سلام دوست عزیز.تاپیک قبلی شما رو مطالعه کردم،واقعا متاسف شدم و براتون اشک ریختم.خداوند بزرگ کمک و نگهدارتون باشه.در مورد اینکه می خواهید مستقل باشید،به نظر من اسم این استقلال طلبی نیست.شما حوصله خانوادتان را ندارید.نمی خواهید تحت امر و نهی باشید.ولی قبول کنید اتفاق ناگواری که برایتان پیش آمده،ایجاب میکند تا جانب احتیاط را خیلی بیشتر رعایت کنید.اول از همه با پدرتان دوست باشید.سعی کنید بدون عصبانیت خواسته هایتان را مطرح کنید و اینکه نیاز به آرامش دارید.مسافرت بروید.حرف دلتان را بگویید،اینکه زندگی در این شهر شما را داغون میکنه،خاطره ها تو ذهنتون میچرخه و نیاز دارید فاصله بگیرید.نگران کارشون نباشید،هر خواسته ای تاوانی داره.شما جگرگوششون هستید و برای آرامش شما قدم بر میدارن.اگر این همه فکر حرف مردم هستید،حتما حق بدید که پدرتون در قبال بیرون رفتن های شما حساس باشن.مثل یک دوست ازشون بخواین با شما جاهایی که میخواید برید،بیان،برسوننتون،منتظر تون باشن، یا با مادرتون برید.فکر زندگی به تنهایی در یه شهر بزرگ مثل تهران رو هم از سرتون بیرون کنید،با اینکار حرف مردم رو هم امضا کردید.چون براتون مهم هست گفتم،فرض کنیم رفتید تهران،بالاخره یه روز واسه دیدن اقوام و مادر پدر،بازم قراره پا تو این شهر بذارید.دوست دارید درجه بدتری از حرفهایی که الان میگن رو بشنوید؟حتی اگر از درجه پزشکی هم برخوردار باشید،حرف همیشه هست.ولی ماندن در آغوش خانواده، و با خانواده شهر دیگری رفتن بهتره.به پدرتون هم حق بدید جامعه رو پر از گرگ ببینند.پدرتون خیلی دوستون دارند.قشنگ میدونند که نگاه بعضی مردها به زن ها چی هست.قبول دارم که تحصیل کرده اید و میگید بچه نیستید و خوب و بد رو از هم تشخیص میدید،ولی در ایران ما یک زن هستید.یک زن.بهتون هم ثابت شده.پس مطیع پدر باشید و مطمئن باشید ضرر نمیکنید.براتون صبر و آرامش آرزومندم خواهرم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)