با تشکر از شیدای عزیز! خوشحالم که دوباره افتخار دادید و پست گذاشتید.
سوده جان! خواهر عزیزم! از شما هم ممنونم که پیگیری میکنید.
به حرفهاتون که فکر کردم دیدم واقعا درست میگید ولی بخاطر اینکه در اثر جوگیری تصمیم عجولانه ای نگرفته باشم که شاید چیزی بگم یا لحنم طوری باشه که کارخرابی کنم، چند ساعت صبر کردم و چندین بار پست خانوم شیدا رو خوندم و بهش فکر کردم. سر شب زنگ زدم به مامان علیرضا و خیلی جدی گفتم " علیرضا رو برای تعطیلات میام میبرم، میریم مسافرت! "
بعد از یه مکث کوچیک گفت " نمیمونه ک!! موقع خواب گریه میکنه! گفتم گریه نمیکنه! دوباره یه مکث کرد و گفت " یعنی از سه شنبه تا جمعه؟ " گفتم "آره دیگه! بعدشم گفت باشه ...
منم گفتم "کاری نداری؟ خداحافظ!
***************
سوده جان! جمله ای که گفتید رو (اگه مایلید بگید دوست دارید تو تعطیلات با علیرضا مسافرت مردونه برید و در درجه اول رضایت تو واسم مهمه،بگید چقدر دوست داشتید که همگی با هم میرفتید تا علیرضا همزمان کنار جفتمون باشه و ای کاش خدا این فرصت رو دوباره به جفتمون بده تا سایه جفتمون بالا سر پسرمون باشه...) روزی که رفتم علیرضا رو بیارم با اس ام اس بهش میگم!
گفتم بذار این دو روز فکرش درگیر دوری از علیرضا باشه، بعد بهش بگم! بنظرتون اینجوری تأثیرش بیشتر نمیشه؟
بازم از همه عزیزان ممنونم! ان شاالله به حق این روزهای عزیز گره از کارها و مشکلات همه باز بشه و اونهایی هم که مشکلی ندارن طبق طبق به شادیهاشون اضافه بشه ... آمین








علاقه مندی ها (Bookmarks)