سلام میشل فکر کنم بتونم حال اون پسر رو بفهمم چون میدونی منم دقیقا دارم کاری انجام میدم که ربطی به روحیات وحتی رشته تحصیلیم هم نداره وکاملا متفاوته
گاهی توی خلوت خودم میگم اصلا هیچ وقت فکرش میکردی بیای همچین کاری رو شروع کنی؟ اصلا تو کجا واین شغل کجا؟
بعضی وقتا هم دلم میگیره میگم خدای نتیجه این هم زحمت وتلاش وتحصیلات من این بود که بیام این کار وانجام بدم؟
ولی دارم کم کم روی خودم کار میکنم فقط دارم به پیشرفت وتوسعه اش واینده خوبش فکر میکنم حتی با سختیهای زیادی که این شغل داره و پیش رو دارم
سعی کردم یه جوری خودم بیام ربطش بدم به علاقه قبلی خودم ورشته وروحیات خاص من که بتونم ازش لذت ببرم
مثلا در اون ساعاتی که کاری ندارم داخل خود محل کار از وسیله های اضافی کارم استفاده میکنم وقتم با رشته خودم پر میکنم
توی انتخاب محصولات که نیاز دارم برای کارم از اون ذوق هنریم استفاده میکنم واینجوری دارم خودم وروحیاتم باهاش وفق میدم میدونم طول میکشه ولی خوب نتیجه اش حتما خوب میشه
به نظرم اون پسر هم باید همین کار بکنه بیاد این شغل از زاویه دید خودش ببینه بهش انگیزه بدین برای خودش اینده روشن تصور کنه خوب خیلی از ماها گاهی مجبوریم کاری رو انجام بدیم که برخلاف روحیات وعلاقه درونیمون باشه ولی خوب مجبوریم یه جوری وبایه طرفندی خودمون باهاش سازگار کنیم تا انجام اون کار برامون خوشایند بشه
نمیدونم چجوری باید توضیح بدم چون من مثل شماها قدرت کلام وبیان قوی ندارم ولی امیدوارم منظورم گرفته باشی![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)