با سلام وخسته نباشید وتشکر از زحماتتون.
من حدود دو ساله که عقد کردم 24 ساله هستم شوهرم 26ساله . هردو فوق لیسانسه هستیم. متاسفانه قبل از ازدواجم مادرم فوت شدند و پدرشوهرمم نزدیک به پنج ساله که رحمت خدا رفتن.
خ.دم فرزند اخر هستم همسرم هم فرزند اخر هسنن.
همسرم 3 تا برادر دارن و یه خواهر.
مادر شوهر و پدر شوهر من هردو فرهنگی هستن به ترتیب معلم و مدیر سابق.
مادر شوهرم 67 سال سن دارن.
مشکل من این هست که مادر همسرم فوووووووق العاده وابستکی شدید به همسرم دارند.به طوری که من رو رقیب عشقی خودشون میدونن.
از روز اول سعی بر این داشتم که رابطمو باهاشون خیییلی خوب کنم تا یخورده جای خالی مادرمو بگیرن
اما هرگز هرگز اجازه ندادن. مثلا:
اگه مریض بشن حتما شوهر من باید بهش رسیدگی کنه.اگه خرید داشته باشن حتتتما شوهرمن باید خریدشو بکنه تقریبا هروز این نکته رو به من تفهمیم میکنن که پسرم اول منو دوس داره بعد تورو.خیلی عذر میخوام این حرف رو میزنم مثلا یه بار جلو همسرم با بی حیایی گفت گه وقتی رضا بچه بود من قربون دودولش میرفتم و میبوسیدم اونجاشو من خیلی خجالت کشیدم از حرفشون و همچنین همسرم.
قرار شد با همسرم دوتایی بریم مسافرت اما مادرشون جنگی راه اندختن که نشد بریم و بعد از اون با خانواده خودشون رفتیم سفر.
دلمو خییییلی شکسته خیییلی. اصلا حاضر نیست یکم باهام خوب باشه یا اگه هم باشه همش داره تعریف از خودش میده و من و خانوادمو خرد میکنه.
مثلا میگه حتما باید تو یه ساختمون کنار هم زندگی کنیم.یا ماشینمون باید باهاش شراکتی بخریم. شوهرم میخاست ماشینشو بفروشه به برادرش گفت رضا فکر نکنی که اگه ماشینتو بفروشی به داداشت من تو رو ول میکنم نخیییر باید در خدمتم باشی و این حرفا.
ناگفته نماند همسرم خییییلی رو بهشون میده خیییلی. باورتون نمیشه امتحان داشتیم تو اتاق نشسته بودیم میخوندیم مادرش صداش زده که پاشو همین حالا منو ببر خونه خواهرت فارسی وان قطع شده برم اونجا نگاه کنم.همسر منم وسط درس بلند شده رفته رسوندتش در حالی که میتونست از بچه های دیگش کمک بخواد.
بعدی که سریال فارسی وان دیده باز زنگ زده زووود بیا دنبالم حوصلم سر رفت. و میشه گفت شوهرم اصلا اونروز درس نخوندن .منم چیزی نگفتم. خونه پدرم که میخایم بریم همین میشینیم تو ماشین شروع میکنه به زنگ زدن که این بخر اون بخر فلان کار انجام بده بخدا خسته شدم.عاجز شدم واقعا به کمکتون احتیاج دارم![]()







به طوری که من رو رقیب عشقی خودشون میدونن.
از روز اول سعی بر این داشتم که رابطمو باهاشون خیییلی خوب کنم تا یخورده جای خالی مادرمو بگیرن

علاقه مندی ها (Bookmarks)