بالاخره با همسرم صحبت کردم خیلی اروم شدم
خیییییلی دوستش دارم وقتی خواستیم شروع کنیم گفتش که نمیخواد از گذشته و از اینکه چرا اینطوری شد حرف بزنیم
دوباره مثل روزهای خواستگاری صحبت کردنش دلگرمم کرد ولی در مورد قول و قرار گفت اگه دوستم داری باید بتونی باهام کنار بیای منم گفتم باور کن برام خیلی سخته اونم گفت خوب فکراتو بکن اگه قبول کردی باید تا اخر عمرت باهام بمونی
من عاشق شوهرمم چیکار کنم که با این حرفی که میزنه هرکاری کنم نمیتونم کنار بیام
در ضمن همسرم گفت تو این مدت خواستم فکراتو بکنی که زنگ نزدم منم بهش گفتم فکر نمیکنی دوماه خیلی زیاده واسه فکر کردن چیزی نگفت ولی بین حرفاش گفت که میخواسته من زنگ بزنم
گفتش که من تو این مدت با خودم خیلی فکر کردم گفتم هانیه تا حالا واسه من کاری نکرده (منظورش این بود که باید وقتی بابام باهاش یکم تند برخورد کرد من ازش حمایت میکردم و از این حرفا)که اگه کرده بود یه لحظه هم معطل نمیکرد و نمیذاشت دوماه از هم دور باشیم و الان هم که حدود 4 روزه گذشته بهم زنگ نزده فقط با پیام که از من شروع میشه در ارتباطیم و احساس میکنم همسرم خیلی سرده البته روزی که با هم صحبت کردیم ابراز محبت میکرد ولی دیگه با پیام چیزی نگفته








علاقه مندی ها (Bookmarks)