ما همیشه بحث داشتیم مهارت گفتگو نداشتیم همسرم مسیولیت پذیر نبود دوتامون یه خورده لجبازیم کسی زیر بار نمیره همسرم قدرنشناسه هرکاری رو انجام بدی براش وظیفه میدونه دوتامون افسردگی خفیف داشتیم از اول من سیاست زنانه نداشتم خیلی هم اعتماد به نفس دوتامون کم بود و خیلی مشکلات اینچنینی
تو روابط جنسی هم اولین گند رو خودم زدم
من خیلی خوشکلم هیکلمم خوب بود فقط یه یه خورده تپل بودم وشکم داشتم که نمیدونم بعدعقدبودیا اوایل ازدواج مثل یک احمق بهش گفتم من همیشه ناراحت بودم به خاطر شکمم وهمیشه فکر میکردم چطوری به همسرم نشونش بدم
اون هم شروع کرد به بهانه گیری که اره توچاقی و بدی و...
من هم که هیچی بلد نبودم روزبه روز چاقتر میشدم وقتی هم که باتمام سختی کاملا وزنم متعادل شد بهم گفت فکرنکن الان لاغر شدی دیگه هیکلت خوب شده ها باید باشگاه بری و سفت بشی...حرفش مثل اب یخی بود که ریخت روم..
ولی باز هم مثل یک احمق رفتار کردم باشگاهم رو جدی ادامه ندادم و الان بعد از یک سال هیچ پیشرفتی نکردم ..
تو این 4سال بارها به روش های مختلف بهم فهمونده از رابطمون راضی نیست البته منم ازون راضی نیستم اون هم بلد نیست بایک خانم چطور رفتار کنه من خواسته هام رو بهش میگم خودشم میدونه ولی حداقلش رو هم انجام نمیده ..
بارها وبارها احساسات زنانه ام رو هدف گرفته و شکسته من له شدم به معنای واقعی
منم بارها غرور مردانش رو له کردم
یک سال و نیم پیش رفتیم پیش یک روانشناس که خیلی خوب بود ورق زندگیمون برگشت و تمام مشکلاتمون رو به بهبودی رفت ولی این یک ماه باز به شدت افت کردیم نمیدونم چرا و چی شد یهو..
دیروز داشت بهم میگفت فایده نداره باید جداشیم منم که اکثرمواقع اونو امیدواری میدادم اینبار گفتم باشه موافقم دیگه مثل قبل گریهدنکردم داد نزدم عصبانی نشدم توی بحث و فقط جدی داشتیم حرفرمیزدیم درباره مهریه هم گفتیم
اون گفت هیچ دلخوشی تو این زندگی نداره منم گفتم راستش منم قبلا ازت بدم میومد لهم کرده بودی ولی این یکسال به خاطر تغییرات مثبتت هم دوستت داشتم هم بهت افتخار میکردم هم خیلی امیدوار بودم و روت حساب میکردم وخودمم سعی میکردم پرخاشگریمو کنترل کنم وبه نظرم خیلی هم پیشرفت کردم ولی تو این مدت یه جوری شدی باز داری میشی همون ادم قبلی..
که جواب داد به خاطر استرس دانشگاه هست که تو باید درکم میکردی ولی نکردی....
در حالی که من اتفاقا به خاطر همین امتحانات به هرسازش رقصیدم اما از روزی که تموم شد همش بادوستاشه ونه تنها هیچ قدردانی نکرد بلکه طلبکارم هست واین بود که منم منفجر شدم
اون گفت ولی من تو این یک سال هم فقط تحمل میکردم نه اینکه حس خوبی نسبت به زندگی داشته باشم
منم گفتم خب پس اگه اینجوریه جداشیم بهتر ( الکی میگفتم )
اون که تعجب کرده بود که من چرا گریه نمیکنم و چرا راحت قبول کردم طلاق رو گفت یعنی الان خوبی ? منطقی هستی? یک ساعت دیگه گریه نمیکنی که همه حرفات الکی بود??
منم گفتم اره کاملا درحالت نرمال دارم این حرفو میزنم وقرار شد شنبه بره دادگاه
نمیدونم چرا باید این همهههه مشکلات ما4 سال طول بکشه خیلیه...چرا من ادم نمیشم چرا اون ادم نمیشه
چرا ما مهارت گفتگو یاد نمیگیریم
چرا من سیاست زنونه ندارم
چرا اون هنوز نمیخواد با من مثل یک زن رفتار کنه..انتطار داره هیچ کاری نکنه هرچی دلش میخواد بگه محبت و توجه و حمایت وامنیتی در کار نباشه ولی من همیشه درکش کنم حواسم بهش باشه بهش احرام بذارم
چرا زندگی ما درست نمیشه
خیلی کلافم نمیدونم چیکار کنم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ٬ طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم.....
ویرایش توسط yasna1990 : جمعه 05 تیر 94 در ساعت 10:11
علاقه مندی ها (Bookmarks)