سلام Roshiya عزیز- راستش من پست های تاپیکتون رو که خوندم اولش نمیخاستم نظری بدم بخاطر اینکه شاید دوستان ناراحت بشن ولی چون دیدم خودتون مورد هجمه قرار گرفتید گفتم که بنده هم نظر شخصیم رو بگم. صد البته درسته که کسانی که با ما همزبان و هم فرهنگ نیستن ممکنه که از ما بهتر و گرانقدر تر هم باشن اما اینجا بحث جدی ازدواج مطرحه و ناسیونالیستی و حس وطندوستی و غیره نباید تصمیم شما رو تحت شعاع قرار بده- شما توی این مورد مجبور نیستی که به کسی لطف یا ترحم کنی و رودربایستی داشته باشی-بخاطر اینکه این شما هستی که یه عمر قراره با اون آقا زندگی کنی و نه ماها و کسانی که شمارو بخاطر عقیدتون به توپ بستن. برای همین نظر من به عنوان کسی که خوب مشکلتون رو میفهمم و تو جریان چنین مواردی بودم اینه که خوب فکراتون رو بکنید و اختلاف فرهنگی بین خانواده ها و خودتون رو توی این مورد جدی بگیرید. درسته که اوایل امر عشق و عاشقی تا حدودی چشم ادم رو کور میکنه و ممکنه خیلی از چیزهارو بی اهمیت ببینید ولی در آینده به مشکل میخورید- پس بهتر اینه که از همین ابتدای امر همه نکات رو خوب بسنجید و بعد تصمیم اصلی رو بگیرید.
بشینید و با خودتون و خانوادتون حساب 2*2 تا بکنید. ببینید که آیا واقعا این مشکل لهجه و اختلاف فرهنگی بعدا برای شما و خانوادتون مشکلساز خواهد بود یا اینکه محاسن و مزایای آقا به حدی هست که این مسائل رو نادیده بگیرید و براتون مهم نباشه.بعد تصمیم قطعیتون رو بگیرید.
بنده میتونم براتون سرگذشت یه زوج رو تعریف کنم که مشکلشون دقیقا مشکل شما بود و خانم از بستگان خیلی نزدیک بنده هم بودن- پیچ و تابش ندیم دختر خاله خودم. سطح خانوادگی خیلی بالایی داشتن و دارن .پدر و مادر فوق العاده باشخصیت و تحصیلکرده با وضعیت مالی بسیار عالی ...خارج رفته و غیره..... ایشون توی دانشگاه با یه اقایی اشنا شدن که از اهالی عزیز شمالغربی کشورمون بودن... به قول خودشون خوشتیپ و سرسنگین بودن و با حجب و حیا و پشتکار عالی- این خصوصیات باعث شده بود که عاشق ایشون بشن و علیرغم میل خانواده خودشون و با اصرار زیاد با این آقا ازدواج کردن. که از همون اوایل و با آشنایی خانواده ها و نزدیک جشن عروسی مشکلاتشون شروع شد. بنده هم کلا تو جریان بودم چون بهم نزدیک هستیم. خانواده آقا ظاهر معمولی داشتن و وضع مالی متوسط که پدر آقا استاد دانشگاههم بودن. و خود آقا یه کاری توی یکی از اداره های دولتی اینجا یعنی تهران براش جور شده بود و مشغول کار شد- نزدیکای عروسی بود که و یه هفته مونده به جشن خانواده آقا به همراه متعلقین و متعلقات حدودا 20-25 نفره مشرف شدن خونه خاله ی بنده ..... خودتون میتونید فکرشو بکنید داخل یه خونه حدود 25-30 نفر به مدت یه هفته زندگی کنن چه شرایطی به وجود میاد.
طوری که برادر عروس به خونه ما پناه آورد تا پایان مراسم. بگذریم جشن با تموم بدی ها و خوبی ها و همونطور که شما هم اشاره کردید و اکثر خانوم ها هم حساس هستن پوشش های ناهمانگ بستگان آقا داماد با جمع حاضر در جشن تموم شد و رفت ولی کلی حرف و حدیث و تیکه و متلک بود که همونشب در خفا و بعد ها آشکارا بار دختر خاله بنده میکردن درباره اون موضوع و 3 سال هم این روال ادامه داشت...
چکیده مشکلات دختر خاله بنده: حضور طولانی مدت خانواده اقا هنگام اومدن به تهران در منزل ایشون طوری که هر کدوم از فامیلهای آقا میومد یه هفته ای رو مهمونشون بود و خب همه میدونن که این خیلی سخته و میزبان خیلی معذب و اذیت میشه... خانوم مجبور بودن سالی دو یا سه بار و هر بار حداقل مدت یک هفته برن شهرستان و روستای پدر و مادر آقا که شرایط زندگی برای ایشون توی اون محیط خیلی سخت بود و با دعوا و کتکاری میرفتن و میومدن ( دست بزن هم بعدا پیدا کرد طرف). همونطور که گفتم متلک های اطرافیان و دوستان که تمومی نداشت -ضمن اینکه بنظرمن اصلا کار درستی نیست این نحوه رفتار... اختلاف فرهنگی زیاد بین خانواده ها : یکبار خودم شاهد عینی بودم که پدر آقا ( استاد دانشگاه هستن) توی مهمونی با عرض معذرت فراوان بینی خودشون رو داخل سینک ظرفشویی تخلیه کردن -واقعا معذرت میخام از دوستان که بیان کردم این موضوع روو چندین موارد مشابه که گفتنش بجا نیست... زیادی نوشتم سرانجام بعد از سه سال و با کلی کتک خوردن و اذیت شدن و افسردگی خانوم از ایشون جدا شدن و مهریشون رو هم بخشیدن.
باز هم میگم صد البته همه کسانی که ما باهاشون اختلاف فرهنگی داریم اینطور نیستن و چه بسا بهتر و برتر از ماها هم باشن چون چنین افرادی رو هم به شخصه دیدم. اما هدف از بیان این مثال این بود که همیشه همه چیز گل و گلستان و عشقی و بلبلی نیست- خوب باید طرف مقابلتون رو بشناسید و همه جوانب رو در نظر بگیرید و بعدا با صلاحدید خانواده اقدام و تصمیم نهایی رو عملی کنید که خدایی نکرده بعدا پشیمونی و دلخوری برای شما و همچنین طرف قابل پیش نیاد.
زیاده گویی منو ببخشید امیدوارم موفق باشید.![]()







هم بودن. و خود آقا یه کاری توی یکی از اداره های دولتی اینجا یعنی تهران براش جور شده بود و مشغول کار شد- نزدیکای عروسی بود که و یه هفته مونده به جشن خانواده آقا به همراه متعلقین و متعلقات حدودا 20-25 نفره مشرف شدن خونه خاله ی بنده ..... خودتون میتونید فکرشو بکنید داخل یه خونه حدود 25-30 نفر به مدت یه هفته زندگی کنن چه شرایطی به وجود میاد.
طوری که برادر عروس به خونه ما پناه آورد تا پایان مراسم. بگذریم جشن با تموم بدی ها و خوبی ها و همونطور که شما هم اشاره کردید و اکثر خانوم ها هم حساس هستن پوشش های ناهمانگ بستگان آقا داماد با جمع حاضر در جشن تموم شد و رفت ولی کلی حرف و حدیث و تیکه و متلک بود که همونشب در خفا و بعد ها آشکارا بار دختر خاله بنده میکردن درباره اون موضوع و 3 سال هم این روال ادامه داشت...

علاقه مندی ها (Bookmarks)