سلام دوست عزیزم ممنون که پیگیر مشکلات من هستی ...
من الان از سفر برگشتم و این سری خیلی به خودم روحیه دادم و محکم بودم و سعی کردم از حساسیتم کم کنم و قوی باشم و الحمدالله موفق هم شدم ، سفر خوبی بود و بهم خوش گذشت البته اگه دو بار دعوای بین منو شوهرم که یکیش خیلی فجیع بود و عصبانی شدم رو و پارک که رفته بودیم دعوای خواهرشوهرم و شوهرش رو که هممون ناراحت شدیم رو فاکتور بگیرم همه چی خوب بود و با مادرشوهرم صحبت کردیم و سو تفاهمات رو برطرف کردیم و تازگی ها متوجه شدم که پدرشوهرم و خواهرشوهرم یکمی دخالت میکنن ولی منو شوهرم محل نمیدیم و کار خودمون رو می کنیم .
الان ارتباط شوهرم و مامانم خرابه و شوهرم همش میگه مامان تو به من کم محلی میکنه و دیشب میخواست با مامانم حرف بزنه مامانم داشت شام میخورد گفت بعدا صحبت می کنیم شوهرم ناراحت شد و بهم گفت دیگه خونتون نمیام از بی محلی بدم میاد منم گفتم خوب من این وسط چه گناهی کردم تو تصورت اینه که مامان من بهت محل نمیده شاید واقعا اینطوری نباشه خوب باهاش صحبت کن حلش کن ... خلاصه که خیلی ناراحت شدم حس کردم اگه مامانم یا داداشم بهش بگن بالا چشمت ابرو ، منو میذاره کنار و ولم میکنه میره . در حالی که موقع عید بهم بی احترامی شد ناراحت شدم اما بازم این سری رفتم خونشون و لجبازی نکردم چون میدونستم اگه بخوام لجبازی کنم و به خانواده اش بی محلی و بی احترامی کنم شوهرم رو از دست میدم و من اینو نمیخواستم .
اما انگار شوهرم واسش مهم نیست منو از دست بده ... خودش بهم یاد داد تحت هر شرایطی پیشش باشم حتی اگه بی محلی دیدم از خانواده اش . بهش گفتم خودت اینا رو بهم یاد دادی ولی خودت عمل نمیکنی ... زنگ زد ازم عذرخواهی کرد و گفت عجولانه تصمیم گرفته و خوب شده که با مامانم حرف نزده چون ناراحت شده بوده و ممکن بوده حرفی بزنه که مامان ناراحت بشه . و منم ازش خواهش کردم هیچوفت موقع عصبانیت و ناراحتی با مامانم حرف نزنه چون مامانم از دلش نمیره هیچوقت و ازم تشکر کرد که اینو بهش گفتم . حالا قراره امشب با مامانم صحبت کنه و سو تفاهم رو برطرف کنه...
خداکنه حل بشه من واقعا کشش حل این مشکل رو ندارم ...









علاقه مندی ها (Bookmarks)