ممنون آبی آسمان عزیز .من و همسرم در بهمن سال قبل که مسافرت رفتیم اونجا مادرم همسرم را درحال سیکار کشیدن دید خانواده من هنوز بعد از هفت سال نمیدونن که همسرم سیگار میکشه من به شوهرم گفتم حالا نمیتونستی جلوی خانواده من سیگار نکشی من نمیخوام اونا بفهمن .هنسرم گفت این کاملا شخصیه به کسی ربطی نداره الان جلوی اینا حفظ ظاهر کن رفتیم تهران باید تکلیفمون روشن شه. که اومدیم تهران گفته باید جدا بشیم حتی خودش با پدرش تماس گرفت که من ویگه نمیخوام زندگی کنم ما به درد هم نمیخوریم ما نقاط مشترک نداریم ومن یک دفعه این تصمیمو نگرفتم و جالب اینجاست که ما تا قبل از دعوا واسه بجه دار شدن اقدام میکردیم ومن نمیدونم جه جوری اون یکسال داشته به جدتیی فکر میکرده . بعد پدرش که دید حریف پسرش نمیشه به من گفت به مدرو مادرت بگو بیان باز هم درحضور پدرو مادرم همون حرفا رو زد که ما از جنس هم نیستیم دنیامون متفاوته. هرچقدر پدرش بهش میگه تو این مدت شما مشکل اساسی نداشتین زنت هیچی کم نداره خانمه تحصیلکردست زیباست تو پشیمون میشی گفت منم بخاطر اینکه نیدونم بعد از من مو3عیتهای بهتری براش پیش میاد نمیخوام تو این زندگی حروم بشه. مثلا سارینا بجه دوست داره ولی من دوست ندارم .من بهترین ومنزقی ترین تصمیم رو برای هر دومون گرفتم که من گفتم تو از جانبا من حق نداری حرف بزنی هرچی پدرومادرمن وپدر اون میگفتن زیر بار نمیرفت فقط میگفت باید زودتر جدابشیم که پدرش عصبانی شد گفت مگه میخوای جایی بری که اینقدر عجله نیکنی بزار این دختر پایان نامش تموم شه بعد برید جداشید وچون مامانم خیلی باهاش صحبت کرد اخرش گفت بخاطر مامان من یکماهم فرصت میدم میرم فکرامو میکنم اگه به انداره یک سر سوزن جای یرگشت بود برمیگردم ولی مطنین باشید نود درصد جای برگشت نیست که اون شب پدرش پیشنهاد کرد یک ماه جدا ازهم زندگی کنیم من خونه پدرم و ایشون هم خونه پدرش بعد خیلی خدشحال لباساشو جمع کرد و ماشین و برداشت رفت(ماشین مال نن هست ولی اجازه نمیده بهش دست بزنم)که تا شانزده فروردین جدا بودیم بعد که من رفتم خونه بازم میگفت فقط طلاق .وقتی من یه تصمیمی بگیریم دیگه اون تصمیم من قطعیه.بهد از یک ماه و نیم من و دید خیلی سرد فقط یک سلام داد بعد تلفن و برداشت جلوی من به یکی زنگ زد یک ساعت باهاش صحبت کرد و کلی حرفای مسخره میزد والکی میخندید بعد یکی از دوستای مشترکمون با دوتامون صحبت کرد ازمون خواهش کرد که به گذشته فکر نکنیم از صفر شروع کنید دوتانون خیلی حیفید سر چیزای الکی دارید زندگیتونو ازهم میپاشید برید رفتاراتونو اصلاح کنید سعی کنید به گذشته فکر نکنید و از اون شب که به خونه اومدم اصلا بامن حرف نمیزنه من غذا درست میکنم میزومیچینم ولی نمیاد بامن سر میز بشینه من تنها غذا میخورم اونم تنها وقتی چشناش بهم میفته با تنفر نگام میکنه چیزیم که میخواد داد میزنه(اینم بگم که همسر من چون مادرش فوت کرده افسردگی داره حتی چند سال پیش روانپزشک تشخیص داد ایسون دارای اختلال شخصیت منزوی هست .)و خیلی زود عصبانی میشه و فریاد میزنه من نمیدونم چه جوری باهاش رفتار کنم اصرار هم داره بریم توافقی جدابشیم میگه من حوصلاه دادگاه وندارم ولی من بارها بهش گفتم من دوستت دارم زندگیمو دوست دارم هیچوقت حاضر به حدایی نیستم .الان هم با هم صحبت نمیکنیم من تو یه اتاقم اونم تو یه اتاق دیگه مثل دوتا همخونه هستیم دوتا همخونه ای که انگار دشمن هم هستن ولی من با تمام رفتارای بدش با تمام بی احترامیایی که به من کرد هنوز هم دوسش دارم ولی منم دیگه خسته شدم کاری بهش ندارم یعنی در واقع دارم کارای پایان ناممو انجام میدم ولی بهش محبت نمیکنم دیگه نمسدونم کارن درسته یا نه نمیدونم همینطوری من هم به سرد بودن باهاش ادامه بدم یا محبت کنم چون اصلا اجازه نمیده بهش نزدیک شم .واقعا روزای بدی دارم اصلا نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط .آبی آسمان عزیز من و همسرن زمانیکه با هم نامزد شدیم من از اون شرکت اوندم بیرون وجای دیگری کار میکردم و یکساله بخاطر دانشگام ومنحل شدن شرکتمون از بیمه بیکاری استفاده میکنم از دوستان خواهش میکنم بیان نظر بدن کمکم کنن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)