پسر بهاري جان مادر من منتظره من اسم پسرخالمو بيارم بعد منو خفه كنه من برم بهش بگم از غريبه ها ميترسم ؟؟؟ اون منتظره من بگم ف تا فرحزاد بره
تازگيا خيلي حساس شده منم سوژه دستش نميدم....
فقط ميترسم يهو پيشنهادي بده يا كاري بكنه ميترسم اگه پيشنهاد بده براش مشكلي پيش بياد نميخوام مسئله اي پيش بياد چند بار به گوشيم زنگ زد اما چون جوابي نداشتم بهش بدم گوشي رو جواب نميدادم ماها همه يه مقداري با مامانامون مشكل داريم با اينكه همه تحصيل كردن اما فقط حرف خودشون حرفه... البته مامان اون اصلا به نظر نميرسه مخالف باشه حتي رفتارش يه جوريه كه به نظر راضي هم مياد مشكل اصلي من الان اينه كه دوست دارم همه چيزو تموم شده فرض كنه عاقلانه نيست بياد جلو ميدونين ته دلم چيه ميترسم اگه بياد جلو ديگه نتونم به اين حدي كه الان باهاش صميميم باهاش صميمي بمونم ترجيح ميدم دورادور ببينمش تا اينكه اصلا نبينمش ما و دو تا از خاله هامو و بابابزرگم خونه هامون همه تو يه كوچست كه رو هم متراژشون دقيقا ميشه1750 متر من تو هر سوراخ موشي تو اين خونه ها باشم اون پيدام ميكنه عشقش بهم زودگذر نيست متاسفانه دير دست به كار شده قبلا هم چند باري به خواهرش يه چيزايي سر بسته گفته بوده كه من تازه الان دارم ميشنوم خودشو دير لو داد البته شايد بهتر باشه چون حداقل من يكي الان عقلم سر جاش اومده
حسي كه الان بهش دارم مثل حسيه كه يه خواهر به برادرش داره همين واقعا همين نميخوام يه جوري بشه كه نبايد بشه
ضمنا چون اون مستقيم حرفي نزده من نميتونم بهش چيزي بگم اميدوارم مستقيم بياد به خودم بگه نه به خونواده
تمام حساسيت مامانم به خاطر رفتاراي اونه حقم داره به عنوان يه مادرالبته مامان من يه مقداري هم تند ميره اما...