سلام سوه عزیزم،خواهر گلم
تو خیلی مهربونی ومعلومه که خیلی اراده ی بالایی داری ولی من خیلی احساسی و ضعیفم جوری که همسرم میگه تمام رفتارايي که انجام میدی از قبل قابل پیش بینی هستش
من هیچ چت یا پیامی ازش ندیدم فقط آخرین باری که فهمیدم باهاش حرف زده تعطیلات عید پارسال بود و من تا دیروقت خونه ی پدرم بودم چند بار بهش زنگ زدم که بیا دنبالم گوشيش همش مشغول بود اونم ساعت یک شب خلاصه اومد دنبالم و منم همش استرس داشتم تا صبح که بیدار شدیم شوهرم رفت طبقهی پایین منم از فرصت استفاده کردم وگوشيشو نگاه کردم آخه شمارشو از قبل می شناختم وفهميدم که ساعت یک نصفه شب با اون حرف زده منم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم آخه بارها این موضوع اتفاق افتاده بود ایشون انکار میکردن و منو راضی میکردن که داری اشتباه میکنی و.....
از اون موقع که دعواي شدیدی داشتیم تاالان نزدیک پونزده ماه گذشته و منم تو این پا نزده ماه قول دادم بهش که دیگه شکی تو زندگی مون نباشه اونم گفتش که بااینکه تمام این حرفا خیالات خودته واصلن وجود نداره بااین وجود من دیگه تمومش میکنم منم از اونروز دیگه هیچوقت گوشی شو هرموچک نکردم بااینکه تمام حرکاتو رفت وآمداش مشکوک بود ولی دیگه من زیاد بهش گيرنميدادمو چکش نمی کردم تا چند روز پیش که فهمیدم اون شماره ای که این چند سال باعث دعواها مون شده ماله عشق دوران مجرديش بوده بخاطر این قضیه من داغون شدم ولی هنوز چیزی بهش نگفتم و فقط غصه می خورم دیگه نمیدونم الان با کسی درارتباطه یا نه ولی همیشه سرش تو گوشی و.....
اینم بگم شوهرم خیلی رفتارش تغییر کرده تو این چند ماه گذشته هم با من هم با بچه ها وحسابيم بهمون ميرسه ولی من هرکاری میکنم نمیتونم بهش اعتماد کنم البته میدونم خودمم خیلی منفی وشکاکم وخیلی هم تلاش میکنم که خوب شم و بیخیال باشم چون دیگه واقعا اذیت میشم از این همه استرس و ترس و...........
شوهرم آدم معتقدیم هست وهيچيم واسمون کم نميزاره به این خاطر میترسم چیزی بهش بگم میگم نکنه بازم مثله قبلنا بشه زندگی مون باز دوباره خراب شه
از یه طرفم با این فکراي منفی و این روح و روان داغون خودم نمیدونم چکار کنم
بازم ازت ممنونم خواهری زحمت کشیدی و خیلی خوشحالم کردی سوده جون انشاءالله که خدا تو همه ی مراحل زندگيت موفقت کنه عزیزم








علاقه مندی ها (Bookmarks)