سلام دوست خوبم... بی لاتکلیفی خیلی بد هست ... این حال و روز الان تو رو من وقتی ارشدم رو تمام کردم دچار شدم... یهویی انگار ول شدم... قبلش این قدر سر کار پایان نامه ام درگیر بودم و شب و روز کار داشتم ووقت سرخاروندن هم نداشتم که همش ارزو میکردم کی بشه تموم بشه درسم... ولی دقیقا دو سه روز بعد از دفاع ام دلم خیلی تنگ شده بود برای همه اون سختی هام... من خیلی دنبال کار میگشتم مرتب نیازمندی ها میگرفتم و هر جایی که رشته من رو میخواستن زنگ میزدم و میرفتم مصاحبه ولی بد اوضاعی بود هیچکس تلفن نمیزد بعد مصاحبه ها... بعضی هاش که میدونستم خیلی خوبه و باارزشه خودم زنگ میزدم و پی گیری میکردم میفهمیدم به خاطر دختر بودنم و این که میخواستن شیفت اضافه طرف کار کنه من رو انتخاب نکرده بودن... و تمام این مدت که دنبال کار بودم و نمیشد همین حال الان شما رو داشتم... زبان هم میرفتم ولی دل و دماغ نداشتم .. تازه دوست داشتم ازدواج کنم خواستگارم نداشتم و تازه بدتر این که فامیل و دوست های صمیمی ایم همه شهرستان و یا شهرهایی دیگه ای بودن .... خلاصه تا این که گفتم بیخیال که مدرکم چیه و چه قد زحمت کشیدم منشی گری هم خوبه یا کار توی داروخونه .. اخه یه سری خرج های واجب و دخترونه هم داشتم که دلم میخواست خودم پولش رو بدم و از بابام نگیرم.. مثلا دکتر پوست یا کلاس ورزش یا کلاس اموزش پیانو.. روی این حساب گفتم یه کار موقت پیدا کنم و درامدی داشته باشم که بتونم برنامه ریزی کنم برای خودم و علاقه هام... و یه کلاس تفسیر قران هم نوشتم درست همون زمان که احساس درماندگی و بلاتکلیفی و تنهایی داشتم ... چند جلسه ای بود که میرفتم و چه قد حال خوشی داشت ... خدا میدونه که توی اون جمع احساس بی غمی میکردم که همش به حرمت کلمات مقدس قران بود.. خلاصه چند روز بعدش از یه شرکت ای که ماه ها پیش رفته بودم مصاحبه و جای خوبی هم بود به من زنگ زدند و دعوت به همکاری.... یعنی دیگه نیاز نشد من برم منشب بشم یا توی داروخونه کار کنم... کاری مرتبط با رشته ام و تخصصی برام جور شد... همونی که دوست داشتم ها... الان نزدیک دو سال و خورده ای هست مشغولم ... مشکلاتی دارم اینجا هم ولی واقعا شکر میکنم .... دوست گلم این ها رو برات نوشتم که بگم پاشو و یه حرکتی بکن... باور کن وقتی شروع کنی و بلند بشی و از خدا کمک بخواهی خودش همه چی رو درست میکنه... من الان دوست دارم یه ازدواج مناسب و خوب داشته باشم ولی خوب قسمتم نشده هنوز.. گاهی خیلی کم میارم ولی میدونم باید به خدا توکل کنم و صبور باشم...البته اینجا تایپک هم زدم که برای ازدواجم میتونم قدمی بردارم و دوستان خوب اینجا هم راهنمایی کردند ولی اخرش باید اول خدا بخواد... راستی برای کار پیدا کردن بابام حرف قشنگی به من میزد می گفت باید کفش اهنی بپوشی و این قد بگردی و دنبالش باشی تا پیدا کنی... راست میگفت من خیلی خیلی راه رفتم با کفش های اهنی ایم ... موفق باش دختر گل![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)