امشب باخاهرش اینا قرار گذاشتیم بریم مهمونی منم اومونقد ب خودم رسیدم ک تو چشاش بیام اما دریغ ازیه نگاه تو کل مهمونی صاب خونه ک زن مهربونی بود چشم ازم برنمیداشت و هی ب خاهرشوهرم میگفت خوش بحالتون چ عروسی دارین خیلی تو دلم نشسته کاش منم یه عروس مث شما داشتم خاهرشوهرم حتی یک کلمه هم حرفاشو تایید نمیکرد آخرمهمونی ازم پرسید ک خاهر دارم یانه؟موقع خداحافظی هم ب شوهرم گفت خانمت خیلی گله قدرشو بدون ...
خلاصه تمام امشب رو شوهرم یه نگام بهم ننداخت اما بعد ک رفتیم بستنی بخوریم چن تا دختر رنگارنگ رد شدند سریع برگشت نگاشون کرد حتی چن بارم برگشت نگاه کردخیلى ناراحت شدم داشتم میپوکیدم آخه من باید چکار کنم دیگ ک ب چشش بیام ؟توروخدا راهنماییم کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)