سلام دوستان. ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و دونه دونه مشکلاتم را جواب دادید. فک نمیکردم انقدر سریع جواب بدید. راستش من اصلا روم نمیشه برم روانشناس حضوری . ولی واقعا دچار افسردگی شدم . آیا اگه پیش روانپزشک برم ممکن هست قرصی به من بده که سرخ شدن و لرزش دست و صدام را کم کنه تا حداقل دیگران متوجه این حالت من نشوند؟ و یا قرصی به من بده که گریه هام کم بشه ؟ چون من دچار حالتی شدم که یهویی در حالی که همه چی خوبه و دارم با خواهرم حرف میزنم، یاد مشکلاتم میافتم و بغض میکنم و گریم میگیره. میخوام این حالتها را نداشته باشم.
در مورد اهداف حرف زدید ، راستش من پارسال تابستون قبل ازاینکه برم انصراف بدم و هنوز انقدر شرایط بهم فشار نیاورده بود یه دفتر برداشتم و یه سری اهداف داخلش نوشتم ، هم کوتاه مدت هم بلند مدت:
سال 95 ارشد قبول بشم ، سال 97 دکتری !!! یادگرفتن زبان فرانسه یا روسی به طور کامل به طوریکه بتونم یه رمان به فرانسه یا روسی بخونم، خواندن کامل قرآن، یادگرفتن یه ساز، تخصص پیدا کردن در یک رشته ورزشی .حتی یه لیستی از رمانهای مهم ادبیات که میخواستم بخونم تهیه کرده بودم مثلا برای ادبیات روسیه یه سری رمان نوشتم واسه امریکای لاتین یه سری رمان دیگه نوشتم و ...اما هیچ کدوم از این اهداف و برنامهها میسر نشد. یادمه حتی ترم 5 که رفتم 24 واحد برداشته بودم میخواستم درس بخونم و اون ترم شاگرد اول بشم . اما به خاطر همون هراسم مخصوصا از جنس مخالف نشد که نشد. البته فک میکنم اون پسری که دوستش داشتم هم به دوستاش گفته بود من چه آدم اسگلی هستم و با اینکه خودش از دانشگاه رفته بود ودرسش تموم شده بود احساس میکردم دوستش منو مسخره میکنه ، احساس میکردم همه بچههای خوابگاه میدونن من دچار این احساس احمقانه شدم واسه همین همشون داشتن با نگاهشون منو مسخره میکردن. انقدر که به فکر دیگران در مورد خودم فکر میکنم به احساسات خودم اهمیت نمیدم .همیشه انگار فکر دیگران برام ارجحیت دارد . اینکه دیگران منودوست داشته باشن برام خیلی مهمه. احساس میکنم اگه به دیگران کمک میکنم ، بهشون جزوه میدم یا هرچی فقط به خاطر این هست که پیش خودشون بگن چه آدم خوبی!!!!!!
پرسیدید که دقیقا چه اتفاقی باعث شد من از جمع فاصله بگیرم .راستش این مسئله هم به علاقههای یک طرفهام برمیگرده. از وقتی یادم میاد فک کنم 14 سالگی همیشه یه پسر یا مردی در ذهنم بوده که من دوستش داشتم و اون منو دوست نداشته یعنی اون اصلا نمیدونسته من دوستش دارم. خوب یادمه اولش به پسر خالم علاقه مند شدم که 5 سال از خودم بزرگتر بود ، بعد یه روز وسط یه مهمونی بودیم احساس کردم دارم زیادی بهش نگاه میکنم ، با خودم گفتم اگه بفهمه آبروی خودم و خانوادم میره. واسه همین دیگه با فامیل قطع رابطه کردم. این مسئله گذشت ومن تا سوم دبیرستان همش به این آدم فک میکردم، با اینکه اصلا نمیدیدمش!!!!!! سال پیش دانشگاهی درس خوندم و زیاد تو این فکرا نبودم ولی همون سال بود که دچار توهمات جنسی و خودارضایی شدم. به هر بدبختی بود کنکور را دادم و خب باتوجه به عدم تمرکزم و مشکلات دیگم رشته بدی هم قبول نشدم. بعد وقتی وارد دانشگاه شدم به خودم گفتم دیگه اشتباه سالهای نوجوانیم را نمیکنم، ولی متاسفانه همون ترم یک دچار علاقه یه طرفه به یکی از استادهام شدم که خدا را شکر اواخر ترم 2 ازدواج کرد. دوباره به خودم گفتم : این دیگه بار آخر بود ، ولی نشد. ولی با وجود همه این علاقههای یه طرفه درسم خوب بود و همیشه شاگرد دوم یا سوم بودم!!!! تا اینکه دوباره ترم سوم به همین پسری که توی پست اولم ازش حرف زدم علاقهمند شدم. خوب یادمه هی از خدا میخواستم این بار دیگه یه حس دوطرفه باشه و اونم منو دوست داشته باشه و وقتی احساس کردم این یه حس دوطرف است وحشت کردم ، فرار کردم .ترسیدم از اینکه اون اگه بامن حرف بزنه از من خوشش نیاد به خاط همون رفتارای عجیب و غریبم. همانطور که میبینید من همیشه ذهنم درگیر یه پسر بوده . اگه این حالت بخواد تاآخر عمرم ادامه پیدا کنه چی کار کنم؟؟؟؟؟
گفتید من راجع به جنس مخالف خیالپردازی میکنم بله درسته و نمیدونم چه جوری حلش کنم؟؟؟ خیالات در مورد این پسر منو دیوونه کرده همش به خدا میگم چرا من اینجوریم دلم میخواد مثل بقیه جوونی کنم، دلم میخواد تا آخر عمرم به این آدم فک نکنم ولی نمیشه....
گفتید در مورد علت این خجالتی شدنم . علتش فک میکنم به ظاهر ، خانواده ، عدم یادگیری مسائل مربوط به روابط اجتماعی و همون عشقهای یک طرفم برگرده.ظاهرم زیبا نیست زشت هم نیست . یعنی هیچ چیز زیبایی تو صورتم نیست . عینک میزنم و به خانوادم که گفتم شاید بخوام لیزیک کنم مشکلی نداشتند ولی تازه احساس میکنم بدون عینک زشت تر میشم !!! چهرم هیچ نقطه مثبتی نداره. قد و وزنم تقریبا خوبه (164 و 58) اما پاهای چاقی دارم که باعث میشه همیشه شلوارهای گشاد بپوشم و واسه همین حالم از تیپم بهم میخوره. همیشه از لباسایی که میپوشم و تیپم بدم میاد ، واسه همین دوست دارم برم خیاطی و خودم لباسایی که دوست دارم را بدوزم ولی میترسم یاد نگیرم یا وسط کار یه اتفاقی بیفته من مجبور بشم کلاس را رها کنم. درست مثل کلاس زبانم ، دقیقا یادمه سوم دبیرستان بودم ، دو ترم دیگه مونده بود که تموم بشه . با اینکه کلاس زبانم را رها کردم زبانم بد نیستش، که اونم هرکسی با 18 ترم کلاس رفتن یاد میگیره. در مورد خانوادم باید بگم خانواده ی بدی ندارم ، ولی خیلی گرم و صمیمی نیستیم. پدرم پرستار بود و الان بازنشسته شده، برادرم کارمند بانکه و خواهرم هم کارمند بیمارستانه، خواهر دیگهای دارم که اون کار نمیکنه ودرس میخونه . دانشجو است. منم بچه آخرم.گاهی از خانوادم بدم میاد و احساس میکنم اونا باعث شدن من این جوری بشم ، چون اونا خودشون هم خیلی رفت وآمد ندارند. راستش هم از ظاهرم خجالت میکشم و هم گاهی از خانوادم. راستش من دربار همه کسانی که ا هر نظر از من برترند احساس خجالت میکنم مخصوسا از لحاظ وضعیت مالی و موقعیت خونهد ومدل ماشین. وقتی تو یه موقعیت اجتماعی قرار میگیرم نمیدون دقیقا چی بگم چی کار کنم؟؟؟اصلا حرفی واسه گفتن با دیگران ندارم فقط لبخند میزنم همه میگن تو چرا انقدر ساکتی؟؟؟ اصلا بلد نیستم حرف بزنم صدام خیلی آرومه وقتی با دیگران حرف میزنم انگار دارم با خودم حرف میزنم . نمیدونم اگه برم گفتار درمانی اینا درست میشه یا نه؟ از صدای خودم متنفرم. از صدای ضبط شده خودم بیزارم.
نمیتونم دو کلمه با دیگران حرف بزنم . نمیتونم تو جمع حرف بزنم. کارم شده یه گوشه بشینم وخیالپردازی کنم . در خیالاتم به همه ناکامیهایم میرسم . تصور میکنم کسی که دوستش دارم مرا دوست دارد ، دوستان زیادی دارم که آنها هم مرا دوست دارند ، زیبا هستم ، خوشپوش و خوشتیپ هستم، همه مرا به خاطر ظاهر زیبایم دوست دارند. در خیالاتم ساز میزنم. در خیالاتم خانواده دیگری دارم. در خیالاتم حتی وضع مالیمان بهتر است. در خیالاتم خیلی همه چیز خوبه، عالیه. آیا اگه برم روانپزشک و بگم خیلی خیالاتیم قرصی بهم میده که فکرام و خیالاتم کم بشه؟؟؟ فقط میخوام همه این خیالات در مورد همه چیز و همه کس تموم بشه دیگه خستم.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)