سلام دوستان
من الان حالم خیلی خوبه... خیلی خوب...
ولی راستش چند وقت حالم خوب نبود... خسته بودم... فکری،روحی،قلبی....
اصلا فکر نمی کردم این قدر دختر بی جنبه ای بشم و یه روزی نسبت به موضوع خواستگاری حساس...
نمی دونستم چمه... هیچ کاری نمی تونستم بکنم... هیچ کاری... حتی حوصله تایپ کردن هم نداشتم...
ممکن بود تو مهمترین مساله زندگیم همین جوری تصمیم بگیرم و دیگه می خواستم همه چیز تموم بشه... اما خدا بهم رحم کرد و گذشت...
تو دلم خیلی حرف داشتم اما نمی تونستم تبدیل به کلمه کنم... انگار تو دلم تلنبار بود... می خواستم فقط تو این دنیا یکی منو بفهمه...
یکی بگه من فهمیدم چی می گی... نه که الکی بگه فهمیدم...نه... می خواستم یکی واقعا تمام حرفام که وقت ناراحتیم به کلمه تبدیل نمی شن خودش بفهمه...
رفتم قم... حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها)...
چقدر خوبه... حضرت معصومه خودشون دختر هستند و حس می کردم ایشون همون کسی باید باشن که می تونن بفهمند من چمه...
اولش نتونستم هیچی بگم... هیچی... اصلا نمی دونستم چی بگم... حتی اشکم هم درنیومد...
نزدیک ضریح یه پسر بچه ای گم شده بود و به شدت گریه می کرد و این ور اون ور می دوید. گم شده بود. یه جا نمی ایستاد تا بفهمم اسمش چیه...
به زور نگهش داشتم مجبور شدم الکی بهش بگم آقا پسر من مادرت را می شناسم حتما پیداش می کنم. اسمت چیه؟ اسمش را بهم گفت. به یه خادم تحویلش دادم بعد هم رفتم چند جا اعلام کردم که یه پسر به این نام پیدا شده. بالاخره پیدا شد... خواهرش گمش کرده بود...
نمی دونم چم شد وقتی پسر بچه پیدا شد انگار فهمیدم چمه.... فهمیدم باید چی بخوام.....
من گم شدم... آره من هم یه جور گم شدم... من باید مشخصاتم را به یه آدم مطمئن بدم تا پیدا بشم....
به حضرت صادقانه مشخصاتم را گفتم... خیلی صادقانه... تونستم حرفام را بزنم.... خیلی درد و دل کردم... هر چی تو دلم بود گفتم... هر چی شکایت هم بود گفتم...
خیلی حالم خوب شد... هنوز کامل پیدا نشدم ولی آرومم چون می دونم بالاخره پیدا می شم.چون به شخص مطمئنی خودمو سپردم...و یه واسطه خیلی خوب پیدا کردم...
برای بعضی ماجراهایی که داشتم و روح و روانم را داغون کرده بود یا نسبت به بعضی عذاب وجدان داشتم جدا جدا یه نماز زیارت خوندم و بعد هر نماز هرکدوم را می سپردم به حضرت و تمام...
احساس کردم تمام احساسات منفیم و شاید هم بی خودیم را تو شهر قم جا گذاشتم و اومدم.
الان خیلی حس خوبی دارم. اون شعر را شنیدین که رضا صادقی خطاب به امام رضا می خونه ؟
یه قسمتش اینه: بین تردید زمین و آسمون... گم شدم بلکه منو پیدا کنی...
گاهی واقعا خوبه آدم گم بشه و بعد دوباره پیدا بشه... چون دفعه بعد که داره خودش را پیدا می کنه به یه چیزهایی پی می بره که قبلا نمی دونسته و بعد می فهمه چقدر براش مهم و مفید بوده.
راستی دوستان برای همتون از ته ته دلم خیلی دعا کردمو نماز زیارت خوندم... خیلی هاتون را با اسم نام بردم... و در موردتون ویژه دعا کردم...خیلی ها همین جوری یادم میومدند... خلاصه دعای من که یقینا قابل نیست اما کرم حضرت معصومه حتما خیلی زیادتر از این حرفاست...
دخترخانومای سایت خیلی یادم بودین... خیلی زیاد... از حضرت خواستم که این بار که میام همدردی بتونم برای بقیه دخترا مفید باشم و راستش بعدا یه تجربیاتی دارم که بهتون می گم.(بعد هم شاید خداحافظی...)
من پیشنهاد می کنم هر دختری که دلش گرفته اگه می تونه حتما حتما بره حرم حضرت معصومه... مطمئنم خیلی خیلی حالتون خوب میشه.من فکر می کنم ما دخترا خیلی پارتی خوبی پیش خدا داریم... الحمدالله...









علاقه مندی ها (Bookmarks)