مینوش قضیه مادرم ! من کاری به زندگی مادرم نداشتم جلوی من دعواشون شده بود
من رفتم تو اتاق گوشامو نگه داشتم و زیر لب دعا می کردم که جیغ مادرم بلند شد اومدم دیدم بابام با دست و لگد به جونش افتاده بود با کارد تهدیدش کرد می کشتش
منم رفتم جلوی بابامو بگیرم فقط گفتم ولش کن کشتیش اون به سمت من حمله ور شد
حالا یه دستش کارده با یه دستش داره منو می زنه حواسش نیست که شاید ما رو بکشه ای کاش می کشت!!!!
وقتی من زندگیم پر از تنش و استرسه چه جوری آرامش داشته باشم؟!!!! من روحیه م کاملا به هم ریخته بود اعصابی واسم نمونده بود که بتونم رفتار خانواده ی همسرمو خودشو تحمل کنم
================================================== ==
قضیه ی همسرم و من :
همسرم رفت پیش پزشک عمومی واسه درد گردنش اون گفت شاید عملی باشی من باید mri رو ببیبنم بعد (توجه بفرمایید پزشک عمومی نه متخصص این بیماری!!!)
زنگ می زنه به پدر و مادرش که دارم می میرم دکتر گفته باید عمل کنم اونا هم اومدند
واااااای رفتند پسرشون رو بغل کردند و پریدند به من همه از کمبود ویتامینه ( در صورتی که پشت میز نشینی علتش هست حالیشونم نمی شد ) می گفتند نمی تونی غذای خوب بدی بخوره فلانی شوهرش چقدر چاق شد بعد ازدواج !!
لیاقت همچین شوهری رو ندارید هر چی از دهنشون دراومد بارم کردند به همین ماه عزیز قسم همسرم کوچکترین بیماری می گیره اینا هی به من گیر می دند خیلی اذیتم کردند رفتند سر یخچالم برای پسرشون آب میوه گرفتند
وقتی که رفتند پریدم به همسرم اونم هی می رفت رو اعصابم دستشو برای تهدید آورد بالا !!! من متنفرم از تهدید !!!!! زدم تو گوشش و پشتش من مگه چقدره زورم!!!! اگر بدونید با چه طرز فجیعی به جونم افتاد تنم سیاهه ای کاش می شد عکس بگیرم و اینجا نشون بدم !!!!!!!!!!!
شما رو به فاطمه زهرا قسمتون می دم به من درس شوهرداری ندید که خیلی حالم بدتر میشه شما هم نمی تونستید این شرایط رو تحمل کنید از قبل توسط پدرم حال روحی و جسمیم به هم ریخته بود عصبی بودم
هیچ کی مثل من بدبخت نیست بدتر از همه اینه که کسی منو نمی فهمه
امروز همسرم اومد خونه می خواست بره آشپزخونه دستشو میاره بالا سرشو می خوارونه یعنی مثلا من بترسم که می خواد کتکم بزنه !!!!!!!
اما من دیگه پهلوون پنبه شدم !!!! الآن خیلی عصبانی ام جلوی من زنگ زد به خواهر وسطیش که آره خواهر دارم می میرم گردنم داره منو می کشه باید عمل بشم !!! می خواد منو حرص بده !!!!!!!!!
خیلی دلم می خواد دوباره بزنمش !!!!!!!!!! الآن حالم خیلی بده هر کاری می کنم قرآن می خونم ذکر میگم آروم نمی شم دو تا ریسپریدون رو درسته خوردم دکترم گفته باید نصف بخورم اما من دو تا خوردم تا شاید آروم بگیرم
روانیم کردند کاری کردند که باید قرص بخورم اون دنیا باید جواب پس بدند!!!!!!!!!! حالم خییییییلی بده نمی دونم چه بلایی قراره سرم بیاد اصلا خوب نیستم!!! هیچ کی نمی گذاره من خوب شم هیچ حامی ندارم!!!!
جناب مدیر!!!!!! منو ببینید !! دارم می میرم !! به دادم برسید!!! شما برام مسکن قوی هستید حرف های شما همیشه آرومم می کنه من غیر شما هیچ کسیو ندارم !!!! معلوم نیست من کی درمان بشم!!!! نمی گذارند!!!
حداقلش شما و حرفهاتون باعث می شید من به آرامش برسم دردم آروم بگیره بهتون احتیاج دارم ولم نکنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)