دوم براتون بنویسم:
اول اینکه چرا توی ذهن شما بین مذهبی بودن یک پسر با مخالفتش برای اشتغال همسرش علامت برابری هست؟... من توی دبیرستانی که درس میخوندم غالب بچه های اونجا دو تا ویژگی داشتن ، یا نخبه بودن و یا هوش بالایی داشتن ودوم اینکه غالبا مذهبی بودند... خیلی از اون بچه ها بعدها استاد دانشگاه متدین و پزشک متدین و مهندس متدین و... شدن... یعنی خیلی از دوستای قدیمی که من دارم ، علاوه بر اینکه جایگاه علمی بالایی دارن ، بلحاظ مذهبی هم متدین هستند.. حالا توی همین دوستان... من دوستی دارم که پزشک هست و همسرش دیپلمه و خانه دار... و اعتقادش بر این بوده که زن مدیر خونه هست و الزامی برای حضورش توی جامعه نیست وقتی نقش مهمتری داره .. و دوستی دارم که استاد یکی از دانشگاههای معتبر هست و موقع ازدواج فقط دنبال کیسهایی بود که دختر خانم حتما باید مدرک یک رشته تاپ از یک دانشگاه تاپ میداشت ... و در نهایت همسرش هم یک خانم استاد دانشگاه یک دانشگاه دیگه از کار در اومد... (هر دو دوست من هم افرادی روشنفکر و با فکر باز منتهی با سلایق مختلف هستند )
میخوام بگم این پیوند رو توی ذهنتون از بین ببرید و این یک موضوع سلیقه ای هست و طرف هم میتونه مذهبی باشه و هم اجازه حضور کامل خانمش در جامعه رو بده. فقط باید حواستون باشه توی این موضوع گیر ادم شکاک و بددل نیفتید که شکاکی زیاد ربطی به مذهبی و غیر مذهبی بودن نداره.
اما میخوام نوشته هام رو روی موضوع دیگه ای زوم کنم...
شما یک ادم مذهبی رو اینطور تعریف کردید که واجبات رو انجام بده و ترک حرام کنه... اگه ادم مذهبی رو کسی تعریف کنیم که برای خدا عزیزتر هست ، یکم باید نگاه جامع تر داشت ... واجب یعنی چی؟ یعنی نماز خوندن ، حرام یعنی چی؟ یعنی غیبت کردن... اما یکجاهایی تو زندگی هست ، که بحث نماز و خمس و غیبت نکردن و رقصیدن نیست ... میدونی نماز خوندن برای زنده موندن روحت مثل اکسیژن حیاتی هست و میدونی غیبت کردن یعنی گوشت مردار خوردن.... و کاملا به این مسائل پایبند هستی ... اما انتخابهایی توی زندگیت داری که اونجا قراره مذهبی بودن و بندگی خودت رو نشون بدی... زمانی این انتخابها و دو راهی ها سخت تر میشه که ظاهرا هر دو راه مقبول و پسندیده هست ولی واقعیت اینه که فقط یک راه هست که راه بندگی هست و راه دیگه اگرچه ظاهر موجه و زیبایی داره ، ولی این زیبایی فقط داره از سمت شیطان برای ما زینت داده میشه ...
میخوام یک داستان از زندگی خودم تعریف کنم...
من سالها پیش که میخواستم وارد بازار کار باشم ، دو تا ویژگی کار برام خیلی مهم بود : یکی اینکه دوست داشتم کاری که دارم انجام میدم قائم به فرد و تخصص من توی اون کار باشه و طوری نباشه که هر کسی بتونه کار من رو انجام بده و مورد دوم اینکه خیلی دوست داشتم کارم بین المللی باشه و فرا کشوری باشه ... بعد از اینکه چند سالی توی بازار ایران کار کردم و تجربه های خوبی کسب کردم ،توی 25 سالگی بالاخره تصمیم گرفتم کسب و کار خودم رو توی کشورهای دیگه شروع کنم ... برای این شروع ، خیلی زحمت کشیدم و خیلی خون دل خوردم ... کسی از اطرافیان و اجداد! تا به حال این مسیر رو نرفته بود و من داشتم ریسک بزرگی میکردم .. بالاخره بعد از رفتن به جاهای مختلف و تحقیق کردن و... ، مقصد رو انتخاب کردم... اما بعد از چند ماه اقامت و زمانی که داشت کم کم کار شکل میگرفت، کم کم خبر از ایران میرسید که پدر و مادرم بخاطر دوری من ، دارن اذیت میشن ... توی یک دو راهی قرار گرفته بودم ،اگر میخواستم برگردم ، به کار و زحمات من لطمات زیادی وارد میشد و حتی میتونست کاخ ارزوهام فرو بریزه و اگر اونجا میموندم پدر و مادرم از دوری من رنج میبردن... توی ذهنم توجیهات مختلفی شکل میگرفت برای موندن ... اما بالاخره تصمیم گرفتم برای مدت کوتاهی برگردم ... یکی از جاهایی که حضور خدا رو کاملا حس کردم همون زمان بود .. چرا که وقتی برگشتم ، شرایط به طرز عجیبی طوری رقم خورد که اون مقطع دیگه نتونستم برگردم... اما نکته مهم تر این بود که حدود دو ماه بعد شرایط کاری همینجا برام فراهم اومد که همون دو ویژگی قائم به فرد بودن و بین المللی بودن رو داشت ... منتهی این بار فرصت بیشتری برای حضور کنار خانواده داشتم...
حالا میخوام از شما یک سوال بپرسم :
تا حالا خیلی دعا کردید و از خدا خواستید که همسری باب میلتون سر راهتون قرار بده... یک اقا پسری میاد خواستگاری با همون شرایطی که شما مدنظرتون هست منتهی به شما اجازه ادامه تحصیل یا اشتغال نمیده و فقط گیرشما همینه، سر یک دوراهی هستید ، انتخاب شما چی هست؟
فکر میکنید نظر خدا در مورد این شرایط چی هست؟ مثلا فرض کنید وارد یک مشورت با خدا میشید چی میگه؟ میگه ردش کن یا قبولش کن ؟ من با توجه به شناختی که از خدا دارم فکر میکنم مخالف این هست که یک دختر خانم بخاطر اشتغال یا ادامه تحصیل شرایط ازدواج خوبی که براش پیش میاد رو رد کنه... سر این دو راهی که یک راهش راه زینت داده شده دل خودمون هست که برای انتخاب اون راه کلی توجیه داریم و راه دیگه اش راه بندگی خدا هست ، انتخاب درست کردن خیلی سخت و مهم هست ... معمولا اینجور جاها اگه بحثی هم شکل بگیره ، با خدا میگیم.. ببین خدا جون ، درسته شما نظرت اینه که من فعلا بین مهم و مهم تر ، مهمتر رو انتخاب کنم ، اما شما خیلی چیزها رو در نظر نمیگیری ها .. اخه اینقدر من درس خوندم ، اینقدر زحمت کشیدم اینقدر میخواستم خدمت کنم و.... برای همین این ازدواج به صلاح نیست ... درسته در عمل وارد این بحث با خدا نمیشیم اما در ناخوداگاه خودمون این بحثها و کشمکشها رو داریم....
میدونید چرا میگم خدا مخالف اشتغال و تحصیلی هست که مانع ازدواج بشه؟ چون اگه موافق باشه یعنی موافق این شرایطی هست که توی کشور ما هست و این همه دختر خانم صرفا بخاطر ادامه تحصیل و اشتغال ، ازدواجشون رو عقب انداختن ... یا ازدواج نکردن چون مشغول تحصیل بودن تا سنهای بالا ، یا ازدواج نکردن چون الزام داشتن طرفشون با کار و تحصیلشون مشکلی نداشته باشه...
بعد این همه سال ، قطب نمای زندگی من که ایا دارم جهت درستی رو میرم یا نه ، "حال خوب داشتن " هست ... شما ممکنه ازدواج هم بکنید و بعد ازدواج اجازه اشتغال و ادامه تحصیل داشته باشید اما حال خوبی نداشته باشید و ممکن هم هست با فردی ازدواج کنید که به شما اجازه ادامه تحصیل و اشتغال نده ، اما اینقدر به شما عشق بده و اینقدر برای شما گزینه های جایگزین کار و تحصیل بوجود بیاد که "حال خوب " داشته باشی... معمولا ادمهای مذهبی ، زمانی حال خوبی پیدا میکنن ، که توی دو راهی بندگی یا بردگی (دل) ، راه بندگی رو انتخاب کرده باشن ... ولو اینکه شاید به ظاهر به خواسته های دلیشون هم نرسیده باشن ...
وقتی میخوای امپول بزنی ، اون تزریقات چی بهت میگه :"شل کن عزیزم ، شل کن! " .. به نظر من زندگی هم مثل همون امپول زدن هست .. در برابرش خیلی نباید چقر و سفت و سخت بود ... یکجاهایی باید شل کنی و انعطاف داشته باشی ... نباید بگی الا و بلا من همین رو میخوام ... به جای اینکه روی خواسته خودت اصرار بورزی بهتره روی چارچوبهای زندگیت اصرار داشته باشی... یعنی ... اگه کسی میخواد صاحب علم باشه ، نگه الا و بلا باید من برم دانشگاه وقتی از خیلی از کانالهای دیگه میشه صاحب علم شد ... وقتی کسی میخواد توی معنویت رشد کنه نگه الا و بلا من باید یک مجتهد بشم در حالیکه میشه با خیلی کارهای دیگه هم به اون معنویت رسید .. وقتی کسی میخواد خدمت کنه نگه الا و بلا من باید یک پزشک حاذق بشم .. کسی که میخواد ثروتمند بشه نگه الا و بلا باید فلان بیزینس رو داشته باشم در حالیکه راههای زیادی برای ثروتمند شدن هست ....








برای همین اگه نوشته های حاوی غر شما رو ناراحت میکنه خیلی راحت میتونید از خوندن این پست صرفنظر کنید

علاقه مندی ها (Bookmarks)