به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 12 تیر 94 [ 03:33]
    تاریخ عضویت
    1394-4-02
    نوشته ها
    6
    امتیاز
    100
    سطح
    1
    Points: 100, Level: 1
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    4

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array

    به همسرم شدیدا بی اعتمادم

    چقدر خوشحالم که بالاخره تونستم عضو این سایت بشم سال هاست خواننده ی خاموش سایت همدری بوده ام من یه درد بزرگ توی زندگی ام دارم و نمی تونم بگم که این درد تا چه حد بزرگه فقط اینو بدونید که زندگی م فنا شده و به خاطر این درد همه ی هستی م رو از دست داده ام نمید ونم از کجا شروع کنم ......خیلی برام سخته ........ ازدواج من و شوهرم خیلی اشتباه بود من به قسمت اعتقاد دارم شاید خدا خواسته هر چند مثلا عاشقانه ازدواج کردیم ولی از اول این من بودم که به شدت خواهان اون بودم و او طاقچه بالا می گذاشت وخودش رو هزار گردن از من سر تر می دونست چرا؟ نمی دونم یه خانواده ی منسجم داشت این برتری رو نمی تونم انکار کنم ولی من خودم رو خیلی کوچیک کردم باور کنیدزیبا بودم قد بلند و .....بماند .... فقط قشنگه ی فامیل ها بودیم و همه اینو می گفتند هر چند الان دیگه چیزی ازم نمونده من الان 41 سال دارم ....خیلیه .... در این بن بست پیر شدم باور کنید اصلا اصلا اصلا نفهمیدم زندگی یعنی چی و هیچ روز خوشی نداشتم داشتم می گفتم ............. یه عشق یه طرفه .....بین ما بود شاید هم ظاهرا ...هنوز که هنوزه نفهمیدم آخر شوهرم منو دوست داشته یا نه ....خییللی اهل کلاس گذاشتن بود و هست و خواهد بود مدلش اینجوریه و من خودم رو کوچیک می کردم متأسفانه خیلی شرایط بدی هم توی مجردی داشتم و این مسئله بهش دامن می زد می خواستم ازدواج کنم برم فقط یه آدم خوبی باشه .....َ

  2. کاربر روبرو از پست مفید نیلوفر غمگین تشکرکرده است .

    danger (چهارشنبه 10 تیر 94)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 آبان 01 [ 22:46]
    تاریخ عضویت
    1394-3-19
    نوشته ها
    336
    امتیاز
    10,609
    سطح
    68
    Points: 10,609, Level: 68
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 241
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    241

    تشکرشده 267 در 138 پست

    Rep Power
    58
    Array
    عزیزم بیشتر توضیح بده تا دوستان بتونن کمکت کنن

  4. کاربر روبرو از پست مفید *مونا* تشکرکرده است .

    danger (چهارشنبه 10 تیر 94)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    خب ببینید دوستان حرفای خوبی بهتون زدم و من کوچکتر از اونم که بخوام شمارو راهنمایی کنم فقط یه چیزی که تو زندگی خودم هستو براتون مینویسم

    منم
    با یه مرد کاملا علمی زندگی میکنم


    یه متخصصی که تا حالا بیشتر از صد مقاله به زبان انگلیسی توی بهترین مجلات خارجی(امریکایی و ژاپنیو استرالیایی و ....)چاپ کرده داور حداقل 30 تا مجله ی خارجیه چند

    کتاب به زبان فارسی تالیف کرده چند کتاب ترجمه داره و برنده ی جشنواره رازی هستش و عضو بنیادملی نخبگان وداشتن پذیرش از چندتا دانشگاه بسیارمعتبر بین المللی اخرین

    کارش هم نوشتن دو فصل از یه کتاب رفرنس از یک انتشاراته المانی چیزایی که برات نوشتم اگر سرت تو کار باشه میدونی چقدر بزرگه


    کتابخونه ای داریم با نزدیک 500 جلد کتاب
    و اطلاعاتش به شدت تو همه ی زمینه ها بالاست اصلا دایره المعارفیه واسه خودش تا اون حد که حتی سال تولد نیمارو مسی و انیشتین

    و پیکاسو و......بلده زندگینامه صدتا دانشمند و با جزئیات برات میگه ای کیو همه دانشمندارو حفظه بعضی وقتها تعجب میکنم مغزش چطور اینهمه اطلاعاتو تو خودش نگه میداره


    کم پیش میاد سوال علمی ازش بپرسی بلد نباشه با اینکه رشتش چیز دیگس همچین راجع به فیزیک کوانتوم حرف میزنه که انگار فیزیکدانه خواهرم رشتش مهندسی برقه و قاعدتا

    فیزیک زیاد خونده بعضی وقت ها دهنش باز میمونه که شوهر من اطلاعات فیزیکیش چطور اینقدر بالاست


    همسر من صبحا ساعت 6 که من خوابم زودی بیدار میشه میره سر لب تاپش ساعت 9 میره سرکار تا یک
    برمیگرده دوباره3 میره حدودای 9 یا ده میاد خونه


    وقتی میاد خونه دور از جونش از خستگی داره هلاک میشه اما همش چشمش به لپ تاپشه تا اینکه من سرم به چیزی گرم بشه فورا در یک حرکت انتحاری بره سراغ لبتاپش و

    مشغول مقاله و سرچ و نمیدونم ایمیلو وووفلانو بهمان بشه


    همیشه یه کتاب باهاشه که هر وقت بیکار بود بشینه دو صفحشو بخونه


    وقتی میریم مهمونی لب تاپش جزو جدایی ناپذیر مونه


    اینارو چرا بهت گفتم؟ اصلا چی میخوام بهت بگم؟


    همسر من به معنای واقعی ادم بزرگیه از لحاظ علمی که مشابهش تو ایران زیاد نیست


    اما من هیچ وقت حس نکردم که ازون پایین ترم در حالی که از لحاظ علمی من در برابرش جوجه ای بیش نیستم


    چرا؟؟ چون من خودمو با همسرم مقایسه نمیکنم من در کنار همسرم هستم
    نه مقابلش من دوست همسرم هستم نه رقیبش موفقیت اون موفقیته منم هست این تا اینجا


    همه تو همه چی تاپ نیستن


    همسرم با همه ی جاه و جلالش یه جاهایی هم چیزایی بلد نیست یه ایراداتی داره که باورت نمیشه


    من از همسرم یه غول برا خودم نساختم میدونم که خیلی ادم بزرگیه امادیگه خودمم بی ارزش نمیبینم


    من تو اشپزی و خونه داری تکم تا جایی که همه از سلیقم حرف میزنن(تعریف از خود نباشه) جوری که حسادت خیلیا حتی دوستای همسرمو برانگیخته کردم


    و همیشه سعی میکنم زن باشم
    مهمتر از همه خودم باشم


    همسر من با همه ی جاه و جلالش گاهی تو سفت کردن یه پیچ میمونه یا تووصل کردن یه لامپ


    همه ویژگی های مثبت دارن یه سری معایبم دارن این ماییم که باید بدونیم هیچ کس استغفرالله خدا نیستو برا خودمون خداش نکنیم


    این ماییم که نباید بذاریم اعتماد به نفسمون از دست بره


    این ماییم که به دیگران میگیم من کی هستم و با من چطور رفتار کن


    شما همسرتو واسه خودت کردی یه غول شکست ناپذیر و خودتو کردی یه زن بی فایده که خیلی ازش پایین تری که لیاقت این غولو نداری


    و مدام منتظری ازت بدزدنش چون فکر میکنی چیزی داری که حقت نیست یا مال تو نیست


    ببخشید اما شما به شدت اعتماد به نفست پایینه و به شدت اویزون همسرت


    میدونی چرا تا بهش بی محلی میکنی میاد سراغت؟


    چون به توجه زیادی عادت کرده و سخته براش تحمل بی محلی


    منم به همسرم محبت میکنم حواسم بهش هست اما اویزونش نیستم ببخشید که اینو میگم


    ازش توقع دارم وقتی کم محلی ببینم بلافاصله ناراحتی مو نشون میدم چیزایی که میخوام ازشو بدون رودربایستی و ضعف میگم حق خودمو میدونم خودمو ارزشمندو لایق میبینم واین

    حس رو به همسرم انتقال میدم که منم به توجه و محبت نیاز دارم همیشه سعی میکنم به شکل های مختلف خودمو مطرح کنم محبت بی تناسب ندارم و در نهایت قلبا به این معتقدم که

    اگه همسرم بخواد بهم خیانت کنه کسی که ضرر میکنه اونه چون قلب منو از دست میده چون زنی مثل منو از دست میده
    پس نگران این نیستم مبادا بهم خیانت کنه


    اما شما خودتو لایق نمیدونی اعتماد به نفست پایینه در نتیجه مدام درالتهاب و استرس از دست دادنی


    همین که میگی خشکلم ویژگی کمی نیست

    میتونی بیشتر به خودت برسی همیشه سعی کنی شیک باشی و تو خرید لباس بیشتر دقت کنی جوری که جایی میری بخاطر سلیقه و زیباییت تحسینت کنن

    شما زنی سعی کن زن باشی قرار نیست توهم مثل شوهرت باشی


    قرار نیست همه دانشمند باشن

    من خودم همسرم تو کتاب بپزه سیر نمیشه اما من یه سال خوندم واسه تخصص داشت جونم در میومد وقتی قبول نشدم هر کاری کردم نتونستم سال بعدش شرکت کنم و سعی کردم بذارم فاصله بیفته

    قرار نیست همه مثل هم باشن یامن بگم چون همسرم خیلی ادم بزرگیه پس من خیلی بی لیاقت بودم که حتی تخصصم قبول نشدم علایق و استعداد ادما باهم متفاوته قرار نیست همه مثل هم باشن


    شما هروقت دید خودتو نسبت به خودت تغییر دادی مطمئن باش رفتار همسرتم باهات تغییر میکنه


    یه هشدارم بهت بدم اینجوری که شما داری میری جلو احتمال خیانت کردن همسرت به شدت میره بالا هیچ مردی از زن ضعیف خوشش نمیاد مخصوصا همچین مردایی


    پس سعی کن خودتونو تغییر بدین

    ببخشید اگه حرفی زدم ناراحتتون کردم اما وقتی حرفاتونو خوندم خیلی ناراحت شدم که چرا باید شما خودتونو اینقدر ضعیف ببینی
    شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
    زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید
    ویرایش توسط sahar67 : پنجشنبه 11 تیر 94 در ساعت 18:46

  6. کاربر روبرو از پست مفید sahar67 تشکرکرده است .

    نیلوفر غمگین (جمعه 12 تیر 94)

  7. #4
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 12 تیر 94 [ 03:33]
    تاریخ عضویت
    1394-4-02
    نوشته ها
    6
    امتیاز
    100
    سطح
    1
    Points: 100, Level: 1
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    4

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    زندگی من مثه دوزخه یه دوزخ روی زمین نمی تونم راحت باشم شوهرم از لحاظ هوشی و حافظه و طرز فکر خیلی از من سرتره من بعد از ازدواج برای اینکه ازش کم نیارم تا فوق لیسانس پیش رفتم ولی تأثیری نداشت روابط عمومی بالا و عالی داره این در حالیه که من باز توی این وادی هم خیلی خیلی از اون ضعیف تر هستم کلن احساس می کنم آویزونشم با سه بچه !! بچه هام هم مثه شوهرم خیلی باهوشند از این بابت خدا رو شکر می کنم ولی ای کاش با یه آدم معمولی ازدواج می کردم و یه زندگی معمولی داشتم می گن یا مکن دوسی با پیل بانان یا بنا کن خانه ای در حد پیل هرچه توی این سال ها دویدم نتونستم خودمو به شوهرم برسونم خانواده ی شوهرم هم همه اشون باهوش و زرنگند و من وسط اینا از همه ساده تر و حساس به شدت حساس ..... دقیقا احساس می کنم دو وصله ی ناجوریم کاش می شد به گذشته ها برگشت ای کاش می شد در این صورت هرگز از این راه نمی اومدم و هرگز با شوهری که اینقدر در تب و تاب رسیدن بهش بودم نمی سوختم و هرگز باهاش ازدواج نمی کردم الان وضع من اینجوریه : یه روانیه به تمام معنی .... ترس ترس ترس تمام زندگی ام شده ترس از دست دادن اون و تنها موندن و رفتن اون و ندیدن ش هر چند مشخصه ها و امتیازاتی دارم که می دونم بعد از اون هم تنها نمی مونم ولی نمی تونم زندگی بدون اون رو تصور کنم
    ویرایش توسط نیلوفر غمگین : دوشنبه 08 تیر 94 در ساعت 03:14

  8. کاربر روبرو از پست مفید نیلوفر غمگین تشکرکرده است .

    danger (چهارشنبه 10 تیر 94)

  9. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 اسفند 94 [ 01:08]
    تاریخ عضویت
    1394-4-08
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    543
    سطح
    10
    Points: 543, Level: 10
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 4 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    منم با اینکه نه ماهه با همسرم ازدواج کردم همش میترسیدم از دستش بدم مدام
    تا اینک امروز تیر خلاصو زد و گقت ک دوستم نداره

    - - - Updated - - -

    😢😢😢😢

  10. #6
    Banned
    آخرین بازدید
    جمعه 15 شهریور 98 [ 10:41]
    تاریخ عضویت
    1393-10-23
    نوشته ها
    198
    امتیاز
    5,315
    سطح
    46
    Points: 5,315, Level: 46
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    12

    تشکرشده 247 در 126 پست

    Rep Power
    0
    Array
    شوهرت خیلی تاپ نیست
    اعتماد به نفس تو خیلی پایینه.

  11. 6 کاربر از پست مفید سوشیانت تشکرکرده اند .

    cheshmakk (دوشنبه 08 تیر 94), danger (چهارشنبه 10 تیر 94), Freddy (پنجشنبه 11 تیر 94), گیسو کمند (شنبه 20 تیر 94), نادیا-7777 (دوشنبه 08 تیر 94), دختر بیخیال (دوشنبه 08 تیر 94)

  12. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 12 تیر 94 [ 03:33]
    تاریخ عضویت
    1394-4-02
    نوشته ها
    6
    امتیاز
    100
    سطح
    1
    Points: 100, Level: 1
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    4

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من تازه عضو شدم اینه که اصلا تجربه ای توی ارسال مطالب نداشتم الان سعی می کنم توی این پست بیشتر مشکلم رو تا اونجایی که می تونم بیان کنم نوشتید که شوهر تو زیاد هم تاپ نیست ..... ولی شما که نمی شناسیدیش ....شاید برای دلخوشی من این حرف رو بزنیداز هر لحاظ از من سرتره از لحاظ شخصیتی .... من یه زن معمولی ام اما اونو به عنوان یه نخبه می شناسند توی حرفه اش توی روابط اجتماعی ش یه کیا بیایی داره که کاش نداشت کاش من یه شوهری داشتم فقط می نشست کنار خودم و بچه هام و مال خودم بود سماوری آتیش می زدم ...کنار سفره ای بودیم و اونم تمام حواسش فقط به خودم بود وقتی این نوشته ها رو می نویسم حالم بدتر می شه چون همیشه سعی می کنم فراموششون کنم یادم بره که زندگی ندارم یادم بره روز خوش ندارم دلم نمی خواد غر غر بنویسم چون اینجوری کسی نمی تونه بهم کمک کنه احساس می کنم شوهرم از اینکه من بهش اعتماد ندارم یه جورایی راضی هم هست و هر وقت موقعیتی پیش میاد که من خیالم راحت بشه مال خودمه اونو پنهان می کنه بعد از مسئله ی مجامعت به هیچ عنوان رضایت و آرامشش رو نشون نمی ده و سعی می کنه خوددار باشه اگه از دهنش در بره یا یه نفس راحتی بکشه می بینی می خوره حرفشو و سعی می کنه به یه چیز دیگه ربطش بده مثلا به تموم شدن امتحاناتش من از اول خودم پخمه بازی در اوردم می خواستم فیلم لیلی و مجنون رو بازی کنم ولی اون با سیاست باهام رفتار می کرد آرزوی یه حرف راست رو به دلم گذاشت بعد از این همه سال آخر نفهمیدم این منو دوست داره یا نه هر وقت قهر کرده ام که از خونه برم به شدت عصبانی شده و جلوم رو گرفته یا حتی اگه اسم رفتن رو بیارم بر افروخته می شه ولی از اون طرف هم وقتی کنارش هستم هیچ وقت سعی نمی کنه خواسته های روحی م رو بر آورده کنه دریغ از یه ابراز محبت معمولی حتی کلمات رو می جوم می ذارم دهنش می گم اینو بهم بگو هم نمی گه !! می گه نمی تونم ...... آدم بسیار مغروری هست اینو همه می گن و خیلی از خانم هایی که می بیننش از این غرورش خوششون نمیاد توی فامیل یا آشنا بهم می گن که شوهرت چقدر آدم مغروریه دیگه خسته شدم .....از اینکه هیچ وقت خیالم راحت نیست نمی تونم ترکش کنم حتی برای چند روز به شدت بهش وابسته ام وابسته از نوع آویزون .....تا بی محلی و بد اخلاقی می کنم میاد دورم همین که خوب شدم می ره دنبال کاراش به نظرتون چه جوری بهش اعتماد کنم ؟ چه جوری ؟ صد در صد ته دلم راحت باشه ....وسواس فکری گرفتم از این لحاظ ..... این که با منه تنها هست یا با دیگری شده یه فکر وسواس گونه که رهام نمی کنه می بینی تا 4 ماه 5 ماه هم بی خیال می شم باز یه بار می رم سر گوشیش و الکی هی می گردم اسم خانم ها از ترس من توی گوشیش نیست یا عکس خانمی ..... چون حتما ازش می پرسم و گیر می دم و قهر می کنم و دعوا و بلوا بپا می کنم تمام گوشیش رو می گردم اگه توی واتس آپش اسم یه زن ببینم فورا میگم از این گروه در بیا ....برای چی تا حالا اونجا بودی؟ هم اون بیچاره است هم خودم هزار برابر بدبخت تر و دارم عذاب می کشم زندگی م شده جهنم یه جهنم واقعی و غیر قابل تحمل باز یه بار که گوشیش رو می گردم حتما یه چیزی برای بازخواست پیدا می کنم بدون تحمل و ذره ای صبر حتی اگه خواب باشه نصف شب هم باشه می رم بیدارش می کنم و شروع می کنم به جر و بحث وقتی وارد این فضاها نمی شم خیلی آرامش بیشتری دارم هر چند باز از رفتاراش راضی نیستم ولی باز آروم ترم ولی وقتی شروع کردم مدتها طول می کشه تا خودم رو از این کابوس ها بیرون بکشم انگار مثه یه دایره ی بسته هر چی می رم دوباره بر می گردم به همون جای اول دلم یه نصیحت می خواد یه نصیحت مادر گونه مادرم مریضه و فشار خون داره چربی و زانو درد و هزار مرض دیگه 70 سالشه من برم چی بهش بگم سعی می کنم اصلا بهش زنگ هم نزنم که بفهمه ناراحتم خیلی دیر به دیر تماسی باهاش دارم ولی در جریان هست کلن و اطرافیانم مثه پنج تا خواهرام به شدت به شدت به شدت به شدت به توان بی نهایت به زندگی م و به شوهرم و شخصیت اش و فامیلش و موقعیت اش و همه چی مون حسادت می کنند و اینو بارها و بارها حتی به زبون هم اوردن با دلخوری ............. فامیل خودم هم فامیل خیلی بزرگیه ولی توی همه ی فامیل مون این از همه شون سر تره هم خودش هم خانواده اش یه جوری شناس اند و مورد احترام همه همین خواهرام و فامیل خودم به شدت براشون احترام قائل اند خیلی به شوهرم علاقمندند وقتی به شوهرم می رسند دست و پاشون رو گم می کنند محترم و با عزت نفس و مودب و موقر و ..... خیلی آدم منطقی فهمیده و باشعوریه .... همه جا جلوش بلند می شن و خیلی خیلی بهش احترام می گذارند .... وقتی من باهاش باشم یا بگم همسرش هستم یه جوری با تحقیر سر تا پامو نگاه می کنند تنها امتیازی که من دارم اینه که ظاهر نسبتا خوبی دارم و نجابت و حیا و فروتنی ام هست که گاهی از حد می گذره و باعث سوء استفاده ی خیلی ها می شه ....اینا رو دیگران می گن با اینکه همیشه خلاء محبت همسرم رو احساس کردم ولی چه اونوقت که کم سن و سال بودم تا به حال هرگز حتی توی تصورم هم به کسی دیگه فکر نکردم .... همیشه گفتم من همسر دارم .....و در مقابل خدا مسئول و جوابگو باید باشم .... فقط هم از ترس خدا بوده و بس وگرنه دور زدن آدما کاری نداره ....مخصوصا برای یه زن .... من خودم نخواستم و با اینکه همیشه جلز و ولز کردم و هیچ وقت آب خوش از گلوم پایین نرفته ......دلم یه ذره آرامش می خواد ......کاش خیالم راحت بود ....کاش هرگز از اول این بازی ها رو شروع نمی کردم و حتی یک بار هم به روش نمی اوردم تا الان به اندازه ی موهای سرم بهش گیر دادم این کیه اون کیه؟ اینقدر که این تا قیامت هم فراموش نمی کنه چه جوری زنی داشته زندگی م حروم شد ...... لذتی از لحظه هام نبردم ..... خوش نبودم ..... همیشه یه فاصله ای گلوله فاصله بین مون احساس می کنم وقتی سر کار می ره بدتر می شم تا زمانی که کنارم باشه خوبم می خواد کتاب بخونه نمی ذارمش می گم باید با من حرف بزنی ..... وقتی میاد خونه یا سرش توی گوشی شه یا واتس آپشه یا دوستاشه بذارنش تا 3 شب هم با دوستاش تلفنی حرف های سیاسی و اجتماعی و فلسفی و ادبی و زهرماری می زنه یا سرش توی کتابه یا راز بقا نگاه می کنه یا می ره باغچه رو بهش برسه یا می ره با مشتی کبوتر ور بره ..... خیلی کبوتر داره و همه رو مثه مادر پرستاری می کنه یه جوری بهشون می رسه که به بچه هاش نمی رسه به هر کاری مشغوله الا من فقط وقتی بهش گله می کنم میاد 4 دنگ حواسش رو می ده به من باز .......چیزی نگم هم می ره سراغ قضایای مذکور ...... فقط در یه صورت به من توجه می کنه اونم اینه که بهش گلایه کنم یا اصلا شروع کنم به قهر و ناراحتی ....بدترین چیز توی یه زندگی بدترین درد همین درد بی اعتمادیه .....وقتی توی سایت ها می خونم یا توی اخبار یا سر گذشت ها یا مجلات یا تلوزیون که فلانی شوهرش چه و چه کرد .... خیانت کرد ولش کرد ...صیغه کرد ...زن گرفت .... بچه دار شد از یه زن دیگه ....یه زنی اومد در خونه اشونو گرفت و گفت من زن شوهرتم....اولا می رم حتما تا ته اشو می خونم بعد از به شدت به شوهرم بدبین تر می شم اولش می گم می خونم ببینم چه خبره اصلا فکر بدی در مورد همسرم نمی کنم بعد آخر ماجرا می بینی زنگ می زنم به شوهرم می گم کجایی؟؟؟؟؟؟؟ و ترس و وحشت می افته به دلم همش می ترسم تمام وجودم یه پارچه ترس و وحشته آخه اینم شد زندگی ؟؟؟؟؟؟خرجی بهم می ده اما به زور .....با اینکه مشکلی نداره ولی همیشه باید به زور ازش پول بگیرم نمی دونم دلم رو به چی خوش کنم ........... خیلی بی اعتمادی درد سختیه .....

    - - - Updated - - -

    نمی دونم اینقد نوشتم کسی به حرفام توجهی می کنه؟ لپ مطلبم اینه که : از اول زندگی م از اوله اوله اولش هیچ اعتمادی به شوهرم نداشتم از صد درصد یک درصد هم اعتماد ندارم خیلی به خاطر شرایط خانوادگی که درش بزرگ شدم رفتارهای پدر و مادرم روحیه ی ترسویی دارم آیا امید نجاتی دارم؟ نمی دونم چکار کنم واقعا ....خودمو که نمی تونم بکشم ....همین جوری هم که نمی میرم خدا می دونه تا کی باید این زندان تنگ بددلی م رو باید تحمل کنم خواهش می کنم کمکم کنید شوهرم خیلی مرموز و آب زیر کاهه ....خیلی زرنگه ...اگه بخواد چیزی رو قایم کنه راحت می تونه ....اصلا از مشکلات سر کارش هیچ وقت چیزی رو به من نمی گه از مسائل فامیل هیچی .... و مثه آب خوردن دروغ می گه اینقد واقعی دروغ می گه بهم که می ترسم .....بر عکس خودمن که هیچ وقت نمی تونم دروغ بگم و با گفتن یه دروغ چشام جلوتر خبر می ده ....هر چی من صداقت و راستگویی دارم اون برعکسه .....


    آخر این زندگی چی می شه ؟
    من بدبخت ترین زن دنیا هستم.....
    ویرایش توسط نیلوفر غمگین : سه شنبه 09 تیر 94 در ساعت 14:54

  13. 2 کاربر از پست مفید نیلوفر غمگین تشکرکرده اند .

    danger (چهارشنبه 10 تیر 94), the boy (جمعه 12 تیر 94)

  14. #8
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 12 تیر 94 [ 03:33]
    تاریخ عضویت
    1394-4-02
    نوشته ها
    6
    امتیاز
    100
    سطح
    1
    Points: 100, Level: 1
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    4

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سال هاست که می خواستم عضو اینجا بشم چون جواب هایی که در اینجا می خوندم برام خیلی آموزنده بود فکر میکردم چه شود اگه عضو اینجا بشم به سختی تونستم وارد تالار بشم و در همین اولین طرح مشکل بی جواب موندم آیا واقعا کسی توان کمک به من رو نداره ؟

  15. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    شما اگه میخوای مشکلت حل شه به راهنمایی دوستان اهمیت بده نیومدی اینجا که فقط درد دل کنی

    خانوم گل خواهر عزیز رفتار همسر شما بخاطر رفتار غلط و پر از اشتباه خودتونه شما خودتو کوچیک میبینی

    بخدا من زنایی از نزدیک دیدم که انگشت کوچیک شوهرشون نمیشن اما اینقدر اعتماد به نفس دارن طوری رفتار میکنن که شوهره بدون اجازشون نفس نمیکشه و تحمل یه لحظه دوریشونو نداره

    نمونش داداش خودم
    بخدا قسم تیپ و قیافه ای داره هزار ماشالله تکه
    بهترین شغلو درامد و تحصیلات
    بی نهایت ساده و پاک و مهربون وبخشنده
    رفتار اجتماعیش بیست اونوقت یه زنی گرفته خدا شاهده زیرو روش کن یه نکته مثبت نمیتونی پیدا کنی توش به جز روداری( اینجا زیادی خواهر شوهر شدم ولی بخدا عین واقعیته)

    همچین برادرمو سفت کرده نمیتونه نفس بکشه دم به دقیقه هم میگه باید برام فلان کنین بهمان کنین من چیزی کم ندارم من فلانم من بهمانم

    اونوقت شما با این تحصیلات و با قیافه ی خوبی که خودتون میگی داری اینقدر خودتو کوچیک میبینی
    شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
    زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید

  16. #10
    Banned
    آخرین بازدید
    جمعه 15 شهریور 98 [ 10:41]
    تاریخ عضویت
    1393-10-23
    نوشته ها
    198
    امتیاز
    5,315
    سطح
    46
    Points: 5,315, Level: 46
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    12

    تشکرشده 247 در 126 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ببین خواهرم
    شوهرت کیه? رییس جمهور? کاشف اتم? دبیر کل سازمان ملل? انیشتین?
    حالا فرض میگیریم همون انیشتین باشه (که نیست!) ایشون مث ل شما و من و دیگری یه انسانه. زیادی گندش کردی. بحث فلسفی و اجتماعی و رازبقا که منم میکنم شاید بیشتر از شوهر تو!
    یکی فوتبال دوس داره ببینه یکی دنبال ورزش کردنه یکیم مثل من صب تا شب سرش تو کتاب.
    خب?
    چون سرم تو کتابه از بقیه سر ترم?
    اویزونشی یعنی چی? اگه واقعا تو جهنمی جدا شو. اگه نه مثل دو تا انسان زندکی کنید.

    شما فکر کردی از رو ترحم یا شوخی گفتم شوهرت تاپ نیست?? نه عزیز من عین حقیقته. شوهرت هیچی نیست. حضرت خیام با اون عظمتش خودش رو "هیچ مطلق" میدونه. بعد شوهر تو مگه کیه که تو انقد خاص میبینیش? بتی که ازش ساختی رو بشکن.
    و هر زمان که به این درک رسیدی که از شوهرت کمتر نیستی اون‌موقع شروع کن به ساخت زندکی بهتر.

    رک.بهت بگم تا وقتی انقد خودتو بدبخت میبینی در مقابلش, تهش به هیچ جا نمیرسی و واقعا بدبخت میمونی.

  17. 5 کاربر از پست مفید سوشیانت تشکرکرده اند .

    danger (چهارشنبه 10 تیر 94), Elena1994 (شنبه 20 تیر 94), گیسو کمند (شنبه 20 تیر 94), الهه4 (پنجشنبه 11 تیر 94), دختر بیخیال (پنجشنبه 11 تیر 94)


 
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. بی اعتمادی به شوهر
    توسط sayeh_m در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: سه شنبه 30 آبان 91, 11:47
  2. چه طور دوباره اعتماد کنم؟
    توسط a.a در انجمن تعدد زوجات، چند همسری، صیغه موقت
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: یکشنبه 07 آبان 91, 14:43
  3. چگونه به همسرتان اعتماد کنید
    توسط eghlima در انجمن شوهران و زنان از یکدیگر چه انتظاراتی دارند
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 31 تیر 91, 13:58
  4. بي اعتمادي و بدبيني نسبت به ديگران (شناخت، اعتماد)
    توسط parse در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: پنجشنبه 29 مهر 89, 19:16

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:59 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.