نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
مهناز خانم

زندگی کردن با آدم منفعل که خودش را دوست نداره و هیچی برای خودش نمی خواد خیلی سخته.
به قول همسرتون حتی اینقدر بد نیستید و یه کاری نمی کنید که بتونه حرف از جدایی بزنه.
فقط آدم می بینه یه مجسمه بی روح و بی هویت جلوشه که هیچ اراده ای از خودش نداره.

با بخشیدن مهریه و جدا شدن و ... هیچ کدوم از مشکلاتت حل نمی شه.
خوبیش اینه که الان فهمیدی اشکال کار از کجاست.
به حل کردنش فکر کن.
چرا فرار؟
به کجا؟ از کی؟

تا هر جای دنیا که بری، مهناز باهاته.
اون چیزیم که زندگیت را خراب کرده خودتی. پس با طلاق هم به چیزی نمی رسی. از خودت که نمی تونی جدا بشی. می تونی؟

چند سالته؟
شغلت و تحصیلاتت و سرگرمیهات چیه؟
زندگیت را چطور می گذرونی؟
تا حالا برای رفع اشکالات تربیتی و شخصیتیت چیکار کردی؟
مشاور و روانشناس هم رفتی یا می ری؟ اگه بله، یه کم توضیح بده.
سلام شیدا جان ممنون که واسم وقت گذاشتی من و همسرم هردو 26 ساله هستیم تو یه شرکتی کار دفتری میکنم تحصیلاتم رو هم به علت مشکلات اقتصادی و الته حساس بودن همسرم به رفت آمدم به دانشگاه نصفه ول کردم
اونطورها هم که شما میگی مجسمه بی روح نیستم اتفاقا تو خونه خیلی بگو بخند میکنم و خیلی گرمم این انفعالم هم بعد از کودکی ریشه در نقطه ضعفم (آشنایی با پسری قبل از همسرم) هست که اوایل چون اینو واسه خودم ضعف میدونستم ناخودآگاه همه کارهای دیگه رو بر فق مراد همسرم انجام میدادم ولی الان دیگه بحث اون نیست دیگه روحیه ام مرده احساس میکنم همسرم اجباری باهام زندگی میکنه البته وقتی حالش خوبه میگه که خوشبختترین روی زمینه و واقعا دوستم داره ولی بقول معروف حرف دل طرفو باید مواقع دعوا ازش بشنوی تا تقی به تیقی میخوره میگه 4ساله خودمو بدبخت کردم و دلش هم نمیخواد جدا بشیم فقط میگه یکیمون بمیریم تا اونیکی راحت بشه

- - - Updated - - -

دیگه کم کم دارم به این نتیجه رسیدم که شوهرم ا فسردگی شدید داره متاسفانه هزینه مشاوره زیاده و نمیتونیم بزارین یه کم از شوهرم براتون بگم 1-شوهرم به شدت درونگراست 2-اعتماد به نفسش خیلی کمه تا حدی که اگه یه دونه جوش تو صورتش داشته باشه هیچ جا نمیره و کافیه یه نفر نظر مخالف بگه بهش که کلا به هم میریزه 3-ورزشکاره و اکثر اوقات فراغتش و گاها موقع کاریش رو اشغال میکنه 4- خیلی گرمه و در اثر ژنتیکش عصبی هم هست 5- بسیار دمدمی مزاج هست یعنی تو اوج بگو بخند هم که باشیم یه اتفاق خیلی کوچولو برخلاف میلش اتفاق بیفته بدعنق و بداخلاق میشه 6- مواقعی که اعتماد به نفسش خوبه با من خیلی خوبه و خیلی بهم میرسه 7-وقتی بد عنق میشه همه کارای خوبی رو که تو خوشیمون انجام داده میکوبه تو سرم مثلا یه بار واسم یه انگشتر خریده بود و دوماه بعدش سر اینکه اومده بود باشگاه دنبال من و دیده من من یه دقیقه زودتر دراومدم کلی دعوام کرد و کتک کاری شدید کردیم گفت حیف اون انگشتر که واسه تو خریدم! در حالی که منم شاغلم و کل حقوقم رو دو دستی میدم بهش و پا به پاش تو ادای قرض و قسط همکار میکنم