افرین
بزار حالا منم از خودم بگم منم مثل خودت هستم و رشته خیلی خوبی می خونم و دانشگاه خیلی خوبی تو ارشد هستم سنی هم هم سنیم
ولی پسرم... خیلی عاطفی هم هستم خیلی فشار روم هست ... بچه پایین شهرم وضعیت مادی ما متوسط هست ولی خواستگاری رفتم تا از تنهایی دربیام جواب رد دادن بهم! علتش مادی بود.... دخترا ایندوره هم مثل پسرا که شما گفتی دنبال مال و ثروت و زیبایی هستن کم نمیارن اونا هم همین طور
الان هم چاره چیه خب چیکار کنم؟ مجبورم ارشد تنهایی تموم کنم! هرچند که خیلی سخته برام تنهایی درس خوندن شهری که 850 کیلومتر از خونمون فاصله داره.... برم سرکار ... پول جمع کنم تو همه دوران تنهایی... اخرش وقتی اوضاع روبراه شد بیام دست یکی بگیرم...
اخه این شد زندگی؟ این قرار عشق و ها قرارا بود؟ یاد هامون مهرجویی می افتم... والا تو دوران سختی تو دورانی که شدیدا نیاز عاطفی و جنسی داری تنها باشی.. مذهبی هم نباشی خیلی حرفه... اخلاقی زندگی کردن وقتی به خیلی چیزا معتقد نیستی...
این ها که بهت نوشتم دلنوشته های خودم هست اشک از چشام سرازیر شد حسرت جوانی خودم می خورم که از دست رفت..
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست










علاقه مندی ها (Bookmarks)