عمری ست که مشت بر درم می کوبند
پا بر سر و روی باورم می کوبند ...
مشتی واژه ، مدام از صبح تا شب ،
انگار که میخ بر سرم می کوبند :

" من بی تو ؟!
مگر..منی هم بی تو هست ؟ "

از زندگی بدون تو شستم دست ،
میخواستم از دست خودم بگریزم
مرگ آمد و بند کفش هایم را بست ..!