شیدا جان دشت و طبیعت ربطی به رمان نداره.شهری که پیش دوستم بودم نزدیک زادگاهمه.اینجا هم الان خیلی سرسبز و قشنگه.دلمم براش تنگ شده بود.17 سال اینجا زنذگی کردم.خاطرات کودکیم برای اینجاس.خیلی دام تنگ شده بود.دوس داشتم اینجا رو ببین.هنوز تو خود شهر نرفتیم یکی از شهرای اطراف که بیشتر توریستیه اومدیم.جاتون خالی واقعا وقتی لابلای درختا راه میرم.وقتی کنار رودخونه میشینم و صدای آب رو گوش میدم خیلی حالم خوب میشه.خیلی اینجا رو دوس دارم.تابستونا زیاد میومدیم اینجا زمانی که بچه بودم.واقعا حیف بود اینهمه راه از اهواز بیام اما اینجا نیام.اینجا با ماشین شخصی اومدن خیلی راحتتره برای همین با دوستم نتونسته بودم بیام.دوستمم همشهریمه.
پدربزرگمم این اطراف خونه داشت اونوقتا تابستونا دور هم جمع میشدیم.خیلی خوب بود اما از وقتی فوت کرد خونه هم فروخته شد.برای همین سعید هم اینجا خاطره داره و دوس داره بیاد.
جاتون خالی واقعا خالیی.دلم میخواد همینجا بمونم.دوس ندارم برگردم اهوازمن عاشق طبیعتم.اما سعید اهواز رو خیلیییی دوس داره.
دلم میخواد بریم یه شهر دیگه.وقتی فکر میکنم قراره برگردم به همون شرایط خیلی غصم میشه.
مشکل خانوم طلوع زیبا رو خوندم.نمیدونم اگه نوشتنمون شبیه هم هست فکر نکنم طرز فکرامون یکی باشه چون از رفتار همسرشون خیلی تعجب کردم.
جواب به آقا کمال هم از دستم در نرفت.ایشون زیادی خوشمزگی کردن حقشون بود.
آقای دنی شاید چون موقع نوشتن زیاد مطلب رو کم و زیاد و ویرایش میکنم این حس رو دارین.چون مجبورم جواب همه دوستانو تو یه ارسال بدم و محدودیت ارسال هم دارم سعی میکنم زیاد حاشیه نرم که طولانی نشه و گرنه حرف زیاد دارم.
در مورد بچه.خدارو شکر هیچ کدوم علاقه ای نداریم.من رو این موضوع وسواس دارم و خیلی رعایت میکنم.اما الان که راجب بچه گفتین یادم انداختین چقدر سر موضوع بچه غرولند شنیدم.حتی تو این مورد هم من مقصر بودم.خالم چیزی نمیگفت اما مامان خودم هروقت منو میدید میپرسید خبری نیس؟دیر میشه ها.سعید گناه داره.میخوای نوبت دکتر بگیرم برات.زنگ میزنه اینا رو بهم بگه
خب من چطوری باید بفهمونم ما خودمون هزارتا مشکل داریم بچه میخوام چیکار.نهه من بچه دوس ندارم و شرایط نگهداریشو اصلا ندارم.یکی مبگفت اصلا بچه نیارینا.اون یکی میگفت بچه بیار.همه دخالت میکنن.
من مدل صحبتم با سعید وقتی حالم تقریبا خوب باشه همینطوریه.اگه زندگی ما مشکل داره دلیل نداره باهم بددهن باشم یا بد باشیم.اینجوری آدم دیوانه میشه.من که نمیتونم همیشه گریه و زاری کنم و همه خوشی ها رو به خودم حروم کنم چون مشکل داریم.دیگه یه مسافرت دو ساعته که این حرفار و نداره.ما حتی اگه طلاق هم بگیریم من احترامشو نگه میدارم. یعنی شما انتظار دارین من فقط آه و ناله کنم؟یه مدت اینجوری بودم ولی دیگه نمیتونم.نمیتونم همش گریه و زاری کنم.
خوراکی خریدن هم یه کار عادی بین ماست.درواقع کاریه که هرروز انجام میده.من واقعا موندم کجای حرفام ساختگی به نظر میاد؟شماها سفر نمیرین؟تازه برای من کمتر از دوساعت راه بود.خوراکی نمیخرین؟با شوهراتون شوخی نمیکنین؟یعنی شوهر من اینهمه راه پا شده اومده من هرچقدرم ناراحت باشم باید بدخلقی کنم؟نه من نمیتونم انقد بی انصاف باشم.
البته من میدونم وقتی برگردیم خونه من دوباره ناراحت و افسرده میشم.ما فامیل تقریبا پرجمعیتی داریم و به هر حال همو میبینیم.
پشیمون شدم مشکلمو اینجا نوشتم.ممنون از کمکهاتون.خودم حلش میکنم.واقعا چقد صفر و یکی فکر میکنید.مشکل یکی از دوستانو خوندم با تعجب دیدم یه کاربر براش نوشته بود نه من فکر نمیکنم تو انقد برای شوهرت جذاب باشی!!!!!!دیگه کمالاتتون به حدی رسیده که حرف خود آدمو رد میکنید و غیب هم میگید.
صد رحمت به شوهرم لااقل از این حرفا به من نمیزنه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)