امروز بعد از یه صحبت جدی فهمیدم چقدر من اشتباه کردم
تو تحقیقات دامادمون داغون کرده همه چیو
رک ب پدر مادرشون گفته شما هر کاری بکنید این دوتا دوست بودن و تصمیمشونو گرفتن و...
با همه این حرفا پدرشون گفته اینجوری نیست و تا همین دیروزم نگفته بودن ب حتی دخترشون
اما با اصرار های اون گفته بودن و از دلنگرونیا و فکرای دیگه ک اومده تو سرشون سرنخ هایی داده بودن بهش
یه جورای همه کار کردیم ک اعتمادشون ب ما خراب نشه ک دامادمون گند زده ب همه چی
الانم باباش اینا دارن فکر میکنن تا با این شک ک چه جوری چرا دخترشون باهاشون روراست نبوده نکنه تو این چند سال تنها زندگی کردن همیشه این پسر کنارش بوده باتوجه ب حرفای دامادشون
خلاصه زندگیم عجیب بهم ریخته دوووستان واقعا دعا کنید برام این طفلیم همش گربه میکرد به من خیلی حرفارو نمیگفت تا من تو سربازی بهم نریزم
خلاصه سرتونو ب درد اوردم همه وجودم شده حس شکست قلبم درد گرفته
فقط ب دعاهاتون نیاز دارم برای حل شدن و رسیدن ب ازدواج








علاقه مندی ها (Bookmarks)